ستاره ای درمیان تاریکی پارت
ستاره ای درمیان تاریکی پارت۱۹🌌
اما امروز، تو پارکی که ازمایشی با افرادی که اونو به سرپرستی گرفته بودن رفته بود ، وقتی یکی از بچهها از سرِ پل پرت شد پایین و همه جیغ کشیدند، قلب دختر بچه ناگهان تند زده بود. ترس، مثل جرقهای درون اون شعله میکشید بود.
قبل از اینکه بفهمه چی کار میکنه، دستش رو جلو برده بود.
همون لحظه، بدنِ اون بچه که باید محکم به زمین میخورد، انگار تو هوا کمی کند شده بود؛ سرعتش یک لحظه کم شد، مسیرش کمی تغییر کرد و بهجای اینکه سرش محکم به زمین بخورد، کنارش افتاد.
گریه کرد، اما سالم بود.
همه نفس راحتی کشیدند… و بعد، آروم آروم، نگاهها برگشت سمت دختر بچه
اون مکثِ کوتاه در نگاه بزرگترها رو خوب میشناخت.
الان همهمون مکث پشت در تکرار شده بود.
ـ «ببینید، ما فقط میخوایم یه بچهی عادی… یه دختر کوچولوی معمولی…»
ـ «اون گفت کاری نکرده، ولی من دیدم… انگار یه چیزی…»
ـ «من نمیخوام تو خونهم چیزی باشه که نتونم بفهمم چیه.»
ایمی سرش را پایین انداخت.
ناخنهای کوچکش را بیهدف روی لبهی لباسش کشید. قلبش تند تند میزد
در همین لحظه، دست گرمی روی شانهاش نشست.
«سومیهکو» پسری که ۹ ساله که سه سال از دخترک بزرگ تر بود و دو سالی میشد که خانواده ش رو تو یه حادثه حمله ویلن از دست داده بود و قهرمان ها اونو به این پرورشگاه اوردن برای همین دو ساله که تو این پرورشگاه هستش برخلاف دختر کوچولوی معصوم که سال های که عمرشو تو این پرورشگاه گذرونده بود
«هنوز دارن حرف میزنن.🙃»
این رو که گفت، خودش از سادگی جملهاش خندهاش گرفت. معلوم بود که دارن حرف میزنن؛ اما منظورش این بود که: *دارن دربارهی تو تصمیم میگیرن.*
دخترک با قیافه ی کیوت نازش آهسته پرسید:
ـ «باز… منو نمیخوان؟»
این رو پرسید چون میدونست که پسر چقدر شیطون و دردسر سازه همیشه تو همه چی سرک میکشه حتما هم برا این اونجا بود چون رفته بود صحبت هاشون رو گوش کرده بود
سومیهکو لحظهای سکوت کرد. از اون سکوتهایی که جواب را لو میدهد، قبل از اینکه کلمهای گفته شه
بعد لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر برای دلداری بود تا راستگویی.
ـ «بعضی آدمها… فقط دنبال بچهایان که هیچ غافلگیریای نداشته باشه.»
دختر کوچولو آرام گفت:
ـ «من سعی کردم غافلگیرشون نکنم.»
سومیهکو نگاهش کرد.
ـ «بله. دیدم.»
صداش نرمتر شد:
ـ «ولی اون چیزی که توی توئه… فقط با "سعی کردن" خاموش نمیشه.»
دخترک با صدایی که کمی میلرزید پرسید:
ـ «بدِ؟»
سومیهکو نفس عمیقی کشید. نگاهش را از در گرفت و به راهروی خالی روبهرو دوخت. بعدش هم لبخند زد از اون لبخند های رو مخ که قشنگ. معلوم بود که مردم باهاش حرص میخورن
ـ «نه. خودِ اون چیز… نه. ولی مردم… از چیزهایی که نمیفهمن میترسن. وقتی میترسن، عقب میکشن. مثل همین الان ولی به نظر من کهه خیلی باحال هستش.....🤩🤩🤩🤩 حرف نداره😜😝 کوسه تو خیلی قوی و خفناکه اگه من همچین کوسه خفنی داشتم انقدر قو ی میشدم که هر کاری دلم میخواست میکردم اون وقت حساب ی پولدار میشدم هیچ کسی هم جلو نمیگرفت کسی هم به گرد پام نمیرسید😝😝😝 حتی اون قهرمان های مغرور»
دخترک سرش را به دیوار سرد تکیه داد. حرفاش براش جالب بود اما این چیزی بود که سومیهکو میخواست نه اون
«یعنی… اگه من… کمتر… "من" باشم… شاید دیگه نترسن😣😥.»
قطره اشکی گوشهی چشمش جمع شد، اما قبل از اینکه سرازیر شود، با پشت دست پاکش کرد. از گریه خسته شده بود.
دلش میخواست فقط یکبار، فقط یک خانواده، بدون ترس نگاش کنند.
از داخل اتاق صدای جابهجا شدن صندلی آمد.
یکی گفت:
ـ «فکر کنم ما… بهتره هنوز منتظر بمونیم. شاید بچهی دیگری مناسبتر باشه.»
دیگری با صدای خجالتزدهای اضافه کرد:
ـ «ببخشید… اون خیلی باهوشه، خیلی… چیزهای دیگه هم هست… ولی… ما آمادهی این سطح از… مسئولیت نیستیم.»
«این سطح از مسئولیت.»
ترجمهاش برای ایمی ساده بود:
«آمادهی تو نیستیم.»
دست سومیهکو کمی شانهی او را فشار داد.
ـ «ایمی.»
ـ «بله.»
ـ «یادته بهت چی گفتم؟»
دخترک بیاحساس زمزمه کرد:
ـ «عادی باش. هیجانزده نشو. چیزی نشون نده.»
ـ «آره.»
بعد از مکثی آرامتر........
تموم 😜😜😜😜😜😜 لایک کنید نظر بدید
راستی سه تا پارت دیگه هست ولی ویسگون ارسالش نمیکنه😥😥😥
اما امروز، تو پارکی که ازمایشی با افرادی که اونو به سرپرستی گرفته بودن رفته بود ، وقتی یکی از بچهها از سرِ پل پرت شد پایین و همه جیغ کشیدند، قلب دختر بچه ناگهان تند زده بود. ترس، مثل جرقهای درون اون شعله میکشید بود.
قبل از اینکه بفهمه چی کار میکنه، دستش رو جلو برده بود.
همون لحظه، بدنِ اون بچه که باید محکم به زمین میخورد، انگار تو هوا کمی کند شده بود؛ سرعتش یک لحظه کم شد، مسیرش کمی تغییر کرد و بهجای اینکه سرش محکم به زمین بخورد، کنارش افتاد.
گریه کرد، اما سالم بود.
همه نفس راحتی کشیدند… و بعد، آروم آروم، نگاهها برگشت سمت دختر بچه
اون مکثِ کوتاه در نگاه بزرگترها رو خوب میشناخت.
الان همهمون مکث پشت در تکرار شده بود.
ـ «ببینید، ما فقط میخوایم یه بچهی عادی… یه دختر کوچولوی معمولی…»
ـ «اون گفت کاری نکرده، ولی من دیدم… انگار یه چیزی…»
ـ «من نمیخوام تو خونهم چیزی باشه که نتونم بفهمم چیه.»
ایمی سرش را پایین انداخت.
ناخنهای کوچکش را بیهدف روی لبهی لباسش کشید. قلبش تند تند میزد
در همین لحظه، دست گرمی روی شانهاش نشست.
«سومیهکو» پسری که ۹ ساله که سه سال از دخترک بزرگ تر بود و دو سالی میشد که خانواده ش رو تو یه حادثه حمله ویلن از دست داده بود و قهرمان ها اونو به این پرورشگاه اوردن برای همین دو ساله که تو این پرورشگاه هستش برخلاف دختر کوچولوی معصوم که سال های که عمرشو تو این پرورشگاه گذرونده بود
«هنوز دارن حرف میزنن.🙃»
این رو که گفت، خودش از سادگی جملهاش خندهاش گرفت. معلوم بود که دارن حرف میزنن؛ اما منظورش این بود که: *دارن دربارهی تو تصمیم میگیرن.*
دخترک با قیافه ی کیوت نازش آهسته پرسید:
ـ «باز… منو نمیخوان؟»
این رو پرسید چون میدونست که پسر چقدر شیطون و دردسر سازه همیشه تو همه چی سرک میکشه حتما هم برا این اونجا بود چون رفته بود صحبت هاشون رو گوش کرده بود
سومیهکو لحظهای سکوت کرد. از اون سکوتهایی که جواب را لو میدهد، قبل از اینکه کلمهای گفته شه
بعد لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر برای دلداری بود تا راستگویی.
ـ «بعضی آدمها… فقط دنبال بچهایان که هیچ غافلگیریای نداشته باشه.»
دختر کوچولو آرام گفت:
ـ «من سعی کردم غافلگیرشون نکنم.»
سومیهکو نگاهش کرد.
ـ «بله. دیدم.»
صداش نرمتر شد:
ـ «ولی اون چیزی که توی توئه… فقط با "سعی کردن" خاموش نمیشه.»
دخترک با صدایی که کمی میلرزید پرسید:
ـ «بدِ؟»
سومیهکو نفس عمیقی کشید. نگاهش را از در گرفت و به راهروی خالی روبهرو دوخت. بعدش هم لبخند زد از اون لبخند های رو مخ که قشنگ. معلوم بود که مردم باهاش حرص میخورن
ـ «نه. خودِ اون چیز… نه. ولی مردم… از چیزهایی که نمیفهمن میترسن. وقتی میترسن، عقب میکشن. مثل همین الان ولی به نظر من کهه خیلی باحال هستش.....🤩🤩🤩🤩 حرف نداره😜😝 کوسه تو خیلی قوی و خفناکه اگه من همچین کوسه خفنی داشتم انقدر قو ی میشدم که هر کاری دلم میخواست میکردم اون وقت حساب ی پولدار میشدم هیچ کسی هم جلو نمیگرفت کسی هم به گرد پام نمیرسید😝😝😝 حتی اون قهرمان های مغرور»
دخترک سرش را به دیوار سرد تکیه داد. حرفاش براش جالب بود اما این چیزی بود که سومیهکو میخواست نه اون
«یعنی… اگه من… کمتر… "من" باشم… شاید دیگه نترسن😣😥.»
قطره اشکی گوشهی چشمش جمع شد، اما قبل از اینکه سرازیر شود، با پشت دست پاکش کرد. از گریه خسته شده بود.
دلش میخواست فقط یکبار، فقط یک خانواده، بدون ترس نگاش کنند.
از داخل اتاق صدای جابهجا شدن صندلی آمد.
یکی گفت:
ـ «فکر کنم ما… بهتره هنوز منتظر بمونیم. شاید بچهی دیگری مناسبتر باشه.»
دیگری با صدای خجالتزدهای اضافه کرد:
ـ «ببخشید… اون خیلی باهوشه، خیلی… چیزهای دیگه هم هست… ولی… ما آمادهی این سطح از… مسئولیت نیستیم.»
«این سطح از مسئولیت.»
ترجمهاش برای ایمی ساده بود:
«آمادهی تو نیستیم.»
دست سومیهکو کمی شانهی او را فشار داد.
ـ «ایمی.»
ـ «بله.»
ـ «یادته بهت چی گفتم؟»
دخترک بیاحساس زمزمه کرد:
ـ «عادی باش. هیجانزده نشو. چیزی نشون نده.»
ـ «آره.»
بعد از مکثی آرامتر........
تموم 😜😜😜😜😜😜 لایک کنید نظر بدید
راستی سه تا پارت دیگه هست ولی ویسگون ارسالش نمیکنه😥😥😥
- ۸۴۶
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط