{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

a blossom in the darkness

a blossom in the darkness
شکوفه ای در میان تاریکی
* * * * * * *
از همتون متنفرم ولی...بیشتر از همه از خودم متنفرم...از اینوه بدنیا اومدم...این حق من نبود...این حق من...
* * * * *
در پرورشگاه به طور ممتد زده میشد.
بعد از مدتی در پرورشگاه باز شد،ولی کسی پشت در نبود به جز یه بچه که داشت گریه میکرد ولی...چه کسی این بچه رو این موقع شب اینجا گذاشته بود؟
*۶ سال بعد*
اونا همه شون احمقن ولی...کاری از دستم برنمیاد.باید چیکار کنم؟ طبق معمول من رو برده خودشون میدونن.
یکی از افراد اونجا:《آهای دخترجون اون کتاب رو برام بیار!》
مثل همیشه...از چهره هاشون معلومه که دارن من رو مسخره میکنن.
نگاهی کردم و دیدم اون کتاب مال ایزاناست..وای نه اگه اون رو بردارم...قطعا باید قبرم رو بکنن.
ولی..اگه برش ندارم...
یکی از اون بچه ها اومد بالاسرم.اسمش جودیه.
جودی:《نشنیدی!؟ زود باش بیارش!》و موهام رو کشید.
صدام از ته گلوم به زور خارج شد:《آییی...معذرت میخوام...الان میار-》
صدای دیگه ای حرفم رو قطع کرد. اون...صدای ایزانا بود!
ایزانا:《هم؟؟ اینجا چه خبره؟》
ایزانا نگاهی به جودی کرد که داشت موهای من رو میکشید.
ایزانا:《ببینم..زورت به یه بچه رسیده؟ انقدر حقیر شدی که...به یه بچه زور میگی؟》
ترس تو کل وجودم بود. احساس کردم دیگه چیزی موهامو نمیکشه. به بالا که نگاه کردم دیدم یه پسر دیگه اس. روی صورتش یه رد زخم داشت. چشم هاش دورنگ بود. چقدر خوشگلههه.
صدای ایزانا توجهم رو جلب کرد.
ایزانا:《هی کاکوچو! بیارش اینجا》
احساس کردم دستامو گرفته. چقدر دستاش گرمههه. من رو برد پیش ایزانا. ایزانا بهم نگاهی کرد و بعد یه لبخند زد. بعد هم به کاکوچو چیزی گفت و...کاکوجو من رو از اونجا برد. حدودا یک ربع بعد دیدم که ایزانا هم اومد و...

یاع یاع بعدا پارت میدم دوباره😦
بمونید تو خماری-
هرچند فکر نکنم فیکم اونقدری خوب باشه که منتظر پارت بعدش باشید ولیخب عرح بوز خدافض
دیدگاه ها (۰)

کمی راجب شیزوکا/توموکا بدونیم🗣🗣>خب بزارید براتون اول راجب خا...

کونش شبیه پیاز نیست؟😦💔اهم چیز کمکگشادیم میاد فیکو بنویس-احسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط