(رنگین کمان عشق در دل تاریکی)
(رنگین کمان عشق در دل تاریکی)
پارت= ۷
توانا چند تا نفس های عمیق کشید و یکم حالش سر جاش اومد
یاعیز : توانا نگام کن ، الان بهتری
توانا : اوهوم ، یکم
الیسا اروم کتابی که روی زمین افتاده بود رو برداشت و دوباره بازش کرد اما این بار کتاب خاکی و قدیمی نبود انگار یه کتاب نو با متن های جدید و تازه
الیسا : بچها متن تغییر کرده !!!
همه برگشتن سمت الیسا انگار کتاب جمله های قبلی رو پاک کرده بود و جمله های جدید نوشته بود
« سایه قبل از اینکه متولد شود طلب می کند»
چاعان سریع رفت سمت پنجره با دیدن چیزی که دید تعجب کرد
چاعان : بچه ها یه لحظه بیاین
وقتی بچه ها رفتن دیدن که همه چراغ های راه رو داره دونه به دونه خاموش میشه
لیا : باید از اینجا بریم
چاعان سعی کرد در رو باز کنه اما در قفل شده بود چاعان یه نگاهی به لیا کرد و دید که خیلی ترسیده و دست های داره میلرزه
چاعان : لیا خوبی
لیا : آره خوبم فقط می خوام از اینجا برم بیرون ( با حالت گریه)
چاعان نتونست طاقت بیاره و لیا رو محکم گرفت تو بغلش دست هاشو درو کمر لیا حلقه کرد و اون رو تو آغوشش گرفت
چاعان : باشه ، باشه لیام از اینجا می برمت بیرون قول میدم
لیا که سکوت کرده بود و داشت تو بغل چاعان اروم میشد و حس گرما و امنیت می کرد
سرپ : بچه ها یه لحظه بیاین
چاعان دست لیا رو گرفت و باهم رفتن
سرپ : اون می خواد چیزی که درون ماست رو آشکار کنه
دنیز : چی دقیقا
سرپ : تاریکی درون
دنیز : اینا چیه دیگه ، تاریکی درون چیه ، شرط می بندم یکی سر کارمون گذاشته
الیسا بازوی دنیز رو گرفت و دنیز تعجب کرد
الیسا : صبر کن
دنیز : چیزی شده
الیسا: امم اونجا چیزی رد نشد
دنیز: نه نگران نباش
سر توانا دوباره گیج رفت اما معلوم نبود چرا چش شده یا تویه ذهنش چی میگذره
لیا وقتی دید حال توانا اینطوریه و وضعیتشون نامعلومه با گریه رفت پشت قفسه های کتاب خونه تا راحت گریه کنه و کسی نبینه اما چاعان رفت نباش
چاعان : هی ، هی ، اروم باش چرا داری گریه میکنی
لیا : چاعان ....ما فقط اومدیم یه تحقیق بنویسیم اما .... معلوم نیس داره .... چه اتفاق..... هایی.... داره می افته ......چرا توانا هی حالش بد میشه....
چاعان رو لیا رو بغل کرد و سرش رو بو..سید
چاعان : لیام ببین قرار نیست هیچ اتفاقی بیوفته و من نمی زارم که بلایی سر تو بیاد و تو بخوای اینطوری گریه کنی فسقلی خانم
لیا از کلمه فسقلی خانم خندش گرفت
لیا : چاعان خوبه که هستی
چاعان: لیا من ، من دو.........
دنیز : پسرا بیاید باید در رو بشکنیم
یاعیز و چاعان و دنیز و سرپ محکم می کوبیدن به در
دخترا هم حواسشون به توانا بود لیا وقتی که دست زد به پیشونی توانا دید که توانا تب کرده
پسرا بلاخره تونستن در رو بشکونن
پسرا : بلاخره موفق شدیم
بچه ها سریع وسایل هاشون رو جمع کردن و رفتن ولی توانا تو بغل یاعیز بود چون نمی تونست راه بره و چاعان هم دست لیا رو گرفت و دوییدن
اونا بلاخره آزاد شدن و خوشحال بودن اما هنوز ذهنشون درگیر بود
دنیز : بچه ها اون تو داشت چه اتفاقی می افتاد واقعاً
سرپ : والا که هیچی نمی دونم
الیسا : بچه ها فقط یه نفر می تونه بهمون بگه
بچه ها : کی
الیسا : استاد صالح
دنیز : آره آفرین چاعان زنگش بزن
چاعان : باشه ، الو استاد
استاد صالح : الو ، ............
ادامه دارد........
امیدوارم خوشتون بیاد عشقامممم حمایت یادتون نره نظراتتون رو حتما بهم بگین 🌈🦋💕🎀🌕
پارت= ۷
توانا چند تا نفس های عمیق کشید و یکم حالش سر جاش اومد
یاعیز : توانا نگام کن ، الان بهتری
توانا : اوهوم ، یکم
الیسا اروم کتابی که روی زمین افتاده بود رو برداشت و دوباره بازش کرد اما این بار کتاب خاکی و قدیمی نبود انگار یه کتاب نو با متن های جدید و تازه
الیسا : بچها متن تغییر کرده !!!
همه برگشتن سمت الیسا انگار کتاب جمله های قبلی رو پاک کرده بود و جمله های جدید نوشته بود
« سایه قبل از اینکه متولد شود طلب می کند»
چاعان سریع رفت سمت پنجره با دیدن چیزی که دید تعجب کرد
چاعان : بچه ها یه لحظه بیاین
وقتی بچه ها رفتن دیدن که همه چراغ های راه رو داره دونه به دونه خاموش میشه
لیا : باید از اینجا بریم
چاعان سعی کرد در رو باز کنه اما در قفل شده بود چاعان یه نگاهی به لیا کرد و دید که خیلی ترسیده و دست های داره میلرزه
چاعان : لیا خوبی
لیا : آره خوبم فقط می خوام از اینجا برم بیرون ( با حالت گریه)
چاعان نتونست طاقت بیاره و لیا رو محکم گرفت تو بغلش دست هاشو درو کمر لیا حلقه کرد و اون رو تو آغوشش گرفت
چاعان : باشه ، باشه لیام از اینجا می برمت بیرون قول میدم
لیا که سکوت کرده بود و داشت تو بغل چاعان اروم میشد و حس گرما و امنیت می کرد
سرپ : بچه ها یه لحظه بیاین
چاعان دست لیا رو گرفت و باهم رفتن
سرپ : اون می خواد چیزی که درون ماست رو آشکار کنه
دنیز : چی دقیقا
سرپ : تاریکی درون
دنیز : اینا چیه دیگه ، تاریکی درون چیه ، شرط می بندم یکی سر کارمون گذاشته
الیسا بازوی دنیز رو گرفت و دنیز تعجب کرد
الیسا : صبر کن
دنیز : چیزی شده
الیسا: امم اونجا چیزی رد نشد
دنیز: نه نگران نباش
سر توانا دوباره گیج رفت اما معلوم نبود چرا چش شده یا تویه ذهنش چی میگذره
لیا وقتی دید حال توانا اینطوریه و وضعیتشون نامعلومه با گریه رفت پشت قفسه های کتاب خونه تا راحت گریه کنه و کسی نبینه اما چاعان رفت نباش
چاعان : هی ، هی ، اروم باش چرا داری گریه میکنی
لیا : چاعان ....ما فقط اومدیم یه تحقیق بنویسیم اما .... معلوم نیس داره .... چه اتفاق..... هایی.... داره می افته ......چرا توانا هی حالش بد میشه....
چاعان رو لیا رو بغل کرد و سرش رو بو..سید
چاعان : لیام ببین قرار نیست هیچ اتفاقی بیوفته و من نمی زارم که بلایی سر تو بیاد و تو بخوای اینطوری گریه کنی فسقلی خانم
لیا از کلمه فسقلی خانم خندش گرفت
لیا : چاعان خوبه که هستی
چاعان: لیا من ، من دو.........
دنیز : پسرا بیاید باید در رو بشکنیم
یاعیز و چاعان و دنیز و سرپ محکم می کوبیدن به در
دخترا هم حواسشون به توانا بود لیا وقتی که دست زد به پیشونی توانا دید که توانا تب کرده
پسرا بلاخره تونستن در رو بشکونن
پسرا : بلاخره موفق شدیم
بچه ها سریع وسایل هاشون رو جمع کردن و رفتن ولی توانا تو بغل یاعیز بود چون نمی تونست راه بره و چاعان هم دست لیا رو گرفت و دوییدن
اونا بلاخره آزاد شدن و خوشحال بودن اما هنوز ذهنشون درگیر بود
دنیز : بچه ها اون تو داشت چه اتفاقی می افتاد واقعاً
سرپ : والا که هیچی نمی دونم
الیسا : بچه ها فقط یه نفر می تونه بهمون بگه
بچه ها : کی
الیسا : استاد صالح
دنیز : آره آفرین چاعان زنگش بزن
چاعان : باشه ، الو استاد
استاد صالح : الو ، ............
ادامه دارد........
امیدوارم خوشتون بیاد عشقامممم حمایت یادتون نره نظراتتون رو حتما بهم بگین 🌈🦋💕🎀🌕
- ۸.۵k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط