آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part27
ویوی ا. ت
چند ثانیه به جونگکوک خیره موندم.
ا. ت: ببخشید... چی؟
جونگکوک: کسی که فلش رو پیدا کرده، سه سال پیش مرده.
ا. ت: ...
ا. ت: یعنی یه مرده فلش رو پیدا کرده؟
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: خب خودت گفتی مرده!
جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید.
جونگکوک: منظورم اینه که همه فکر میکردن مرده.
ا. ت: خب اینو از اول بگو! من الان داشتم فکر میکردم با روح طرفیم.
جونگکوک: تو زیادی فیلم ترسناک میبینی.
ا. ت: تقصیر توئه! زندگی تو آدمو مجبور میکنه.
جونگکوک: زندگی من چه ربطی به فیلم ترسناک داره؟
ا. ت: مادر گمشده، عموی مرده که زندهست، فلش دزدیدهشده، آدمهای ناشناس...
چند ثانیه مکث کردم.
ا. ت: فقط مونده یه روح هم از توی کمد بیاد بیرون.
جونگکوک: لطفاً دیگه ایده نده.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون با شناختی که از زندگی من دارم، احتمالاً فردا واقعاً همین اتفاق میافته.
با تعجب نگاش کردم.
بعد هر دومون زدیم زیر خنده.
ویوی جونگکوک
خندهاش که تموم شد، دوباره جدی شد.
ا. ت: حالا واقعاً کی فلش رو پیدا کرده؟
جونگکوک: نمیدونم.
ا. ت: پس چرا میخوای بری؟
جونگکوک: چون اون شخص پیغام داده که فقط خودم برم.
ا. ت: نه.
جونگکوک: چی؟
ا. ت: نه.
جونگکوک: همین؟
ا. ت: بله. جواب کامل و جامعی بود.
جونگکوک: من باید برم.
ا. ت: پس منم میام.
جونگکوک: نه.
ا. ت: پس تو هم نمیری.
جونگکوک: ا. ت...
ا. ت: جونگکوک.
جونگکوک: این خطرناکه.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک: ممکنه اتفاقی بیفته.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک: ممکنه بهت آسیب برسه.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
جونگکوک: پس چرا هنوز میخوای بیای؟
آروم نگاش کردم.
ا. ت: چون تو هم ممکنه آسیب ببینی.
چیزی نگفت.
فقط نگاهش نرم شد.
ویوی ا. ت
چند دقیقه بعد...
جونگکوک کنار در ایستاده بود.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: این لباس برای بیرون رفتن مناسب نیست.
به هودی و شلوار راحتیام نگاه کردم.
ا. ت: چرا؟ خیلی هم خوبه.
جونگکوک: ا. ت، قراره بریم یه جای خطرناک.
ا. ت: پس باید لباس ضدگلوله بپوشم؟
جونگکوک: ...
ا. ت: شوخی کردم.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: باشه.
جونگکوک: کفش راحت هم بپوش.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون ممکنه مجبور بشیم بدویم.
ا. ت: من با کفش پاشنهبلند هم میتونم بدوم.
جونگکوک: تو اصلاً کفش پاشنهبلند نداری.
ا. ت: ولی اگه داشتم، میتونستم.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: چشم، فرمانده.
ویوی جونگکوک
ا. ت رفت داخل اتاقش.
من هم به سمت اتاق خودم رفتم.
یه شلوار مشکی و پیراهن ساده پوشیدم.
اسلحهام رو برداشتم و داخل جیب داخلی کتم گذاشتم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم...
ا. ت هم از اتاقش بیرون اومد.
لباسش ساده بود، اما مناسب بیرون رفتن.
به کفشهاش نگاه کردم.
جونگکوک: خوبه.
ا. ت: چی خوبه؟
جونگکوک: کفشت.
ا. ت: ممنون.
جونگکوک: گفتم کفشت خوبه.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک: پس چرا اونطوری نگام میکنی؟
ا. ت: چون منتظر بودم بگی خودمم خوبم.
جونگکوک برای چند ثانیه ساکت موند.
ا. ت: خب؟
جونگکوک: برو.
ا. ت: خیلی بیادبی.
جونگکوک: ممنون.
ا. ت: اینو از من دزدیدی!
جونگکوک: میدونم.
با اخم جلوتر ازش حرکت کردم.
اما لبخندم رو نتونستم پنهون کنم.
ادامه
اسلاید دوم لباس ا. ت
اسلاید سوم لباس جونگکوک
لایک ۱۵کامنت ۱۰❤💋🎀
part27
ویوی ا. ت
چند ثانیه به جونگکوک خیره موندم.
ا. ت: ببخشید... چی؟
جونگکوک: کسی که فلش رو پیدا کرده، سه سال پیش مرده.
ا. ت: ...
ا. ت: یعنی یه مرده فلش رو پیدا کرده؟
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: خب خودت گفتی مرده!
جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید.
جونگکوک: منظورم اینه که همه فکر میکردن مرده.
ا. ت: خب اینو از اول بگو! من الان داشتم فکر میکردم با روح طرفیم.
جونگکوک: تو زیادی فیلم ترسناک میبینی.
ا. ت: تقصیر توئه! زندگی تو آدمو مجبور میکنه.
جونگکوک: زندگی من چه ربطی به فیلم ترسناک داره؟
ا. ت: مادر گمشده، عموی مرده که زندهست، فلش دزدیدهشده، آدمهای ناشناس...
چند ثانیه مکث کردم.
ا. ت: فقط مونده یه روح هم از توی کمد بیاد بیرون.
جونگکوک: لطفاً دیگه ایده نده.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون با شناختی که از زندگی من دارم، احتمالاً فردا واقعاً همین اتفاق میافته.
با تعجب نگاش کردم.
بعد هر دومون زدیم زیر خنده.
ویوی جونگکوک
خندهاش که تموم شد، دوباره جدی شد.
ا. ت: حالا واقعاً کی فلش رو پیدا کرده؟
جونگکوک: نمیدونم.
ا. ت: پس چرا میخوای بری؟
جونگکوک: چون اون شخص پیغام داده که فقط خودم برم.
ا. ت: نه.
جونگکوک: چی؟
ا. ت: نه.
جونگکوک: همین؟
ا. ت: بله. جواب کامل و جامعی بود.
جونگکوک: من باید برم.
ا. ت: پس منم میام.
جونگکوک: نه.
ا. ت: پس تو هم نمیری.
جونگکوک: ا. ت...
ا. ت: جونگکوک.
جونگکوک: این خطرناکه.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک: ممکنه اتفاقی بیفته.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک: ممکنه بهت آسیب برسه.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
جونگکوک: پس چرا هنوز میخوای بیای؟
آروم نگاش کردم.
ا. ت: چون تو هم ممکنه آسیب ببینی.
چیزی نگفت.
فقط نگاهش نرم شد.
ویوی ا. ت
چند دقیقه بعد...
جونگکوک کنار در ایستاده بود.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: این لباس برای بیرون رفتن مناسب نیست.
به هودی و شلوار راحتیام نگاه کردم.
ا. ت: چرا؟ خیلی هم خوبه.
جونگکوک: ا. ت، قراره بریم یه جای خطرناک.
ا. ت: پس باید لباس ضدگلوله بپوشم؟
جونگکوک: ...
ا. ت: شوخی کردم.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: باشه.
جونگکوک: کفش راحت هم بپوش.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون ممکنه مجبور بشیم بدویم.
ا. ت: من با کفش پاشنهبلند هم میتونم بدوم.
جونگکوک: تو اصلاً کفش پاشنهبلند نداری.
ا. ت: ولی اگه داشتم، میتونستم.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: چشم، فرمانده.
ویوی جونگکوک
ا. ت رفت داخل اتاقش.
من هم به سمت اتاق خودم رفتم.
یه شلوار مشکی و پیراهن ساده پوشیدم.
اسلحهام رو برداشتم و داخل جیب داخلی کتم گذاشتم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم...
ا. ت هم از اتاقش بیرون اومد.
لباسش ساده بود، اما مناسب بیرون رفتن.
به کفشهاش نگاه کردم.
جونگکوک: خوبه.
ا. ت: چی خوبه؟
جونگکوک: کفشت.
ا. ت: ممنون.
جونگکوک: گفتم کفشت خوبه.
ا. ت: میدونم.
جونگکوک: پس چرا اونطوری نگام میکنی؟
ا. ت: چون منتظر بودم بگی خودمم خوبم.
جونگکوک برای چند ثانیه ساکت موند.
ا. ت: خب؟
جونگکوک: برو.
ا. ت: خیلی بیادبی.
جونگکوک: ممنون.
ا. ت: اینو از من دزدیدی!
جونگکوک: میدونم.
با اخم جلوتر ازش حرکت کردم.
اما لبخندم رو نتونستم پنهون کنم.
ادامه
اسلاید دوم لباس ا. ت
اسلاید سوم لباس جونگکوک
لایک ۱۵کامنت ۱۰❤💋🎀
- ۶۸۹
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط