{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت²³

ویو سلین
تمام بدنم می‌لرزید.
نفس کشیدن برام سخت شده بود.
چشمام هنوز روی مردی بود که چند قدم جلوم ایستاده بود.

همون قد بلند...
همون لباس مشکی...
همون دست‌های تتو شده...
اون...
جونگ‌کوک بود.

چند ثانیه فقط سکوت بود.
انگار صدای دنیا قطع شده بود.
آروم چند قدم سمتم اومد.

بی‌اختیار یه قدم عقب رفتم.
نگاهش روی صورتم ثابت موند.

بعد با صدای آروم، اما محکم گفت:

•گفتم مواظب خودت باش... دختر افسر.

نفسم توی سینه حبس شد.

^تو...
چرا...

قبل از اینکه جمله‌م کامل بشه، صدای آژیر پلیس نزدیک‌تر شد.

جونگ‌کوک زیر لب لعنتی گفت.

•لعنت...

نگاهش برای آخرین بار روی صورتم موند.
بعد برگشت.

ویو جونگ‌کوک
چند قدم بیشتر برنداشته بودم که...

^صبر کن!

بی‌اختیار ایستادم.
صدای لرزونش...
نمی‌دونستم چرا باعث شد نتونم برم.
آروم برگشتم.
سلین هنوز همونجا ایستاده بود.

^تو...
جونمو نجات دادی...
چرا؟

چند لحظه فقط نگاش کردم.
اگه حقیقت رو می‌گفتم...
همه چیز خراب می‌شد.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.

•اشتباه نکن...
فقط نمی‌خواستم کسی قبل از من بهت برسه.

با تعجب نگام کرد.
انگار معنی حرفمو نفهمیده بود.
همون موقع صدای یونگی از داخل ارپاد اومد.

°جونگ‌کوک! پلیس داره می‌رسه، سریع برو!

نگاهم هنوز روی سلین بود.
برای چند ثانیه...
هیچ‌کدوممون پلک نزدیم.
بعد آروم برگشتم و بین ماشین‌های پارکینگ ناپدید شدم.

ویو سلین
هنوز به همون سمتی نگاه می‌کردم که رفته بود.
قلبم آروم نمی‌شد.
اون...
می‌تونست منو هم بکشه.
اما...
جونمو نجات داد.
پس...
واقعاً کیه؟

همون لحظه چند ماشین پلیس وارد پارکینگ شدن.
بابا با عجله از ماشین پیاده شد.

-سلین!

تا منو دید، محکم بغلم کرد.

-خوبی؟!

سرمو تکون دادم.
اما...
یه چیزی رو نگفتم.
اینکه...
کسی که نجاتم داد... همون خلافکاری بود که بابا دنبالش می‌گشت.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

لبخند قاتلپارت²⁴ویو جونگ‌کوکدر عمارت رو محکم بستم.هنوز صدای ...

لبخند قاتلپارت²⁵ویو جونگ‌کوکصبح زود...هنوز آفتاب کامل طلوع ن...

لبخند قاتلپارت²²ویو سلینبعد از تموم شدن کلاس، کلارا گفت باید...

لبخند قاتلپارت²¹ویو سلینتا چند دقیقه پشت پنجره خشک شده بودم....

لبخند قاتلپارت³⁵ویو سلینتمام شب فقط به اون دو پیام فکر می‌کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط