#داستان_طلا_شدن_آب:
#داستان_طلا_شدن_آب:
یکی از اصحاب حضرت رضا (علیه السلام) می گوید: پول بسیاری به حضور آن حضرت بردم، ولی آن حضرت، شادمان نشد، من غمگین شدم و با خود گفتم: ((چنان پولی نزد آن حضرت می برم، ولی حضرت شادمان نمی شود)).
امام رضا (علیه السلام) در این هنگام ((که احساس کرد من چرا غمگین هستم)) به غلامش فرمود: ((آفتابه و لگن را بیاور)) خود آن حضرت روی تخت نشست، و به غلام فرمود: آب بریز.
در این هنگام دیدم از لای انگشتان آن حضرت، قطعه های طلا در میان لگن می ریزد، در این وقت به من رو کرد و فرمود:
((من کان هکذا لا یبالی بالذی حماته الیه)).
کسی که چنین قدرتی دارد که از لای انگشتانش طلا بریزد به پولی که تو برایش آورده ای، اعتنائی ندارد تا خشنود شود.
منبع:
داستانهای اصول کافی: ج 2، ص 73
یکی از اصحاب حضرت رضا (علیه السلام) می گوید: پول بسیاری به حضور آن حضرت بردم، ولی آن حضرت، شادمان نشد، من غمگین شدم و با خود گفتم: ((چنان پولی نزد آن حضرت می برم، ولی حضرت شادمان نمی شود)).
امام رضا (علیه السلام) در این هنگام ((که احساس کرد من چرا غمگین هستم)) به غلامش فرمود: ((آفتابه و لگن را بیاور)) خود آن حضرت روی تخت نشست، و به غلام فرمود: آب بریز.
در این هنگام دیدم از لای انگشتان آن حضرت، قطعه های طلا در میان لگن می ریزد، در این وقت به من رو کرد و فرمود:
((من کان هکذا لا یبالی بالذی حماته الیه)).
کسی که چنین قدرتی دارد که از لای انگشتانش طلا بریزد به پولی که تو برایش آورده ای، اعتنائی ندارد تا خشنود شود.
منبع:
داستانهای اصول کافی: ج 2، ص 73
- ۲.۲k
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط