گفتی: نباید یاد چشمانم بیافتی
گفتی: نباید یاد چشمانم بیافتی
هی مثل بختک روی ایمانم بیافتی
گفتی: نباید در وجودم پا بگیری
دردی و باید مثل دندانم بیافتی
هی عاشقانه می نوشتم از نگاهت
هی قهوه تا در فال فنجانم بیافتی
من اشک را با گریه هایم خسته کردم
شاید شبی در راه کنعانم بیافتی
می خواستم باور کنی تنهایی ام را
می خواستی از چشم گریانم بیافتی
دیگر چه فرقی میکند من در چه حالم
سوزم که شاید در زمستانم بیافتی
پایان ندارد بی قراریهای من
باید به یاد روز پایانم بیافتی
یک جور آتش میزنم روزی خودم را!
کبریت دیدی؛ یاد چشمانم بیافتی..
هی مثل بختک روی ایمانم بیافتی
گفتی: نباید در وجودم پا بگیری
دردی و باید مثل دندانم بیافتی
هی عاشقانه می نوشتم از نگاهت
هی قهوه تا در فال فنجانم بیافتی
من اشک را با گریه هایم خسته کردم
شاید شبی در راه کنعانم بیافتی
می خواستم باور کنی تنهایی ام را
می خواستی از چشم گریانم بیافتی
دیگر چه فرقی میکند من در چه حالم
سوزم که شاید در زمستانم بیافتی
پایان ندارد بی قراریهای من
باید به یاد روز پایانم بیافتی
یک جور آتش میزنم روزی خودم را!
کبریت دیدی؛ یاد چشمانم بیافتی..
- ۱.۸k
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط