I fell in love with someone P
"I fell in love with someone'' (P134)
CHAPTER : 2
ولی احتمال بیشتر میگه زندست پس نگران نباش پیدا میشه...
جی سوک : الان چیکار کنیم برگردیم یا اینجا بمونیم
سوا : فعلا بشینید تا فکر کنیم ببینیم چی میشه.
از زبان ا.ت :
نگران بچه ها هستم نکنه اونا بدجوری نگران من هستن؟ (اره کل دنیا رو گشتن تو پیشه پسر ما بودی درحال عشق بازی) سریع به سمت جونگکوک برگشتم و گفتم ....
ا.ت : جونگکوک یونا و بقیه الان ببینن من نیستم بدجوری نگران من میشن نمیشه برگردیم
جونگکوک : واقعا اجازه بدم برگردی پیش اونا
ا.ت : اما نمیتونم اونارو همینجوری ول کنم میفهمی چی میگم؟
جونگکوک : نوچ
ا.ت : با خودت فکر نکن که بخشیدمت هنوز از دستت ناراضی ام
جونگکوک : چیکار کنم که از دستم ناراضی نشی؟ها؟!
ا.ت : باید منو ببری پیش خانوادم یا خانواده تو، اگه همینطور ادامه بدیم بدتر میشه
جونگکوک : اوه باشه پس میخوای اونا با خبر باشن که زنده هستی یا کجایی ؟
ا.ت : *سر تکون دادم*
جونگکوک : به تهیونگ زنگ میزنم پس
ا.ت : واقعا ؟!
جونگکوک : اهوم
ا.ت : ازت ممنونم *خوشحال*
ا.ت" پس تهیونگ این همه ماه از جونگکوک خبر داشته که بهم هیچی نگفته.....دروغگویی در این حد واقعا؟ زندت نمیزارم تهیونگ!(تهیونگ پلک بزن اگه در خطری)
*مکالمه ی بین جی کی و ته*
تهیونگ : چیزی شده جونگکوک؟
جونگکوک : نه ولی برا ا.ت اره
تهیونگ : چه اتفاقی واسه ا.ت افتاده *نگران*
جونگکوک : اتفاق که نه....ولی میخوام واسه ا.ت یه چی فراهم کنی
تهیونگ : جونگکوک چی میگی محض خدا مثل یه آدم توضیح بده دیگه *آخرش با صدای بلند*
جونگکوک : اگه خفه شی میتونم توضیح بدم
تهیونگ : توضیح بده سریع
راوی : خلاصه ای شد که جونگکوک همچی برا تهیونگ تعریف کرد و جونگکوک از پشت تلفن میتونست قیافه ی شوکه شدش تشخیص بده.
تهیونگ : .......
جونگکوک : تهیونگ؟.....تهیونگ؟؟
تهیونگ : ببینم تو عقلت از دست دادی*داد*
جونگکوک : ........
ا.ت" صدای داد تهیونگ از تلفن جونگکوک میتونستم بشنوم به جونگکوک نگاه کردم که اون ساکت بود.
تهیونگ : آخه چرا میای ا.ت رو میدزدی اونم زندونی میکنی یعنی تو میخوای بگی برم پیش یونا بهشون بگم وای یونا ا.ت توسط جونگکوک دزدیده شده که بره به اون کیم بگه دمار مارو در بیاره؟؟!!!
جونگکوک : حرف بسه این درخواست ا.ت بود کاری کن نتونه به کیم بگه یا تهدیدش کن *قطع کرد*
*پایان مکالمه تلفنی*
جونگکوک : واقعا چقدر حرف میزنه
ا.ت : احتمالا خیلی نگران شده...جونگکوک کی از اینجا بریم ؟
جونگکوک : نمیتونیم اگه هم بریم باید بریم عمارت پدرم
ا.ت : چرا؟
جونگکوک : اونارو بی خبر بزاریم؟
ا.ت : ولی بخاطره پدرم خیلی میترسم
جونگکوک : ....چرا از اون میترسی طوری میگی که انگار فقط خودت تنها هستی و کسیو نداری باهاش بجنگی
ا.ت : منظورم این نبود که بجنگم....
ادامه داره...
CHAPTER : 2
ولی احتمال بیشتر میگه زندست پس نگران نباش پیدا میشه...
جی سوک : الان چیکار کنیم برگردیم یا اینجا بمونیم
سوا : فعلا بشینید تا فکر کنیم ببینیم چی میشه.
از زبان ا.ت :
نگران بچه ها هستم نکنه اونا بدجوری نگران من هستن؟ (اره کل دنیا رو گشتن تو پیشه پسر ما بودی درحال عشق بازی) سریع به سمت جونگکوک برگشتم و گفتم ....
ا.ت : جونگکوک یونا و بقیه الان ببینن من نیستم بدجوری نگران من میشن نمیشه برگردیم
جونگکوک : واقعا اجازه بدم برگردی پیش اونا
ا.ت : اما نمیتونم اونارو همینجوری ول کنم میفهمی چی میگم؟
جونگکوک : نوچ
ا.ت : با خودت فکر نکن که بخشیدمت هنوز از دستت ناراضی ام
جونگکوک : چیکار کنم که از دستم ناراضی نشی؟ها؟!
ا.ت : باید منو ببری پیش خانوادم یا خانواده تو، اگه همینطور ادامه بدیم بدتر میشه
جونگکوک : اوه باشه پس میخوای اونا با خبر باشن که زنده هستی یا کجایی ؟
ا.ت : *سر تکون دادم*
جونگکوک : به تهیونگ زنگ میزنم پس
ا.ت : واقعا ؟!
جونگکوک : اهوم
ا.ت : ازت ممنونم *خوشحال*
ا.ت" پس تهیونگ این همه ماه از جونگکوک خبر داشته که بهم هیچی نگفته.....دروغگویی در این حد واقعا؟ زندت نمیزارم تهیونگ!(تهیونگ پلک بزن اگه در خطری)
*مکالمه ی بین جی کی و ته*
تهیونگ : چیزی شده جونگکوک؟
جونگکوک : نه ولی برا ا.ت اره
تهیونگ : چه اتفاقی واسه ا.ت افتاده *نگران*
جونگکوک : اتفاق که نه....ولی میخوام واسه ا.ت یه چی فراهم کنی
تهیونگ : جونگکوک چی میگی محض خدا مثل یه آدم توضیح بده دیگه *آخرش با صدای بلند*
جونگکوک : اگه خفه شی میتونم توضیح بدم
تهیونگ : توضیح بده سریع
راوی : خلاصه ای شد که جونگکوک همچی برا تهیونگ تعریف کرد و جونگکوک از پشت تلفن میتونست قیافه ی شوکه شدش تشخیص بده.
تهیونگ : .......
جونگکوک : تهیونگ؟.....تهیونگ؟؟
تهیونگ : ببینم تو عقلت از دست دادی*داد*
جونگکوک : ........
ا.ت" صدای داد تهیونگ از تلفن جونگکوک میتونستم بشنوم به جونگکوک نگاه کردم که اون ساکت بود.
تهیونگ : آخه چرا میای ا.ت رو میدزدی اونم زندونی میکنی یعنی تو میخوای بگی برم پیش یونا بهشون بگم وای یونا ا.ت توسط جونگکوک دزدیده شده که بره به اون کیم بگه دمار مارو در بیاره؟؟!!!
جونگکوک : حرف بسه این درخواست ا.ت بود کاری کن نتونه به کیم بگه یا تهدیدش کن *قطع کرد*
*پایان مکالمه تلفنی*
جونگکوک : واقعا چقدر حرف میزنه
ا.ت : احتمالا خیلی نگران شده...جونگکوک کی از اینجا بریم ؟
جونگکوک : نمیتونیم اگه هم بریم باید بریم عمارت پدرم
ا.ت : چرا؟
جونگکوک : اونارو بی خبر بزاریم؟
ا.ت : ولی بخاطره پدرم خیلی میترسم
جونگکوک : ....چرا از اون میترسی طوری میگی که انگار فقط خودت تنها هستی و کسیو نداری باهاش بجنگی
ا.ت : منظورم این نبود که بجنگم....
ادامه داره...
- ۲۱.۱k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط