{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۸۲

به زور چشمامو باز کردم

احساس کسلی و رخوت کل بدنم رو گرفته بود و...

دستم..

بیحال با چشماي تار نگاهم رو به دستم کشیدم.

سرم

سرم به دستم وصل بود.

اولین چیزی که تو ذهنم نقش بست وی بود.

والي..واااي خداي من...

بیحال چشمامو بستم و دوباره باز کردم تا از تاری چشمم کم بشه.

دورم همه چیز سفید بود. دیوارها، سقف ،ملحفه زیرم..

باید بیمارستان باشه

دست مردونه اي تند و شتاب زده دست آزادم رو گرفت و گرم فشردش و صدام زد: تایکا

صداي اشناي مردونه اش در عین غریبگی تمام خاطرات خوش و شیرین کودکیم رو برام زنده کرد.

از شدت شوك نفسم تند شد.

نمیتونستم باور کنم

تند سرمو چرخوندم.

بابا مايكل..

اشک تو چشمام جمع شد و تند و با شوق به دستش چنگ زدم..

بابا مايكلم..

خودش بود. خودخودش

باباي من..

از ۱۱ سال پیش انگار حتي يه روز پير نشده بود..

جوان و جذاب با چشماي سبز خوش رنگش که پر از نگراني بود نگام

میکرد.

به زور و شوکه گفتم بابا

اینجا بود.پیش من

چقدر دلم براش تنگ شده بود.

حتي دلم براي صدا كردنش هم تنگ شده بود..

دلتنگانه تند پیشونیمو بوسید و بوم کشید و نگران و هول گفت: جانم.. تایکا من چي شده بابا؟ چی شده؟ دخترمن چرا اینجاست؟

اشکم با درد جاري شد و تند گفتم بابا بابا دلم برات تنگ شده بود. سرمو محکم تو بغل کشید و با درد گفت: دل منم برات تنگ شده بودسرمو محکم تو بغل کشید و با درد گفت: دل منم برات تنگ شده بود

عزیزم.

با گریه گفتم: اینجایی.. پیش من..

با عشق و محبت :گفت اره اره عزیزم..چی شده تایکام؟ با درد گفت: نگفتی درد بکشی میمیرم؟

پردرد گریه کردم و گفتم بابا کمکم کن

تند دست روي صورت و موهام کشید و اشکش جاري شد گفت هرچی تو بخوای هر چی تو بگی چیه عزیزم؟ چی شده؟

لرزون گفتم من.. من اونجا بودم..

گنگ گفت: کجا؟

با بغض گفتم تو سال ١٥٣٤..

متعجب و نفهمیده گفت : يعني چي؟ چي ميگي تایکا؟

تند

اشکم جاري شد و پردرد گفتم اون کتابچه مشکي كف اتاقت.. من... من... صورتش از وحشت کبود شد و مشوش زمزمه کرد:تو چیکار کردي؟ هق هق کردم و محکم دستش رو فشار دادم و گفتم کمکم کن. کمکم کن دوباره برگردم برگردم . اونجا..يكي...

به زور اشکامو پس زدم و گفتم يکي منتظرمه.. با درد و تعجب خیره نگام کرد.

با التماس گفتم:بابا..

اشکش جاري شد.

سرشو به سرم چسبوند و پردرد :گفت: عاشق شدي؟ اونجا؟

تند سر به اره تکون دادم.

چشماشو مغموم بست و سرمو بوسید.

اروم گریه کردم و :گفتم کمکم میکنی برم؟

منو تو بغل کشید.

محکم خودمو بهش فشردم و :گفتم خواهش میکنم

موهامو نوازش کرد و با صداي خيلي گرفته اي گفت:کاش

میتونستم..

وحشت زده گفتم:چی؟

و خودمو عقب کشیدم.

دستاشو تند روي صورت خیس از اشکم کشید و درمونده گفت فقط..

باز صورتم رو نوازش کرد و با دلسوزي گفت فقط یه بار میشه با اون

کتاب سفر کرد

تمام تنم شروع کرد به لرزیدن

ناباور گفتم نه..این.. نه..این. قلبم خیلی درد میکرد.

محکم فشردمش

تند بغلم کرد.

به زور ناله پردردی کردم و به شونه اش چنگ زدم با بغض گفت: حاضرم بمیرم اما اینطور نبینمت..چه کردی با خودت

دخترکوچولوي من؟
دیدگاه ها (۳)

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۳بلند هق هق کردم. دست روی موه...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۴; من كيم؟ پسر گمشده کنت اتاق...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۱به زحمت برگشتم و برش داشتم ح...

«فصل۲ The magic of lov » part ۸۰قطع شد.. به تاریخ گوشیم زل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط