عشق دردناک
{عشق دردناک...}
part:4
جیا:ولی نامجون قرار بود تو با من ازدواج کنی!!
نامجون:یادم نمیاد!
جین:ولش کن عزیزم!بیا بریم برات صبحانه آماده کردم
نامجون بوسه ای رو گردنش گذاشت و روی صندبی نشستند
م/ن:نامجون!دیگه شورش و در آوردی!
نامجون:از اولم گفتم،با جفتم ازدواج میکنم!
م/ن:ولی اون پسر چطور میتونه واست بچه بیاره؟!
نامجون:یادت رفته؟!اون یه امگاست!
م/ن:امگای پسر...نمیتونه بچه بیاره!
نامجون:میتونه!درضمن،من جین و به خاطر خودش میخوام نه بچه!
م/ن:ولی باید نسلمون ادامه پیدا کنه!
نامجون:بیا امتحان کنیم،من و جین ازدواج میکنیم و برات بچه میاریم بعدش ولم میکنی؟!
م/ن:آ..آره!
نامجون:خوبه،حالا هم خودت و هم اون دختره از عمارت من برید بیرون!
م/ن:من مادرتم!
نامجون:مادر؟!...کدوم مادری بچه اش و زیر آب میبره و خفش میکنه؟!...
م/ن:اون یه اشتباه بود!
نامجون:دروغ نگو لعنتی!من...فقط ۹ سالم بود!تو من و بردی حموم...بعدشم سرم و بردی زیر آب و سعی کردی خفم کنی!ولی زنده موندم...حالاهم گورت و از عمارتم گم کن بیرون!
مادر نامجون با یادآودری گذشته اشک ریخت و بیرون رفت...
جیا:پ..پس منم-
نامجون:گمشو بیروننن!(عربده)
جیا ترسیده بیرون دوید..
جین:ن..نامجون!
نامجون که متوجه شد از عصبانیت رایحه اش آزاد شده و داره جین و بیهوش میکنه رایحه اش و کم کرد...جین نفس نفسی زد و صورتش از قرمز به رنگ طبیعی خودش برگشت...
نامجون:متاسفم!...
جین:اشکالی نداره...نامی!
نامجون لبخندی زد...همیشه از لحن لوس جیا که نامی صداش میزد متنفر بود...ولی برای اولین بار با لحن خواستنی جفتش عاشق این اسم شده بود..
نامجون:جین...؟!
جین:بله؟!
نامجون:حاضری با من...ازدواج کنی؟!
جین تعجب کرد...ولی یهو بلند شد و با ذوق گفت
جین:بله!!
نامجون خندید و اولین بوسه پسر رو ازش گرفت...
«روز عروسی»
عاقد:آیا حاضرید با کیم نامجون ازدواج کنید؟!
جین:بله!
عاقد:آیا حاضرید با کیم سوکیجن ازدواج کنید؟!
نامجون:بله!
عاقد:لطفا همسرتون و مارک کنید!
نامجون کمر جین رو گرفت و دندون هاش و وارد ترقوه پسر کرد...جین آخی گفت و قطره خونی از گردنش پایین چکید...نامجون قطره خون رو لیسید و عاقد گفت
عاقد:برای زوج عزیزمون دست بزنید!
همه دست زدن و جیغ و هورا کشیدن...
نامجون:گرگم برات بدجور بی تابی میکنه!
جین:اینجا نمیشه آلفا!
هردو خندیدن...
«یکسال بعد»
سوهو:بابایییییی!(بلند)
نامجون:جون دلم؟!
سوهو:مامان بزرگ اومدههه!
نامجون خنده ای کرد و رفت تا در و باز کنه،درسته نامجون مادرش رو بخشید و مادر نامجون خوشحال بود که اون روز نامجون زنده موند...
م/ن:سلام به نوه عزیزم!
سوهو:سلام مامان بزرگ!
م/ن:وایسا...جین کجاست؟!
جین:اینجام مادرجون!
م/ن:چه خوشگل شدی عزیزم!
جین:ممنونم!
نامجون:عااا منم اینجام ماماننن!
م/ن:حسود!باشه بیا بغلم پسرم!
نامجون مادرش رو بغل کرد...خانواده کیم خوشبخت بودن...و با حضور سوهو کوچولو خوشبخت تر...
«پایان»
خوب از اون جایی که چند پارتی بود تموم شد ولی خودم خیلی این فیک و دوست داشتممم نظر بدید عمو ویکتور خوشحال بشه✨
part:4
جیا:ولی نامجون قرار بود تو با من ازدواج کنی!!
نامجون:یادم نمیاد!
جین:ولش کن عزیزم!بیا بریم برات صبحانه آماده کردم
نامجون بوسه ای رو گردنش گذاشت و روی صندبی نشستند
م/ن:نامجون!دیگه شورش و در آوردی!
نامجون:از اولم گفتم،با جفتم ازدواج میکنم!
م/ن:ولی اون پسر چطور میتونه واست بچه بیاره؟!
نامجون:یادت رفته؟!اون یه امگاست!
م/ن:امگای پسر...نمیتونه بچه بیاره!
نامجون:میتونه!درضمن،من جین و به خاطر خودش میخوام نه بچه!
م/ن:ولی باید نسلمون ادامه پیدا کنه!
نامجون:بیا امتحان کنیم،من و جین ازدواج میکنیم و برات بچه میاریم بعدش ولم میکنی؟!
م/ن:آ..آره!
نامجون:خوبه،حالا هم خودت و هم اون دختره از عمارت من برید بیرون!
م/ن:من مادرتم!
نامجون:مادر؟!...کدوم مادری بچه اش و زیر آب میبره و خفش میکنه؟!...
م/ن:اون یه اشتباه بود!
نامجون:دروغ نگو لعنتی!من...فقط ۹ سالم بود!تو من و بردی حموم...بعدشم سرم و بردی زیر آب و سعی کردی خفم کنی!ولی زنده موندم...حالاهم گورت و از عمارتم گم کن بیرون!
مادر نامجون با یادآودری گذشته اشک ریخت و بیرون رفت...
جیا:پ..پس منم-
نامجون:گمشو بیروننن!(عربده)
جیا ترسیده بیرون دوید..
جین:ن..نامجون!
نامجون که متوجه شد از عصبانیت رایحه اش آزاد شده و داره جین و بیهوش میکنه رایحه اش و کم کرد...جین نفس نفسی زد و صورتش از قرمز به رنگ طبیعی خودش برگشت...
نامجون:متاسفم!...
جین:اشکالی نداره...نامی!
نامجون لبخندی زد...همیشه از لحن لوس جیا که نامی صداش میزد متنفر بود...ولی برای اولین بار با لحن خواستنی جفتش عاشق این اسم شده بود..
نامجون:جین...؟!
جین:بله؟!
نامجون:حاضری با من...ازدواج کنی؟!
جین تعجب کرد...ولی یهو بلند شد و با ذوق گفت
جین:بله!!
نامجون خندید و اولین بوسه پسر رو ازش گرفت...
«روز عروسی»
عاقد:آیا حاضرید با کیم نامجون ازدواج کنید؟!
جین:بله!
عاقد:آیا حاضرید با کیم سوکیجن ازدواج کنید؟!
نامجون:بله!
عاقد:لطفا همسرتون و مارک کنید!
نامجون کمر جین رو گرفت و دندون هاش و وارد ترقوه پسر کرد...جین آخی گفت و قطره خونی از گردنش پایین چکید...نامجون قطره خون رو لیسید و عاقد گفت
عاقد:برای زوج عزیزمون دست بزنید!
همه دست زدن و جیغ و هورا کشیدن...
نامجون:گرگم برات بدجور بی تابی میکنه!
جین:اینجا نمیشه آلفا!
هردو خندیدن...
«یکسال بعد»
سوهو:بابایییییی!(بلند)
نامجون:جون دلم؟!
سوهو:مامان بزرگ اومدههه!
نامجون خنده ای کرد و رفت تا در و باز کنه،درسته نامجون مادرش رو بخشید و مادر نامجون خوشحال بود که اون روز نامجون زنده موند...
م/ن:سلام به نوه عزیزم!
سوهو:سلام مامان بزرگ!
م/ن:وایسا...جین کجاست؟!
جین:اینجام مادرجون!
م/ن:چه خوشگل شدی عزیزم!
جین:ممنونم!
نامجون:عااا منم اینجام ماماننن!
م/ن:حسود!باشه بیا بغلم پسرم!
نامجون مادرش رو بغل کرد...خانواده کیم خوشبخت بودن...و با حضور سوهو کوچولو خوشبخت تر...
«پایان»
خوب از اون جایی که چند پارتی بود تموم شد ولی خودم خیلی این فیک و دوست داشتممم نظر بدید عمو ویکتور خوشحال بشه✨
- ۸.۵k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط