#{داستان}→→↓
#{داستان}→→↓
زیارت مرقد مطهر
ابونصر موذن نیشابوری: گفت: به بیماری سختی مبتلاشدم، به طوری که زبانم سنگین شد ونمی توانستم سخن بگویم، به دلم خطور کرد که به زیارت مرقد مطهر امام رضا (علیه السلام ) بروم ودر آنجا دعا کنم، و آن حضرت را در خانه خدا شفیع قرار دهم، تا خداوند مرا از این بیماری نجات بخشد و زبانم شفا یابد.
بر مرکب خود سوار شدم و به سوی مشهد مقدس حرکت کردم و کنار قبر شریف آن حضرت رفتم و در ناحیه بالا سر ایستادم و دو رکعت نماز خواندم و سجده کردم، و در سجده با راز و نیاز از خدا می خواستم، و امام هشتم (علیه السلام) را به درگاه خدا شفیع قرار دادم تا خداوند به من شفا بخشد و در سجده خواب مرا ربود، در علام خواب دیدم، قبر شکافته شد و مرد سال خورده ای که بسیار گندمگون بود از آن قبر بیرون شد و نزد من آمد و به من فرمود: ای اباصر بگو لا اله الا الله به او اشاره کردم که زبانم لال شده چگونه این کلمه را بگویم؟
او بر من فریاد زد و گفت: آیا قدرت خدا را انکار می کنی؟! بگو لا اله الا الله، همان وقت زبانم باز شد و گفتم لا اله الا الله.
از خواب بیدار شدم، خود را سالم یافتم، و پیاده به منزل خود بازگشتم و مکرر می گفتم: لا اله الا الله، زبانم گویا شد و از آن پس هرگز زبانم لکنت پیدا نکرد.
منبع:
داستان دوستان: ج 4، ص 78.
زیارت مرقد مطهر
ابونصر موذن نیشابوری: گفت: به بیماری سختی مبتلاشدم، به طوری که زبانم سنگین شد ونمی توانستم سخن بگویم، به دلم خطور کرد که به زیارت مرقد مطهر امام رضا (علیه السلام ) بروم ودر آنجا دعا کنم، و آن حضرت را در خانه خدا شفیع قرار دهم، تا خداوند مرا از این بیماری نجات بخشد و زبانم شفا یابد.
بر مرکب خود سوار شدم و به سوی مشهد مقدس حرکت کردم و کنار قبر شریف آن حضرت رفتم و در ناحیه بالا سر ایستادم و دو رکعت نماز خواندم و سجده کردم، و در سجده با راز و نیاز از خدا می خواستم، و امام هشتم (علیه السلام) را به درگاه خدا شفیع قرار دادم تا خداوند به من شفا بخشد و در سجده خواب مرا ربود، در علام خواب دیدم، قبر شکافته شد و مرد سال خورده ای که بسیار گندمگون بود از آن قبر بیرون شد و نزد من آمد و به من فرمود: ای اباصر بگو لا اله الا الله به او اشاره کردم که زبانم لال شده چگونه این کلمه را بگویم؟
او بر من فریاد زد و گفت: آیا قدرت خدا را انکار می کنی؟! بگو لا اله الا الله، همان وقت زبانم باز شد و گفتم لا اله الا الله.
از خواب بیدار شدم، خود را سالم یافتم، و پیاده به منزل خود بازگشتم و مکرر می گفتم: لا اله الا الله، زبانم گویا شد و از آن پس هرگز زبانم لکنت پیدا نکرد.
منبع:
داستان دوستان: ج 4، ص 78.
- ۲.۸k
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط