راند اخر
☆راند اخر☆
part 9
ات: منم ناخداگاه بغلش کردم و خوابم برد....
ویو صبح
ات: باسردرد شدیدی از خواب بلند شدم جونگکوک نبود ولی ی برگه پیش بالشتش بود برگه رو برداشتم وخوندم.....
نامه: صبحت بخیر... خوبی؟.... ببخش من برای یک هفته باید برم معموریت ولی تلاش میکنم زود تر برگردم مواظب خودت باش از طرف جونگکوک...........
ات: یک هفته....هوففف اصلا دلم براش تنگ نمیشه اصلا بره ی ک سال نیاد مهم نیست.....
رفتم پایین و صبحونه خوردم ورفتم بالا ی دوش گرفتم و ی لباس پوشیدم.... میتونم برم بیرون؟ نمیتونم؟ باید بهش زنگ بزنم
مکالمه ات و جونگکوک
ات: الو
جونگکوک: سلام بیب
ات: سلام خوبی؟
جونگکوک: ارع از تو بهترم
ات: چرا نمیتونی درست حرف بزنی
جونگکوک: درست حرف زدم خب
ات: اره جون خودت
جونگکوک: چیه نکنه دلت برام تنگ شده
ات: نه فقط میخواستم بپرسم میتونم برم بیرون؟
جونگکوک: نه
ات: چرا
جونگکوک: نمیخوام بری هرچی میخوای به بادیگارد ها بگو برات بگیرن
ات: ولی من خودم حوصلم سررفته میخوام برم بیرون
جونگکوک: یک کلام گفتم نه
ات: اصلا ای کاش بهت نمیگفتم وخودم میرفتم
جونگکوک: اون موقع خیلی بد میشد
ات: مثلا میخواستی چکارکنی
جونگکوک: کاری میکردم که تا دوماه پ. ر. ی. و. د نشی
ات: خیلی بیشعوری
جونگکوک: میدونم
ات: بیشتر بدون
جونگکوک: خب دیگه بیب من باید برم فعلا
ات: باشه خداحافظ........ اخخ حوصلم سررفتـ.... گوشی ات زنگ میخوره............ بابا؟
ات: الوسلام بابا
پ. ات: سلام دخترم خوبی چهخبر، جونگکوک اذیتت نمیکنه؛ کاری باهات نکرده؟
ات: هیچی سلامتی؛ نه بابا بیچاره چیکارم داره؛ نه کاری باهام نکرده خیالت راحت
پ. ات: خوبه؛ از زندگیت راضی؟
ات: برای خودممم سوال بود راضیم؟..... ااااره اره
پ. ات: خداروشکر پس کاری نداری
ات: نه ممنون بای.......... ذهنم درگیر شد..... من از زندگیم راضیم..... جونگکوک رو دوست دارم؟ دوستش ندارم؟ اینده خوبی دارم؟ ندارم؟ اههه همه ی اینا به جونگکوک بستگی داره اون باید برام بهترین زندگی رو بسازه.....
part 9
ات: منم ناخداگاه بغلش کردم و خوابم برد....
ویو صبح
ات: باسردرد شدیدی از خواب بلند شدم جونگکوک نبود ولی ی برگه پیش بالشتش بود برگه رو برداشتم وخوندم.....
نامه: صبحت بخیر... خوبی؟.... ببخش من برای یک هفته باید برم معموریت ولی تلاش میکنم زود تر برگردم مواظب خودت باش از طرف جونگکوک...........
ات: یک هفته....هوففف اصلا دلم براش تنگ نمیشه اصلا بره ی ک سال نیاد مهم نیست.....
رفتم پایین و صبحونه خوردم ورفتم بالا ی دوش گرفتم و ی لباس پوشیدم.... میتونم برم بیرون؟ نمیتونم؟ باید بهش زنگ بزنم
مکالمه ات و جونگکوک
ات: الو
جونگکوک: سلام بیب
ات: سلام خوبی؟
جونگکوک: ارع از تو بهترم
ات: چرا نمیتونی درست حرف بزنی
جونگکوک: درست حرف زدم خب
ات: اره جون خودت
جونگکوک: چیه نکنه دلت برام تنگ شده
ات: نه فقط میخواستم بپرسم میتونم برم بیرون؟
جونگکوک: نه
ات: چرا
جونگکوک: نمیخوام بری هرچی میخوای به بادیگارد ها بگو برات بگیرن
ات: ولی من خودم حوصلم سررفته میخوام برم بیرون
جونگکوک: یک کلام گفتم نه
ات: اصلا ای کاش بهت نمیگفتم وخودم میرفتم
جونگکوک: اون موقع خیلی بد میشد
ات: مثلا میخواستی چکارکنی
جونگکوک: کاری میکردم که تا دوماه پ. ر. ی. و. د نشی
ات: خیلی بیشعوری
جونگکوک: میدونم
ات: بیشتر بدون
جونگکوک: خب دیگه بیب من باید برم فعلا
ات: باشه خداحافظ........ اخخ حوصلم سررفتـ.... گوشی ات زنگ میخوره............ بابا؟
ات: الوسلام بابا
پ. ات: سلام دخترم خوبی چهخبر، جونگکوک اذیتت نمیکنه؛ کاری باهات نکرده؟
ات: هیچی سلامتی؛ نه بابا بیچاره چیکارم داره؛ نه کاری باهام نکرده خیالت راحت
پ. ات: خوبه؛ از زندگیت راضی؟
ات: برای خودممم سوال بود راضیم؟..... ااااره اره
پ. ات: خداروشکر پس کاری نداری
ات: نه ممنون بای.......... ذهنم درگیر شد..... من از زندگیم راضیم..... جونگکوک رو دوست دارم؟ دوستش ندارم؟ اینده خوبی دارم؟ ندارم؟ اههه همه ی اینا به جونگکوک بستگی داره اون باید برام بهترین زندگی رو بسازه.....
- ۱۴.۸k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط