{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My little girl~»

My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part ۱۸

لبه ی تخت نشستیم.
جونگکوک به نظر میرسید حالش خوب نیست ولی سعی میکرد خودشو خوشحال نشون بده..

_ ا. ت از مدرسه بهم زنگ زدن!

از مدرسه!؟؟ یعنی کار اشتباهی انجام دادم!؟؟ چیشده یعنی!؟؟؟

جونگکوک ادامه داد: یه دبیرستان نمونه درخواست داده تا تو بری تحت تدریس اونا درس بخونی! هم نهم و هم برای دبیرستانت همونجا باشی!

وااااووووو باورم نمیشهههه!!!! 😍❤😭

جونگکوک لبخندی زد: آفرین بهت! تو خیلی خوب درس خوندی و توجه همه رو به خودت جلب کردی...! حقت هست که بری و اونجا درس بخونی و به موفقیت های بزرگی برسی... منم تشویقت میکنم:)

حرفاش خیلی خوشحالم میکرد اما... انگار یه غم خاصی توی صداش و نگاش بود...! چرا؟ نکنه از این اتفاق راضی نیست!؟؟

جونگکوک پرسید: دوست داری بری اونجا درسته؟

سرتکون دادم: بله!

جونگکوک لبخندی زد...
پرسیدم: چیزی... شده؟

لبخندش محو شد... با صدای گرفته از غم گفت: اون دبیرستان... شبانه روزیه!

چی چی!؟ شبانه روزی؟؟ چی هست اصن!؟؟

جونگکوک که قیافه ی سردرگم منو دید خنده ش گرفت: شبانه روزی یعنی تو دیگه میری همونجا زندگی هم میکنی... یعنی... یعنی دیگه برنمیگردی خونه تا ۴سال دیگه!

چشمام گرد شد... وای نه!!!!

جونگکوک سرشو انداخت پایین... من... چکار کنم!؟ خیلی دوست دارم برم اون دبیرستان... رفتن ب اونجا برام مثل یه رویا میمونه اما... اما دلم نمیخواد از جونگکوک دور شم!!

جونگکوک گفت: تو باید به اونجا بری... باید موفق بشی... تا منو خوشحال کنی خب؟

بغض کردم... چطور میگفتم بعش؟ چجوری بهش بگم که نمیتونم دوریشو تحمل کنم!؟؟

جونگکوک هم بغض کرده بود!
من دوستت دارمممم جونگکوکککک!!!! ولی هرگز نمیتونمم این حسم رو بهت بگمممم!!!!!

متوجهییییی!؟؟؟ متوجهی که من هرروز منتظرم تا بیای خونه و بغلم کنی!؟؟... من مطمئنم جونگکوک... تو فقط منو به چشم یه بچه ی یتیم که داری ازش مراقبت میکنی نگاه میکنی!

بغضم ترکید و اشکام روی گونه م سر خوردن!
سرم پایین بود... دستامو مشت کردم که یهو جونگکوک دستشو گذاشت روی مشتم و گفت: انقدر محکم دستتو مشت نکن بچه! دستت اذیت میشه!

سرمو بلند کردم که دیدم جونگکوک هم بغض کرده!
بی اختیار پریدم بغلش! جونگکوک هم محکم بغلم کرد: ا. ت تو واقعا ناراحتی!؟

_من... من ناراحتم که... قراره از اینجا برم... من... من دلم براتون تنگ میشه!

کوک لبخندی زد: ا. ت! لازم نیست نگران باشی!ما چهارسال دیگه دوباره همو میبینیم!قبوله؟؟

سرمو بلند کردم. اشکامو پاک کردم و گفتم: قبوله:))

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۳)

آهنگ kamin با صدای تهیونگ🖤#تهیونگ#بی_تی_اس

بچه هااا تولد یوزوها رو یادم رفتتت😭💔دو روز از تولدش گذشته ول...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۳با تعجب گفتم: جو...

دو پارتی از جینپارت ۱( ا/ت و جین ۳ ماهه با همن) ( علامت ا/ت:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط