★彡 Part 39 彡★
★彡 Part 39 彡★
فکر کرد و بعد جواب داد: نمیدونم
شونه ای بالا انداختم. آدم بعضی وقت ها یسری چیز ها رو نمیدونه. پس، من بهش حق میدم.
"پات چطوره؟"
نگاهی به پام انداختم. هنوز هم خونریزی داشت.
"تا برسیم، میتونم تحملش کنم."
سری تکون داد و ساکت شد.
چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که طاقتم طاق شد و فورا پرسیدم: گفتی میری مهمونی، پس اینجا چیکار میکنی؟ چه اتفاقی افتاد؟
با بی حوصلگی گفت: تو اصلا تلویزیون نگاه میکنی؟ خب همیشه ممکنه یه اتفاقی بیوفته
عصبی گفتم: این اتفاق مربوط به زندگی منه، مربوط به دایی منه، قاتل مادرم!
بدون اینکه حواسم باشه دو کلمه ی آخر رو داد زدم.
کمی تعجب کرد، نباید اینقدر زود راجب به مادرم چیزی بهش میگفتم.
"داییت؟"
سوالی نگاهش کردم.
دو طرف شونه ام رو گرفت و تکون داد.
با تن صدای بلندی گفت: لی سوک دایی توعه؟!
دست هاش رو کنار زدم و مثل خودش داد زدم: آره چند بار بگم؟ لی سوک دایی منه خب که چیی؟
چنگی توی موهاش زد.
داشت خودش رو کنترل میکرد تا همینجا کار دستم نده.
"رینا، این مسئله تو مربوط نیست. پس لطفا خفه شو."
"این جواب من نیست."
"گفتم بهت ربطی نداره!"
با عربده ای که زد لرزیدم.
راننده مداخله کرد: قربان، شرکت هنوز خبردار نشده همین طور هم خدمه ها، جلوی رسانه ها رو هم میشه گرفت
"راجب به ندیمه هایی که تو این حادثه بودن، جین رو برای مدیریت بزار."
صدا هاشون رو میشنیدم اما برام مهم نبود. رومو به سمت پنجره کردم و بیخیال به بیرون زل زدم، اما تمام حواسم پیش حرف هاشون بود. من بلاخره میفهمم داییم واقعا کیه!
"چشم قربان بهشون میگم."
"کسی تو این مدت صدمه دیده؟"
"یک نفر از خدمه ها فوت کرده و چند نگهبان هم آسیب های سطحی دیدن."
"خیلی خب به خانواده ی مرحوم اطلاع بده و بگو تمام هزینه ی تشییع جنازه رو خودم شخصا پوشش میدم."
"چشم قربان."
نگاهم به بیرون بود ولی تمام حواسم روی حرف هایی بود که میزد. چقدر خوب مدیریت کردن رو بلد بود. خیلی ریلکس هم بود.
حالا من بودم هول میشدم چرت و پرت میگفتم.
فکر کرد و بعد جواب داد: نمیدونم
شونه ای بالا انداختم. آدم بعضی وقت ها یسری چیز ها رو نمیدونه. پس، من بهش حق میدم.
"پات چطوره؟"
نگاهی به پام انداختم. هنوز هم خونریزی داشت.
"تا برسیم، میتونم تحملش کنم."
سری تکون داد و ساکت شد.
چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که طاقتم طاق شد و فورا پرسیدم: گفتی میری مهمونی، پس اینجا چیکار میکنی؟ چه اتفاقی افتاد؟
با بی حوصلگی گفت: تو اصلا تلویزیون نگاه میکنی؟ خب همیشه ممکنه یه اتفاقی بیوفته
عصبی گفتم: این اتفاق مربوط به زندگی منه، مربوط به دایی منه، قاتل مادرم!
بدون اینکه حواسم باشه دو کلمه ی آخر رو داد زدم.
کمی تعجب کرد، نباید اینقدر زود راجب به مادرم چیزی بهش میگفتم.
"داییت؟"
سوالی نگاهش کردم.
دو طرف شونه ام رو گرفت و تکون داد.
با تن صدای بلندی گفت: لی سوک دایی توعه؟!
دست هاش رو کنار زدم و مثل خودش داد زدم: آره چند بار بگم؟ لی سوک دایی منه خب که چیی؟
چنگی توی موهاش زد.
داشت خودش رو کنترل میکرد تا همینجا کار دستم نده.
"رینا، این مسئله تو مربوط نیست. پس لطفا خفه شو."
"این جواب من نیست."
"گفتم بهت ربطی نداره!"
با عربده ای که زد لرزیدم.
راننده مداخله کرد: قربان، شرکت هنوز خبردار نشده همین طور هم خدمه ها، جلوی رسانه ها رو هم میشه گرفت
"راجب به ندیمه هایی که تو این حادثه بودن، جین رو برای مدیریت بزار."
صدا هاشون رو میشنیدم اما برام مهم نبود. رومو به سمت پنجره کردم و بیخیال به بیرون زل زدم، اما تمام حواسم پیش حرف هاشون بود. من بلاخره میفهمم داییم واقعا کیه!
"چشم قربان بهشون میگم."
"کسی تو این مدت صدمه دیده؟"
"یک نفر از خدمه ها فوت کرده و چند نگهبان هم آسیب های سطحی دیدن."
"خیلی خب به خانواده ی مرحوم اطلاع بده و بگو تمام هزینه ی تشییع جنازه رو خودم شخصا پوشش میدم."
"چشم قربان."
نگاهم به بیرون بود ولی تمام حواسم روی حرف هایی بود که میزد. چقدر خوب مدیریت کردن رو بلد بود. خیلی ریلکس هم بود.
حالا من بودم هول میشدم چرت و پرت میگفتم.
- ۷۵۲
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط