{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نفرتی به نام عشق

نفرتی به نام عشق
پارت: 26

ات: عایی مرتیکه روانی، اصلا بلدی موتور برونییی؟(جیغ/حرصی)
لونا: ات..خوبی؟(نگران)

.ـــــــــــــــــــ.

لونا، دستو پای اتو گشت تا ببینه زخمی شده یا نه‌!..
ازون ورم جونگکوک، از ماشین پیاده شد و بدو بدو اومد سمت ات.
ــــــــــ



جونگکوک: هی خوبی؟! چیزیت نشد؟! بریم بیمارستان؟! جاییت درد میکنه؟! واییی
ات: اروم باش بابا..نفس بگیر....خوبم من

ــــــــــــــــ

ات، پاشد و دامنشو تکوند تا خاکاش بریزه..
لونا، با یه لبخند به ات و جونگکوک، خیره شده بود و تو ذهنش آیندشونو تصور میکرد.
جونگکوک، هی اصرار میکرد که اتو ببره بیمارستان..
ـــــــــــــــــــــ

ات: هی..میگم خوبم دیگههه خودت ببین خب

ات، چرخید تا بگه که جاییش زخم نشده..
ــــــــــــــــ

جونگکوک: پس دسته منه که داره خون میاد؟!

..
ات، به دستش نگا کرد..

ــــــــ

ات: چرا متوجهش نشدم؟!(زیرلب) یه خراشه سادست دیگهه..لونا بیا بریم
لونا: حالا که یادم اومد..باید برم یجایی(ضایع)

«لونا، میخاد ات و جونگکوک تنها باشن»

ات: اره تو راس میگی..میخای بری پیش عشقت؟(نیشخند)
لونا: میزنمتا...باشه بیا بریم خونهه
جونگکوک: من چی
ات: با ماشینت برو خب
جونگکوک: بیاین با ماشین بریم
ات:......بریم؟!(روبه لونا)
لونا:(شونشو انداخت بالا) باشه...

ات و لونا، سوار ماشین شدن.
پشت نشسته بودن و گپ میزدن.
بعد چن مین، جونگکوک جلوی در خونه ی لونا اینا موند.

لونا: خب دیگهه اتی، باید برم..مواظب خودت باش(بغلش کرد)
ات: توهم مراقب باش
لونا: اوم...بایی(رفت)
جونگکوک: عییییی چقد لوس(درحال رانندگی به یه سمت دیگه)
ات: لوس عمته...کجا میریم؟!
جونگکوک: بیمارستان
ات: چرا بیمارستان؟!
جونگکوک: دستت ممکنه، عفونت کنه!
ات: واییی خدایااا، میگم یه خراشه سادس!
جونگکوک:(اهمیت نداد)
ات: اگه بریم بیمارستان، تا سه ماه باهات حرف نمیزنم!
جونگکوک: به چه دلیل؟!
ات: میگم نمیخاممم میفهمییی؟!
جونگکوک: نکنه از امپول میترسی؟!(پوزخند)
ات: داداش...دارم میگم خوبم، ربطی به ترس نداره من نمیخام برم
جونگکوک: باشه...ولی یه شرط!
ات: واا..چه شرطی؟!
جونگکوک: با پولای خودت، برام دوتا شیر موز بگیر!
ات: چرا اخه؟!
جونگکوک: بیمارستان؟!
ات: باشه بابا...فردا برات میگیرم(چش غره)
جونگکوک: عافرین دختر کوچولو
ات: کوچولو عمته(چش غره)

ـــــــــ

[ویو خونه]

ات، سلام داد و رفت اتاقش.
کوکم، همچنین.
ات، داشت لباساشو عوض میکرد که...

ات:(جیغ فرا بنفش)

لایک: ۱۵
کامنت: ۱۷
بازنشر: ۵
دیدگاه ها (۱)

فالوشه پیجش عالیه...@diana4994

نفرتی به نام عشقپارت: 25بعد ازین که ات و کوک، از شهر بازی بر...

دلباختهپارت 8ویو جونگکوکمیدونستم یکمی ناراحته پس گفتمجونگکوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط