{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p30

p30
(جونگکوک _ الینا+)
جونگکوک غر زد:
_من بچه نیستم.
+ساکت باش.
تهیونگ از دور با خنده گفت:
×به به! رئیس مافیا داره سرزنش میشه.
جونگکوک با اخم گفت:
_تهیونگ، گمشو.
اما تهیونگ فقط خندید و رفت.
الینا آروم روی زخم جونگکوک دارو زد.
جونگکوک تمام مدت بهش نگاه می‌کرد.
به دختری که قبلاً ازش متنفر بود...
و حالا حاضر بود برای یه اخمش دنیا رو به هم بریزه.
الینا سرش رو بالا آورد.
+چرا این کارو کردی؟
جونگکوک آروم گفت:
_چون نمی‌تونم ببینم کسی اذیتت کنه.
قلب الینا یه لحظه ایستاد.
جونگکوک خودش هم انگار از حرفی که زده بود جا خورد.
سریع نگاهش رو دزدید.
اما الینا لبخند زد.
یه لبخند آروم.
و برای اولین بار، جونگکوک حس کرد شاید دیگه نتونه احساسش رو از الینا پنهان کنه...
الینا هنوز داشت روی زخم دست جونگکوک چسب می‌زد.
+تموم شد.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
برای چند ثانیه...
فقط نگاهش کرد.
اونقدر که الینا معذب شد.
_چی شده؟
جونگکوک سریع نگاهش رو دزدید.
_هیچی.
+دروغ میگی.
جونگکوک اخم کرد.
_تو زیادی حرف می‌زنی.
الینا خندید.
و تو زیادی به من اهمیت میدی.
جونگکوک خواست جواب بده، اما نتونست.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد یهو لب الینا رو بوسید.
الینا چشم‌هاش گرد شد..
جونگکوک بوسه رو تمون کرد فوراً از جاش بلند شد.
+جونگکوک! وایسا!
اما اون بدون اینکه برگرده، با عجله از سالن خارج شد و رفت سمت اتاقش.
الینا چند ثانیه مات موند...
پشت در اتاق، جونگکوک ایستاده بود.
صورتش داغ شده بود.
زیر لب غر زد:
_این دختر آخر منو دیوونه می‌کنه...
شرط نمیزارم ⭐️
دیدگاه ها (۱)

p29سکوت عجیب بودیالینا برای چند ثانیه ساکت موند.بعد آروم لبخ...

p28ویو یک هفته بعد: نور صبح از پنجره‌های بزرگ عمارت داخل اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط