لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت²²
ویو سلین
بعد از تموم شدن کلاس، کلارا گفت باید زودتر بره خونه.
~ببخشید سلین، بابام گفته مستقیم برگردم.
لبخند کوچیکی زدم.
^اشکالی نداره، خودم میرم.
بعد از خداحافظی، به سمت پارکینگ دانشگاه راه افتادم.
هوا نسبت به همیشه ساکتتر بود.
صدای قدمهام توی پارکینگ میپیچید.
همین که خواستم سوار ماشین بشم...
یه حس آشنا...
دوباره.
اینکه یکی داره نگام میکنه.
آروم برگشتم.
هیچکس نبود.
نفسمو بیرون دادم.
^داری دیوونه میشی سلین...
دستم رو سمت دستگیره ماشین بردم که...
یه دست محکم از پشت، جلوی دهنم رو گرفت.
چشمام از ترس گرد شد.
بدنم یخ کرد.
سعی کردم خودمو آزاد کنم اما فایدهای نداشت.
؟:آروم باش...
هرچی بیشتر تقلا کنی، بیشتر آسیب میبینی.
اشک توی چشمام جمع شد.
با تمام توان، آرنجمو به شکمش کوبیدم.
نالهای کرد، اما هنوز ولم نکرد.
همون لحظه...
صدای قدمهای محکمی توی پارکینگ پیچید.
•ازش فاصله بگیر.
مرد پشت سرم خندید.
؟:بالاخره پیدات شد...
صدای مشت...
صدای برخورد بدن یه نفر با زمین...
دست از روی دهنم برداشته شد.
با عجله چند قدم عقب رفتم.
نفسم بالا نمیومد.
همه چیز جلوی چشمم تار شده بود.
ویو جونگکوک
بدون اینکه فرصت نفس کشیدن بهش بدم، یقهشو گرفتم و محکم به دیوار کوبیدمش.
•کی فرستادت؟
مرد فقط خندید.
؟:هنوزم دیر نرسیدی...
مشتم رو محکمتر توی صورتش فرود آوردم.
خون از گوشه لبش جاری شد.
•آخرین باره میپرسم...
کی فرستادت؟
قبل از اینکه جواب بده...
یه دود غلیظ تمام پارکینگ رو پر کرد.
•لعنتی!
چند ثانیه بیشتر طول نکشید...
وقتی دود کنار رفت...
مرد ناپدید شده بود.
فکم از عصبانیت منقبض شد.
همون موقع...
صدای نفسهای بریدهای از پشت سرم شنیدم.
برگشتم.
سلین هنوز از ترس به ماشینش تکیه داده بود.
صورتش رنگ نداشت.
چشمام برای یه لحظه توی چشماش قفل شد...
همون لحظه صدای آژیر پلیس از بیرون دانشگاه بلند شد.
ادامه دارد...
لبخند قاتل
پارت²³
ویو سلین
تمام بدنم میلرزید.
نفس کشیدن برام سخت شده بود.
چشمام هنوز روی مردی بود که چند قدم جلوم ایستاده بود.
همون قد بلند...
همون لباس مشکی...
همون دستهای تتو شده...
اون...
جونگکوک بود.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
انگار صدای دنیا قطع شده بود.
آروم چند قدم سمتم اومد.
بیاختیار یه قدم عقب رفتم.
نگاهش روی صورتم ثابت موند.
بعد با صدای آروم، اما محکم گفت:
•گفتم مواظب خودت باش... دختر افسر.
نفسم توی سینه حبس شد.
^تو...
چرا...
قبل از اینکه جملهم کامل بشه، صدای آژیر پلیس نزدیکتر شد.
جونگکوک زیر لب لعنتی گفت.
•لعنت...
نگاهش برای آخرین بار روی صورتم موند.
بعد برگشت.
ویو جونگکوک
چند قدم بیشتر برنداشته بودم که...
^صبر کن!
بیاختیار ایستادم.
صدای لرزونش...
نمیدونستم چرا باعث شد نتونم برم.
آروم برگشتم.
سلین هنوز همونجا ایستاده بود.
^تو...
جونمو نجات دادی...
چرا؟
چند لحظه فقط نگاش کردم.
اگه حقیقت رو میگفتم...
همه چیز خراب میشد.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
•اشتباه نکن...
فقط نمیخواستم کسی قبل از من بهت برسه.
با تعجب نگام کرد.
انگار معنی حرفمو نفهمیده بود.
همون موقع صدای یونگی از داخل ارپاد اومد.
°جونگکوک! پلیس داره میرسه، سریع برو!
نگاهم هنوز روی سلین بود.
برای چند ثانیه...
هیچکدوممون پلک نزدیم.
بعد آروم برگشتم و بین ماشینهای پارکینگ ناپدید شدم.
ویو سلین
هنوز به همون سمتی نگاه میکردم که رفته بود.
قلبم آروم نمیشد.
اون...
میتونست منو هم بکشه.
اما...
جونمو نجات داد.
پس...
واقعاً کیه؟
همون لحظه چند ماشین پلیس وارد پارکینگ شدن.
بابا با عجله از ماشین پیاده شد.
-سلین!
تا منو دید، محکم بغلم کرد.
-خوبی؟!
سرمو تکون دادم.
اما...
یه چیزی رو نگفتم.
اینکه...
کسی که نجاتم داد... همون خلافکاری بود که بابا دنبالش میگشت.
ادامه دارد...
پارت²²
ویو سلین
بعد از تموم شدن کلاس، کلارا گفت باید زودتر بره خونه.
~ببخشید سلین، بابام گفته مستقیم برگردم.
لبخند کوچیکی زدم.
^اشکالی نداره، خودم میرم.
بعد از خداحافظی، به سمت پارکینگ دانشگاه راه افتادم.
هوا نسبت به همیشه ساکتتر بود.
صدای قدمهام توی پارکینگ میپیچید.
همین که خواستم سوار ماشین بشم...
یه حس آشنا...
دوباره.
اینکه یکی داره نگام میکنه.
آروم برگشتم.
هیچکس نبود.
نفسمو بیرون دادم.
^داری دیوونه میشی سلین...
دستم رو سمت دستگیره ماشین بردم که...
یه دست محکم از پشت، جلوی دهنم رو گرفت.
چشمام از ترس گرد شد.
بدنم یخ کرد.
سعی کردم خودمو آزاد کنم اما فایدهای نداشت.
؟:آروم باش...
هرچی بیشتر تقلا کنی، بیشتر آسیب میبینی.
اشک توی چشمام جمع شد.
با تمام توان، آرنجمو به شکمش کوبیدم.
نالهای کرد، اما هنوز ولم نکرد.
همون لحظه...
صدای قدمهای محکمی توی پارکینگ پیچید.
•ازش فاصله بگیر.
مرد پشت سرم خندید.
؟:بالاخره پیدات شد...
صدای مشت...
صدای برخورد بدن یه نفر با زمین...
دست از روی دهنم برداشته شد.
با عجله چند قدم عقب رفتم.
نفسم بالا نمیومد.
همه چیز جلوی چشمم تار شده بود.
ویو جونگکوک
بدون اینکه فرصت نفس کشیدن بهش بدم، یقهشو گرفتم و محکم به دیوار کوبیدمش.
•کی فرستادت؟
مرد فقط خندید.
؟:هنوزم دیر نرسیدی...
مشتم رو محکمتر توی صورتش فرود آوردم.
خون از گوشه لبش جاری شد.
•آخرین باره میپرسم...
کی فرستادت؟
قبل از اینکه جواب بده...
یه دود غلیظ تمام پارکینگ رو پر کرد.
•لعنتی!
چند ثانیه بیشتر طول نکشید...
وقتی دود کنار رفت...
مرد ناپدید شده بود.
فکم از عصبانیت منقبض شد.
همون موقع...
صدای نفسهای بریدهای از پشت سرم شنیدم.
برگشتم.
سلین هنوز از ترس به ماشینش تکیه داده بود.
صورتش رنگ نداشت.
چشمام برای یه لحظه توی چشماش قفل شد...
همون لحظه صدای آژیر پلیس از بیرون دانشگاه بلند شد.
ادامه دارد...
لبخند قاتل
پارت²³
ویو سلین
تمام بدنم میلرزید.
نفس کشیدن برام سخت شده بود.
چشمام هنوز روی مردی بود که چند قدم جلوم ایستاده بود.
همون قد بلند...
همون لباس مشکی...
همون دستهای تتو شده...
اون...
جونگکوک بود.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
انگار صدای دنیا قطع شده بود.
آروم چند قدم سمتم اومد.
بیاختیار یه قدم عقب رفتم.
نگاهش روی صورتم ثابت موند.
بعد با صدای آروم، اما محکم گفت:
•گفتم مواظب خودت باش... دختر افسر.
نفسم توی سینه حبس شد.
^تو...
چرا...
قبل از اینکه جملهم کامل بشه، صدای آژیر پلیس نزدیکتر شد.
جونگکوک زیر لب لعنتی گفت.
•لعنت...
نگاهش برای آخرین بار روی صورتم موند.
بعد برگشت.
ویو جونگکوک
چند قدم بیشتر برنداشته بودم که...
^صبر کن!
بیاختیار ایستادم.
صدای لرزونش...
نمیدونستم چرا باعث شد نتونم برم.
آروم برگشتم.
سلین هنوز همونجا ایستاده بود.
^تو...
جونمو نجات دادی...
چرا؟
چند لحظه فقط نگاش کردم.
اگه حقیقت رو میگفتم...
همه چیز خراب میشد.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
•اشتباه نکن...
فقط نمیخواستم کسی قبل از من بهت برسه.
با تعجب نگام کرد.
انگار معنی حرفمو نفهمیده بود.
همون موقع صدای یونگی از داخل ارپاد اومد.
°جونگکوک! پلیس داره میرسه، سریع برو!
نگاهم هنوز روی سلین بود.
برای چند ثانیه...
هیچکدوممون پلک نزدیم.
بعد آروم برگشتم و بین ماشینهای پارکینگ ناپدید شدم.
ویو سلین
هنوز به همون سمتی نگاه میکردم که رفته بود.
قلبم آروم نمیشد.
اون...
میتونست منو هم بکشه.
اما...
جونمو نجات داد.
پس...
واقعاً کیه؟
همون لحظه چند ماشین پلیس وارد پارکینگ شدن.
بابا با عجله از ماشین پیاده شد.
-سلین!
تا منو دید، محکم بغلم کرد.
-خوبی؟!
سرمو تکون دادم.
اما...
یه چیزی رو نگفتم.
اینکه...
کسی که نجاتم داد... همون خلافکاری بود که بابا دنبالش میگشت.
ادامه دارد...
- ۷۷۲
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط