مـن ، مـرگ را زیستـه ام ،
مـن ، مـرگ را زیستـه ام ،
مـن مـرگ را به بـی نفســی ،
آن هنـگام که رفتـی، و میـدانستی ، به هـوای بـودنت ، دم ، فرو میــبرم و بر مـیاورم.
به هـوایی که متبـرک از نفـس هایـت بود ،
زنـدگی را تـاب مــی آوردم. ، مـن مــرگ را زیسـته ام ، به سـکوتت ،
با تــو گفتـــم ،
بی تــــو من ،
نیســـتم ، تنـــهایم مگـــذار ، بــی تـــو زنــدگی را زنــده بـــودن را تـــاب ، نمـــی آورم ،
چشــمانت را نــگاهت را از مــن دریغ مــدار ،
مـــن مــرگ را زیســـته ام ، آن هـــنگام که چشــمانت نیـــز ،
هیــچ نگــفتند ، و لبــانت نیز هـــم . رفتی ، جـــوانی و من نـــیز هـم ،
سکــوت مانــد و ، مــن که عمـــریست مـــرگ را می زیـــیم ، به تـــمامی .
مـن مـرگ را به بـی نفســی ،
آن هنـگام که رفتـی، و میـدانستی ، به هـوای بـودنت ، دم ، فرو میــبرم و بر مـیاورم.
به هـوایی که متبـرک از نفـس هایـت بود ،
زنـدگی را تـاب مــی آوردم. ، مـن مــرگ را زیسـته ام ، به سـکوتت ،
با تــو گفتـــم ،
بی تــــو من ،
نیســـتم ، تنـــهایم مگـــذار ، بــی تـــو زنــدگی را زنــده بـــودن را تـــاب ، نمـــی آورم ،
چشــمانت را نــگاهت را از مــن دریغ مــدار ،
مـــن مــرگ را زیســـته ام ، آن هـــنگام که چشــمانت نیـــز ،
هیــچ نگــفتند ، و لبــانت نیز هـــم . رفتی ، جـــوانی و من نـــیز هـم ،
سکــوت مانــد و ، مــن که عمـــریست مـــرگ را می زیـــیم ، به تـــمامی .
- ۶۴۷
- ۲۲ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط