{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستارهای در میان تاریکی پارت

ستاره‌ای در میان تاریکی پارت۱۸🌌
نویسنده:
دختر  بچه شش‌ساله روی زمینِ سردِ راهرو نشسته بود. زانوها ش رو بغل گرفته بود و گوشش را کمی به در چسبانده بود.و به حرف بزرگتر ها گوش میکرد و صدای تیکه تیکه شدن قلب ظریفش از پشت در می اومد
دیگه برای چند دفعه این حقارت رو باید تحمل میکرد
چرا دوباره این شکلی شد
آن‌طرف در، چند آدم‌بزرگ حرف می‌زدند؛ صدایشان واضح نبود، اما معنی‌شان برای دخترک خیلی آشنا بود.

ـ «من… راستش، راحت نیستم.» 
ـ «دیدین چی شد سر کلاس؟» 
ـ «یه بچه‌ی عادی این‌طوری نیست.»

دختر پلک زد. احساس کرد قلب کوچکش باز هم  داره ترک می‌خوره. 
چندمین بار بود؟ سوم؟ چهارم؟ 
دیگر حسابش را گم کرده بود. درسته این شیشمین بار بود که این اتفاق افتاده بود اینبار با خودش گفت اگه درست رفتار کنه شاید.. ... اما
«بازم همونه… باز هم "عادی نیست".»
این‌بار همه چیز را رعایت کرده بود. 
همان‌طور که «خواهر» بهش گفته بود، سعی کرده بود شبیه بقیه بچه‌ها باشه
وقتی می‌پرسیدند چند تا کلمه بلدی، وانمود کرده بود نمی‌تواند بخواند. 
وقتی کتاب داستان را جلوش گذاشته بودند، به‌جای اینکه مثل همیشه راحت و روان بخواند، تظاهر کرده بود که گیر می‌کند. 
سؤال‌های سخت را جواب نداده بود، حتی اگر جواب توی سرش فریاد می‌زد و دلش میخواست خود نمایی کنه  مهم‌تر از همه، اجازه نداده  هیجان کوسشو کنترل کنه
میشه گفت تقریبا نزدیکا یه سال بود که کوسش خودشو نشون داده بود درسته دیرتر از بقیه خودشو نشون داد ولی خوب از همه قوی تر بود اما با این حال اون در مورد اینکه زندگیش پر از سختی و دردسر بود اشتباه میکرد چون تا اون موقع همه چی خوب بود و میشد به سختی کنترلش کند اما با نشون دادن کوسش    سختی های اصلیش شروع شده ولی الان روز به روز قوی تر میشه و بیشتر خودشو نشون میده و اون بیشتر به پنهان کردن ش مجبور میشه
اما امروز.......
اینم از پارت ۱۸ 😃😃😃😃
دیدگاه ها (۲)

ستاره ای درمیان تاریکی پارت۱۹🌌اما امروز، تو پارکی که ازمایشی...

ارت جدید از ایمی خوراک پروفایل 😁

کاشکی یجور میشد میساختمش

خوب بریم برا ادامه شغل : دانش اموز وابسته به یو ای,,, شاغل :...

پارت بیست شیشم گوشه ای از تاریکی ...........ـمکان فعلی:........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط