دستهایم را به تمنای بودن در دستهای تو گذاشتم

دستهایم را به تمنای بودن در دستهای تو گذاشتم
اما افسوس که سردی نگاهت گرمای دستانم را
از یادم برد.....
میخواستم باور کنم که بودنت تکیه گاهم است
اما سردی چشمانت دلم را شکست.....
نفسهایم در سینه حبس شد چشمانم حلقه ی
اشک به دامن گرفتند و تو چشمهایت را به روی من بستی
و مرا در ساحل زندگی تنها گذاشتی.....
و شکستی پیمانی را که آسمانی بود......
دیدگاه ها (۱)

مرا در آغوش بگیر ! که دلم نمی خواهد یک لحظه بی تو در آغوش ت...

مرا در آغوش بگیر ! که دلم نمی خواهد یک لحظه بی تو در آغوش ت...

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو د...

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو د...

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو د...

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو د...

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو د...

وداع روی تو ما را به خــــــــــــــــــاک خواهد سپرد... پرن...

تقدیم به معلمان و دانش اموزان دیروز نمی دانستم. هیچ چیز نمی...

#بانو از خودت دست نکشخودت چتر باشخودت ابر باشخودت بارانشک نک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط