«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۸۱
به زحمت برگشتم و برش داشتم حتي يادم نبود ماشين رو کجا گذاشتم بیحال و بي هدف راه افتادم
همه عجیب و متعجب نگام میکردن.
لرزون کتاب رو تو بغل کشیده بودم و درمونده و بیجون راه میرفتم.
دزدگیر ماشین رو زدم
خيلي عقب تر از من صداش دراومد.
بیحال راه اومده رو برگشتم و در ماشین رو باز کردم.
با درد نگاش کردم.
یاد اسب افتادم..
قرار بود اسب سواري يادم بده.. اخ..
داغون دستم رو مشت کردم و به زور توی ماشین نشستم.
نفسم مقطع بود.
به زور ماشین رو روشن کردم ولرزون راه افتادم که خاموش شد.
میلرزیدم..
تند دست به صورتم کشیدم و باز روشنش کردم
به زور راه افتادم..
از جلوی خونه بابامایکل رد شدم و با نگاه پرغمم ورندازش کردم.
به زحمت نفسم رو بیرون دادم و حرکت کردم.
اصلا خودمم نمیدونم با این حال و ذهن اشفته چطوري رانندگي
میکردم لحظه بدتر میشد.
حال بدم لحظه به جلوي خونه مون وایستادم..
باورم نمیشد لبمو گاز گرفتم تا ..نبارم
چه بازگشت بی رحمانه و ناخواسته اي..
اون وقتی که میخواستم برگردم نمیشد و حالا
حالا که قلبم لرزیده بود.حالا که قلبم لرزیده بود.
ریموت رو به زور پیدا کردم و در رو باز کردم
ماشین رو بردم داخل.
حس میکردم وارد تونل یک طرفه شده بودم..
انگار..انگار راه دیگه ای جز طی کردن این مسیر نداشتم میترسیدم دوباره دیدن مامان نفس و بابا رایان برای برگشتن پیش
وی هستم کنه.. همه وجودم رفتن رو میخواست رفتن پیش وی...
مدام صورتش جلوي چشمام سبز میشد..
به زور دستم رو به نرده ها گرفتم و پله ها رو طي کردم.. صداي افشین از داخل اومد که بلند گفت: تایکا اومد...
چشمامو بستم. خانواده..
با دستاي خيلي لرزون در خونه رو باز کردم.
مامان و بابا سریع جلو اومدن و بابا رایان دهن باز کرد و
گفت: تایکا.. معلوم هست..
اما جمله اشو نصفه رها کرد و به سر وضعم نگاه کرد. دلتنگانه و خیره خیره هر دوشون رو ورنداز کردم
اشک تو چشمام جمع شد ماه ها بود ندیده بودمشون
افشین متعجب گفت این چه لباسیه پوشیدی؟
گلوم فشرده شد..
مامان نفس نگران و متعجب جلو اومد و بازومو گرفت و
گفت: تایکام
نتونستم خودمو نگه دارم و یه دفعه زدم زیر گریه. بابا رایان هم هول اومد جلو و لرزون گفت چی شده بابا؟ و صورتم روبین دستاش گرفت
دلتنگ و پردرد دستامو روی دستاش فشردم و محکم خودمو تو
بغلش انداختم و بلند گریه کردم.
اخ..اخ چقدر محکم بود.. چقدر گرم بود..
مامان با وحشت گفت: اب افشین یه لیوان اب بیار
بابا دستاشو انداخت دورم و سفت بغلم کرد و شوکه گفت جانم. چي
شده؟چي شده تایکا؟
هق هق خيلي پردردي کردم. سرم گیج میرفت.
به پیرهنش چنگ زدم و به زور و با درد گفتم بابا
تند گفت جانم.. جانم من اینجام.. من پیشتم..
مامان تند دست به موهام کشید و با گریه :گفت:چي شده دختر من؟
تو رو خدا حرف بزن.. جانم..چیه مامان؟
محکم چشمامو به هم فشار دادم.
کاش تموم شه این کابوس
من خسته ام..خيلي خسته..
دلم شکسته بود..
قلبم هزار تیکه شده بود و روی زمین افتاده بود.. پاهام سست شد و خونه دور سرم چرخید و خم شدم.
بابا رایان تند گرفتم و داد زد: تایکا...بابا...
نمیتونستم..
سرم خیلی گیج میرفت و بیهوش شدم
آخرین صدایی که شنیدم صدای جیغ مامان بود که اسممو صدا میزد.
part ۸۱
به زحمت برگشتم و برش داشتم حتي يادم نبود ماشين رو کجا گذاشتم بیحال و بي هدف راه افتادم
همه عجیب و متعجب نگام میکردن.
لرزون کتاب رو تو بغل کشیده بودم و درمونده و بیجون راه میرفتم.
دزدگیر ماشین رو زدم
خيلي عقب تر از من صداش دراومد.
بیحال راه اومده رو برگشتم و در ماشین رو باز کردم.
با درد نگاش کردم.
یاد اسب افتادم..
قرار بود اسب سواري يادم بده.. اخ..
داغون دستم رو مشت کردم و به زور توی ماشین نشستم.
نفسم مقطع بود.
به زور ماشین رو روشن کردم ولرزون راه افتادم که خاموش شد.
میلرزیدم..
تند دست به صورتم کشیدم و باز روشنش کردم
به زور راه افتادم..
از جلوی خونه بابامایکل رد شدم و با نگاه پرغمم ورندازش کردم.
به زحمت نفسم رو بیرون دادم و حرکت کردم.
اصلا خودمم نمیدونم با این حال و ذهن اشفته چطوري رانندگي
میکردم لحظه بدتر میشد.
حال بدم لحظه به جلوي خونه مون وایستادم..
باورم نمیشد لبمو گاز گرفتم تا ..نبارم
چه بازگشت بی رحمانه و ناخواسته اي..
اون وقتی که میخواستم برگردم نمیشد و حالا
حالا که قلبم لرزیده بود.حالا که قلبم لرزیده بود.
ریموت رو به زور پیدا کردم و در رو باز کردم
ماشین رو بردم داخل.
حس میکردم وارد تونل یک طرفه شده بودم..
انگار..انگار راه دیگه ای جز طی کردن این مسیر نداشتم میترسیدم دوباره دیدن مامان نفس و بابا رایان برای برگشتن پیش
وی هستم کنه.. همه وجودم رفتن رو میخواست رفتن پیش وی...
مدام صورتش جلوي چشمام سبز میشد..
به زور دستم رو به نرده ها گرفتم و پله ها رو طي کردم.. صداي افشین از داخل اومد که بلند گفت: تایکا اومد...
چشمامو بستم. خانواده..
با دستاي خيلي لرزون در خونه رو باز کردم.
مامان و بابا سریع جلو اومدن و بابا رایان دهن باز کرد و
گفت: تایکا.. معلوم هست..
اما جمله اشو نصفه رها کرد و به سر وضعم نگاه کرد. دلتنگانه و خیره خیره هر دوشون رو ورنداز کردم
اشک تو چشمام جمع شد ماه ها بود ندیده بودمشون
افشین متعجب گفت این چه لباسیه پوشیدی؟
گلوم فشرده شد..
مامان نفس نگران و متعجب جلو اومد و بازومو گرفت و
گفت: تایکام
نتونستم خودمو نگه دارم و یه دفعه زدم زیر گریه. بابا رایان هم هول اومد جلو و لرزون گفت چی شده بابا؟ و صورتم روبین دستاش گرفت
دلتنگ و پردرد دستامو روی دستاش فشردم و محکم خودمو تو
بغلش انداختم و بلند گریه کردم.
اخ..اخ چقدر محکم بود.. چقدر گرم بود..
مامان با وحشت گفت: اب افشین یه لیوان اب بیار
بابا دستاشو انداخت دورم و سفت بغلم کرد و شوکه گفت جانم. چي
شده؟چي شده تایکا؟
هق هق خيلي پردردي کردم. سرم گیج میرفت.
به پیرهنش چنگ زدم و به زور و با درد گفتم بابا
تند گفت جانم.. جانم من اینجام.. من پیشتم..
مامان تند دست به موهام کشید و با گریه :گفت:چي شده دختر من؟
تو رو خدا حرف بزن.. جانم..چیه مامان؟
محکم چشمامو به هم فشار دادم.
کاش تموم شه این کابوس
من خسته ام..خيلي خسته..
دلم شکسته بود..
قلبم هزار تیکه شده بود و روی زمین افتاده بود.. پاهام سست شد و خونه دور سرم چرخید و خم شدم.
بابا رایان تند گرفتم و داد زد: تایکا...بابا...
نمیتونستم..
سرم خیلی گیج میرفت و بیهوش شدم
آخرین صدایی که شنیدم صدای جیغ مامان بود که اسممو صدا میزد.
- ۱.۰k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط