{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت:من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم

یکی از لباس‌های گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند

در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم

اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد . .
دیدگاه ها (۴)

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهای بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمی...

ایرانیه میره پاریس میبینه یه مردی به زنش میگه اون خورشیدو می...

خدای من از من بگیر هرچه را که تو را از من می گیرد...امروزم ر...

.

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۶: راز بین پدر و پسرشب…تهیونگ جلوی در اتا...

My little princess Part 22ویو ات با صدای داد و جیغ بلند شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط