ویو جیمین ساعت شب
ویو جیمین - ساعت۱۰ شب
یونا خسته از روزی که تا غروب تو شرکت بود و بعدشم وقتی به خونه برگشت مشغول نگهداری دختر ۴ ساله اش بود که سرماخورده و بعدم باید برای مهمونی فردا غذا رو آماده میکرد..رفت و روی تخت به آرومی دراز کشید تا بلکه از این خستگی کم شه))
جیمین تازه از استودیو برگشته بود وقتی دید خونه خاموش و ساکته حدس زد که شاید یونا و سوجین خواب باشن به طبقه بالا رفت و یونا رو روی تخت دید و گفت..
جیمین«عزیزم دیروفته چرا نخوابیدی؟»
یونا«منتظر بودم بیای»
جیمین لبخندی زد و بوسه کوچکی به لب همسرش زد و رفت تا لباس هاشو عوض کنه و بعد از اینکه دوش گرفت صدای ناله ی دخترش رو شنید
یونا میخواست بلند شه و بره پیش دخترش ولی جیمین دستشو گرفت و نشست روی تخت
جیمین«تو امروز زیادی مراقبش بودی وایسا من برم پیشش...»
یونا چیزی نگفت
جیمین به سمت اتاق سوجین رفت و متوجه شد داره خواب بد میبینه اروم سرشو نوازش کرد و حرفای آرامبخش توی گوشش گفت..
بعد از اینکه سوجین خوابید، به اتاق مشترکشون رفت. یونا با نگاه جدی به جیمین گفت: "تو که همیشه به فکر بچهات هستی، چرا به فکر زنت نیستی؟"
جیمین با تعجب پرسید: "کی گفته به فکر خانومم نیستم؟ ثابت میکنم که چقدر به فکرتم."
یونا ادامه داد: "مثلاً منم خیلی خستم ولی خوابم نمیبره. تو هم فقط زود میخوابی."
جیمین لبخندی زد و یونا را محکمتر از همیشه در آغوش گرفت. شروع کرد به نوازش موهایش و آرام گفت: "یادت میاد اولین باری که تو رو دیدم؟ توی استودیو بودی و داشتیم روی آهنگ جدید کار میکردیم..."
او با صدای گرمش داستان عشقشان را تعریف کرد. چگونه اولین قرارشان را گذاشته بودند، چگونه جیمین برایش آهنگ ساخته بود، و چگونه با هم خانواده تشکیل داده بودند.
یونا کمکم در آغوش جیمین آرام گرفت. لبخند کوچکی روی لبانش ظاهر شد و کمکم چشمهایش سنگین شد. جیمین ادامه داد تا اینکه نفسهای یونا آرام و منظم شد
جیمین بوسه ای به پیشونی همسرش زد و لب زد
«همیشه به فکرتون هستم؛هم تو هم دخترمون»
بعد از چند مین جیمین هم چشماش گرم و شد به خواب رفت....
By:Camellia..🌙✨
#پارک_جیمین
#کیپاپر
یونا خسته از روزی که تا غروب تو شرکت بود و بعدشم وقتی به خونه برگشت مشغول نگهداری دختر ۴ ساله اش بود که سرماخورده و بعدم باید برای مهمونی فردا غذا رو آماده میکرد..رفت و روی تخت به آرومی دراز کشید تا بلکه از این خستگی کم شه))
جیمین تازه از استودیو برگشته بود وقتی دید خونه خاموش و ساکته حدس زد که شاید یونا و سوجین خواب باشن به طبقه بالا رفت و یونا رو روی تخت دید و گفت..
جیمین«عزیزم دیروفته چرا نخوابیدی؟»
یونا«منتظر بودم بیای»
جیمین لبخندی زد و بوسه کوچکی به لب همسرش زد و رفت تا لباس هاشو عوض کنه و بعد از اینکه دوش گرفت صدای ناله ی دخترش رو شنید
یونا میخواست بلند شه و بره پیش دخترش ولی جیمین دستشو گرفت و نشست روی تخت
جیمین«تو امروز زیادی مراقبش بودی وایسا من برم پیشش...»
یونا چیزی نگفت
جیمین به سمت اتاق سوجین رفت و متوجه شد داره خواب بد میبینه اروم سرشو نوازش کرد و حرفای آرامبخش توی گوشش گفت..
بعد از اینکه سوجین خوابید، به اتاق مشترکشون رفت. یونا با نگاه جدی به جیمین گفت: "تو که همیشه به فکر بچهات هستی، چرا به فکر زنت نیستی؟"
جیمین با تعجب پرسید: "کی گفته به فکر خانومم نیستم؟ ثابت میکنم که چقدر به فکرتم."
یونا ادامه داد: "مثلاً منم خیلی خستم ولی خوابم نمیبره. تو هم فقط زود میخوابی."
جیمین لبخندی زد و یونا را محکمتر از همیشه در آغوش گرفت. شروع کرد به نوازش موهایش و آرام گفت: "یادت میاد اولین باری که تو رو دیدم؟ توی استودیو بودی و داشتیم روی آهنگ جدید کار میکردیم..."
او با صدای گرمش داستان عشقشان را تعریف کرد. چگونه اولین قرارشان را گذاشته بودند، چگونه جیمین برایش آهنگ ساخته بود، و چگونه با هم خانواده تشکیل داده بودند.
یونا کمکم در آغوش جیمین آرام گرفت. لبخند کوچکی روی لبانش ظاهر شد و کمکم چشمهایش سنگین شد. جیمین ادامه داد تا اینکه نفسهای یونا آرام و منظم شد
جیمین بوسه ای به پیشونی همسرش زد و لب زد
«همیشه به فکرتون هستم؛هم تو هم دخترمون»
بعد از چند مین جیمین هم چشماش گرم و شد به خواب رفت....
By:Camellia..🌙✨
#پارک_جیمین
#کیپاپر
- ۸۰۵
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط