{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو میونگ

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑
ویو میونگ:
با سنگینی روی پهلوم بیدار شدم و تکون کوچیکی خوردم ولی هنوز چشام و باز نکرده بودم که صدایی به گوشم خورد
_پرنسسم بیدار شدی؟
پنیک کردم سریع چشام و باز کردم و دیدم دست اون مرتیکه یونگی رو دیدم که از پشت بغلم کرده. قلبم تند تند میزد سعی کردم از بغلش دربیام که سفت تر بغلم کرد و من و به خودش چسبوند
_ فسقلی کجا میخوای بری؟
+بزار برگردم خونه‌م(لحن ترسیده)
_چی
هیچی نگفتم که منو به سمت خودش چرخوند و گفت
_چی گفتی؟
+گفتم بزار برگردم خونه‌م نمی‌خوام اینجا بمونم(بغض،ترسیده)

دوباره با دستش شروع کرد نوازش گونم و موهام
_دورت بگردم، خونه‌ی تو دیگه اینجاست
دیگه طاقت نیاوردم و بغضم شکست و شروع کردم گریه کردن
+ولم کن از جونم چی میخوای بزار برم من نمی‌خوام اینجا بمونم(گریه)
اشکام و با شصتش پاک کرد و بعدش با دستاش صورتم و قاب کرد
_اون مروارید هاتو هدر نده خوشگلم،اون دنیای بیرون برای فرشته‌ای مثل تو خطرناکه و اینکه من نمیخوام از پیشم بری.
.
ویو میونگ:
ترس تمام وجودم و گرفته بود. میدونستم هیچ راهی برای فرار وجود نداره، و منو اینجا نگه میداره ولی بازم بهش گفتم که بزار برم ولی گفت نمیخوام از پیشم بری، داشتم دیوونه میشدم چاره ای جز موندن نداشتم
.
_متاسفم میونگ
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون.

ویو یونگی:
وقتی گفت که بزار برم صدای شکستن قلبم و شنیدم(فدات بشم پسرم بیا منو بدزد خودم بهت پا میدم😭)
حق داره که ازم بترسه!
حق داره که بخواد بره!
واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم، حاضر بودم همه چیزم و بدم تا فقط حسم نسبت بهش یه طرفه نباشه ولی نمیشد....

چند هفته بعد :.
ویو میونگ:
توی این چند هفته سعی میکردم ازش دوری کنم، فقط درحد یه سلام و خداحافظ باهاش حرف میزدم!
ولی اون....
زیادی باهام خوب بود، همیشه وقتی از شرکت برمیگشت برام خوراکی یا گل می‌خرید و از روزش باهام صحبت میکرد ولی من زیاد باهاش صحبت نمیکردم باهاش سرد بودم و ازش دوری میکردم ولی چند روزه متوجه چیزی شدم این ترسم، کم کم داشت جای خودشو به حس دیگه ای میداد! کنجکاوی؟شاید هم... وابستگی؟ نمیدونم چیه اما هرچی هست یونگی دیگه برام ترسناک نبود!
.
دوباره هفته ها گذشت. یونگی با تمام وجود منو میخواست. توی این چند وقته از حسش نسبت بهم مطمئن شدم، راستش دیگه هروقت بهم نگاه میکنه یا کنارم میاد قلبم شروع می‌کنه به تپیدن، به این حس میگن عشق؟ اگر این اسمش عشق هست من درگیرش شدم!
تصمیم گرفتم توی این چند روزه به یونگی اعتراف کنم.
.
هعی امروز یونگی کار داشت تو شرکت برای همین مجبور شد بره.
با یه سبد کوچیک پر از توت فرنگی رفتم تو باغ و زیر سایه درخت. به درخت تکیه دادم و باغ و شروع کردم به نگاه کردن باغ و همینطور توت فرنگی میخوردم و پاهام و تکون میدادم.
باغ خیلی خوشگل بود پر از گل های مختلف یا بوته‌ی توت فرنگی یا تمشک بود.
همینطور که تو فکر بودم با صدای یکی به خودم اومدم سرمو برگردوندم که دیدم یکی از خدمتکار ها هستش از جام پاشدم
=خانم....خانم(نفس نفس)
+چی شده؟
=راجب ارباب هست
+راجب یونگی؟ببینم یونگی اتفاقی براش افتاده؟
=نه خانم ارباب......
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
دیدگاه ها (۱۵)

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒.=نه خانم ارباب...راستش چطور بگم+یااا داری نگرانم می‌ک...

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐ویو میونگ :در اتاق یهو باز شد و یه مرد غریبه اومد تو و...

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏.وای پیرمرده چقدر زر میزنه خسته شدم....بهونه بیارم از ...

پارت ۴ #ازداوج_اجباری ویو یونگی بعد اینکه تو بغلم بود میخواس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط