شلمچه بودیم.
شلمچه بودیم.
شیخ مهدی می خواست آموزش پرتاب نارنجک بده!
گفت:
بچه ها خوب نگاه کنید.
محمد!
حواست اینجا باشه!
احمد!
حواستون باشه این جوری نارنجکو پرتاب می کنند!
خوب نگاه کنید تا خوب یاد بگیرید! که یه وقتی خودتون یا یه زبون بسته ای رو نفله نکنید!
من توی پادگان که بودم ، بهترین نارنجک انداز هستم!
گوش بدید...
اول، دستتون رو می ذارین اینجا.
بعد من دیدم شیخ مهدی یکدفعه ضامنو کشید و گفت:
حالا اگه ضامنو رها کنم ، در عرض چند ثانیه منفجر میشه.
داشت حرف می زد و از خودش و نارنجک پرانی اش تعریف می کرد که فرمانده از دور داد زد:
آهای شیخ مهدی!
چی کار می کنی؟
شیخ مهدی یه دفعه ترسید و نارنجکو پرت کرد!
نارنجک رفت و افتاد رو سر خاکریز!
بچه ها صاف ایستاده بودند و هاج و واج نارنجکو نگاه می کردن که حاجی داد زد:
بخواب برادر!
بخواب!
انگار همه رو برق بگیره، هیچ کس از جاش تکان نخورد!
چند ثانیه گذشت.
همه زل زده بودند به سر خاکریز که نارنجک قل خورد و رفت اون طرف خاکریز و منفجر شد!
شیخ مهدی رو به بچه ها کرد و گفت:
هان!
یاد گرفتید؟
دیدید چه راحت بود؟
فرمانده خواست داد بزند سرش که یه دفعه صدایی از پشت خاکریز اومد که میگفت:
الله اکبر!
الموت لصدام!
بچه ها دویدند بالای خاکریز ببینند کیه.
دیدند یه عراقی زخمی شده و به خودش می پیچه!
افسر شناسایی عراق بود...
شیخ مهدی عراقی رو که دید، داد زد:
حالا بگویید شیخ مهدی کار بلد نیست!
ببینید چی کار کردم!
ماشاا... شیخ مهدی...
التماس دعا
میلاد با سعادت حضرت معصومه(س) بر شما عزیزان و خانواده محترمتان مبارک باد...
شیخ مهدی می خواست آموزش پرتاب نارنجک بده!
گفت:
بچه ها خوب نگاه کنید.
محمد!
حواست اینجا باشه!
احمد!
حواستون باشه این جوری نارنجکو پرتاب می کنند!
خوب نگاه کنید تا خوب یاد بگیرید! که یه وقتی خودتون یا یه زبون بسته ای رو نفله نکنید!
من توی پادگان که بودم ، بهترین نارنجک انداز هستم!
گوش بدید...
اول، دستتون رو می ذارین اینجا.
بعد من دیدم شیخ مهدی یکدفعه ضامنو کشید و گفت:
حالا اگه ضامنو رها کنم ، در عرض چند ثانیه منفجر میشه.
داشت حرف می زد و از خودش و نارنجک پرانی اش تعریف می کرد که فرمانده از دور داد زد:
آهای شیخ مهدی!
چی کار می کنی؟
شیخ مهدی یه دفعه ترسید و نارنجکو پرت کرد!
نارنجک رفت و افتاد رو سر خاکریز!
بچه ها صاف ایستاده بودند و هاج و واج نارنجکو نگاه می کردن که حاجی داد زد:
بخواب برادر!
بخواب!
انگار همه رو برق بگیره، هیچ کس از جاش تکان نخورد!
چند ثانیه گذشت.
همه زل زده بودند به سر خاکریز که نارنجک قل خورد و رفت اون طرف خاکریز و منفجر شد!
شیخ مهدی رو به بچه ها کرد و گفت:
هان!
یاد گرفتید؟
دیدید چه راحت بود؟
فرمانده خواست داد بزند سرش که یه دفعه صدایی از پشت خاکریز اومد که میگفت:
الله اکبر!
الموت لصدام!
بچه ها دویدند بالای خاکریز ببینند کیه.
دیدند یه عراقی زخمی شده و به خودش می پیچه!
افسر شناسایی عراق بود...
شیخ مهدی عراقی رو که دید، داد زد:
حالا بگویید شیخ مهدی کار بلد نیست!
ببینید چی کار کردم!
ماشاا... شیخ مهدی...
التماس دعا
میلاد با سعادت حضرت معصومه(س) بر شما عزیزان و خانواده محترمتان مبارک باد...
- ۳.۰k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط