{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نه خانم اربابراستش چطور بگم

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
.
=نه خانم ارباب...راستش چطور بگم
+یااا داری نگرانم می‌کنی میگی چی شده یا نه(لحن نگران،یکم بلند)
خدمتکار بازم چیزی نگفت ولی یه دفعه یه پاکت داد دستم
=قلبتو به بد آدمی داری میدی...اون مافیا هست!!
+(پوزخند) دیوونه شدی؟
=اگر باور نمیکنید پاکت و باز کنید و عکسا و ببنید
اینو گفت و رفت
من موندم و کلی سوال تو ذهنم سریع درِ پاکت و باز کردم و از توش عکسا و درآوردم تو نور کم گرفته شده بود ولی میشد بفهمی چی به چیه.
یکم دقت کردم خودش بود اسلحه دستش بود!
خود یونگی بود که اسلحه دستش بود!
یا توی یه عکس دیگه داشت موهای یه دختر و میکشید!
تموم اون حس های جدیدی که بهش پیدا کردم تبدیل شد به ترس.
عکس هارو تو دست گرفتم و به سمت عمارت دویدیم رفتم داخل و راهم و به سمت اتاقم ادامه دادم.
رفتم تو اتاق و رو زمین نشستم و تا تونستم گریه میکردم!
.
تقریبا دو ساعت گذشته و هنوز دارم گریه میکنم، صدای در اومد!
فهمیدم یونگی برگشته، صدای قدم هاش نزدیک تر میشد
دستش و گذاشت رو دستگیره در و باز کرد و من با چهره ای رنگ پریده و چشم هایی که از گریه زیاد قرمز شده بود بهش خیره شدم. پاشدم و عکس هارو به سمتش گرفتم، سکوت سنگینی بینمون بود، یونگی با دیدن عکس ها رنگش پرید، عکس هارو از دستم گرفت و با دستای لرزونش نگاهشون میکرد، انگار دنیا روی سرش خراب شده بود
_میونگ(صدای گرفته)
_اینا...اینا حقیقت نداره...منظورم این نیست که من مافیا نیستم.هستم.ولی...ولی تو نباید از من بترسی
.
به سمتم قدم برداشت، اما من عقب میرفتم، انگاری ترسم دوباره برگشته بود
+نه! نزدیک نیا!
یونگی همون جا وایساد. چشماش رو بست و نفسی عمیق کشید
_میونگ،عزیزکم...من این کارها رو میکنم تا تو در امان باشی. تا هیچکس جرئت نکنه بهت نزدیک بشه.
دوباره اومد سمتم این بار آروم تر گفت
_عشق من...من عاشقتم. اونقدر که حاضرم جونم رو برای لبخندت فدا کنم. اون عکس ها... اون‌ها دنیای منه، دنیایی که نمیخواستم تو رو توش درگیر کنم. ولی تو...تو فرشته‌ی منی. من نمیتونم بدون تو زندگی کنم. میخواستم اینجا پیش خودم نگهت دارم، جایی که امن باشی. جایی که از همه چیز در امان باشی.
اشک تو چشماش جمع شده بود
_من...من نمیخواستم ترکم کنی. نمی‌خواستم ازم بترسی. تو تنها کسی هستی که...
صداش بغض گرفته بود، من هم دیگه نتونستم مقاومت کنم. دیدن این همه درد تو چشماش، قلبم و به درد آورده بود. ناخوداگاه به سمتش رفتم.
یونگی باورش نمیشد. ایستاد و من خودم و داخل آغوشش انداختم، اونم محکم منو بغل کرد انگار که میترسید همین الان هم از دستش برم ، زیر لب زمزمه می‌کرد
_میونگ....عزیزم...
نفسی تازه کردم و سرم رو از سینه‌ش جدا کردم و به چشماش نگاه کردم. لبخندی زدم.
+منم...منم دوستت دارم، یونگی
گونه‌ش رو نوازش کردم. اون با ناباوری به من نگاه میکرد. انگار که حرف هام و رفتارم و باور نمیکرد!
آروم به سمت لب هاش خم شدم و بوسیدمش. بوسه ای نه از ترس، بلکه از روی عشق بود. بوسه ای که نشون میداد حتی در دل تاریکی و خطر، عشق میتونه خودش و پیدا‌ کنه.
.
یونگی دستش و برد پشت گردنم و کمرم و خودش بوسه ای طولانی و شروع کرد.....
𝐭𝐡𝐞 𝐞𝐧𝐝
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
دیدگاه ها (۲)

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑ویو میونگ: با سنگینی روی پهلوم بیدار شدم و تکون کوچیکی...

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐ویو میونگ :در اتاق یهو باز شد و یه مرد غریبه اومد تو و...

Wedding night

فیک جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط