آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part26
ویوی ا. ت
لباسهام رو عوض کردم.
یه شلوار راحتی و یه هودی پوشیدم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، جونگکوک هم لباسش رو عوض کرده بود.
یه پیراهن سفید پوشیده بود.
موهاش هنوز کمی نامرتب بود.
چند لحظه نگاش کردم.
جونگکوک: چیه؟
ا. ت: هیچی.
جونگکوک: باز داری نگام میکنی.
ا. ت: داشتم فکر میکردم...
جونگکوک: به چی؟
ا. ت: تو چرا همیشه خوشتیپی؟
جونگکوک برای چند ثانیه ساکت شد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
جونگکوک: بالاخره اعتراف کردی.
ا. ت: من نگفتم خوشتیپی.
جونگکوک: دقیقاً همینو گفتی.
ا. ت: گفتم چرا همیشه خوشتیپی. سؤال بود.
جونگکوک: جوابش واضحه.
ا. ت: خیلی اعتمادبهنفست بالاست.
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: اصلاً نمیتونم تحملت کنم.
جونگکوک: ولی هنوز اینجایی.
ا. ت: چون قرارداد دارم.
جونگکوک: آره... قرارداد.
لبخندش کمی محو شد.
من هم فهمیدم.
بین ما چیزی تغییر کرده بود.
خیلی آرام...
خیلی نامحسوس...
اما تغییر کرده بود.
همون لحظه گوشی جونگکوک دوباره زنگ خورد.
این بار تماس از طرف پدرش نبود.
شماره ناشناس بود.
جونگکوک جواب داد.
جونگکوک: بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد چهرهش جدی شد.
جونگکوک: کجا؟
سکوت.
جونگکوک: مطمئنی؟
تماس قطع شد.
ا. ت: چی شده؟
جونگکوک به من نگاه کرد.
جونگکوک: فلش پیدا شده.
ا. ت: واقعاً؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: پس بریم بگیریمش.
جونگکوک: نه.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون کسی که پیداش کرده...
ا. ت: کیه؟
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: کسیه که قرار بود سه سال پیش مرده باشه.
ادامه
15لایک10کامنت ❤
part26
ویوی ا. ت
لباسهام رو عوض کردم.
یه شلوار راحتی و یه هودی پوشیدم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، جونگکوک هم لباسش رو عوض کرده بود.
یه پیراهن سفید پوشیده بود.
موهاش هنوز کمی نامرتب بود.
چند لحظه نگاش کردم.
جونگکوک: چیه؟
ا. ت: هیچی.
جونگکوک: باز داری نگام میکنی.
ا. ت: داشتم فکر میکردم...
جونگکوک: به چی؟
ا. ت: تو چرا همیشه خوشتیپی؟
جونگکوک برای چند ثانیه ساکت شد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
جونگکوک: بالاخره اعتراف کردی.
ا. ت: من نگفتم خوشتیپی.
جونگکوک: دقیقاً همینو گفتی.
ا. ت: گفتم چرا همیشه خوشتیپی. سؤال بود.
جونگکوک: جوابش واضحه.
ا. ت: خیلی اعتمادبهنفست بالاست.
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: اصلاً نمیتونم تحملت کنم.
جونگکوک: ولی هنوز اینجایی.
ا. ت: چون قرارداد دارم.
جونگکوک: آره... قرارداد.
لبخندش کمی محو شد.
من هم فهمیدم.
بین ما چیزی تغییر کرده بود.
خیلی آرام...
خیلی نامحسوس...
اما تغییر کرده بود.
همون لحظه گوشی جونگکوک دوباره زنگ خورد.
این بار تماس از طرف پدرش نبود.
شماره ناشناس بود.
جونگکوک جواب داد.
جونگکوک: بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد چهرهش جدی شد.
جونگکوک: کجا؟
سکوت.
جونگکوک: مطمئنی؟
تماس قطع شد.
ا. ت: چی شده؟
جونگکوک به من نگاه کرد.
جونگکوک: فلش پیدا شده.
ا. ت: واقعاً؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: پس بریم بگیریمش.
جونگکوک: نه.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون کسی که پیداش کرده...
ا. ت: کیه؟
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: کسیه که قرار بود سه سال پیش مرده باشه.
ادامه
15لایک10کامنت ❤
- ۱.۳k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط