پارت ۲۳
پارت ۲۳
ویو تهیونگ
اه واقعا که این چه وضعشه هی پیام های تهدید آمیز میاد و سلین هی می ترسه یعنی امیلی الان تو چه وضعیه...
بزار به جونگکوک یه پیامی بدم ببینم امیلی خوبه
_"جونگکوک"
+"بله😡"
_"وای تو چرا انقدر عصبانی هستی😂"
+"هیچی هی تا میام اروم چشم هامو ببندم یکی هی صدام میزنه"
_"چیه مگه چی شده"
+" امیلی"
_"چی شده چه کار کردی بلایی سرش اومده"
+"دیونه خوبه خودتم تو پرواز هستی"
_"بببن دیوونه شدم"
+"چرا"
_"خواهرت سلین هر دودقیقه یه بار براش پیام میاد هی گریه میکنه گوشیو از دستش گرفتم و الان خوابیده"
+"خواهر جنابالی هم همینطوره"
_"پس بگو چرا عصبانی و کلافه ای"
+"ببین تو زنگ زدی بع بابات چی گفت"
_"رسیدیم ویلا بهت میگم "
+"خب الان بگو"
_"تهیونگ ول کن بزار یکم استراحت کنم"
+"باشه"
بعد از باشه گفتنم گوشیم رو خاموش کردم و چشمام روهم گذاشتم و به خواب خیلی عمیقی فرو رفتن
ویو جونگکوک
بعد از اینکه تهیونگ گفت باشه گوشیو خاموش کردم یه نگاه به امیلی کردم و خوابیدم....
اما اون پیام ها خیلی بودند هی نوتیف میومد....
شاید اگر از همون روز اول امیلی همه چیز رو می گفت اینطور نمی شد..
اه چی دارم میگم معلومه که دوباره این اتفاق ها میوفتاد
بعد یکم چشمام رو گذاشتم روهم
وای وای نه چرا چراااا نباید امیلی بمیری باید پیشم بمونی تو به من قول دادی
_"جونگکوک خیلی دوست دارم"
نههههههه امیلی قشنگم بیدار شو بیدار شو من بدون تو نمی تونم لطفا
_"جونگکوک منم بدون تو نمی تونم ولی......"
ولی چی ولی چی حرف بزن بامن حرف بزن لطفا حرف بزن امیلی....
_"ولی من نمی تونم پیشت باشم"
نه نه می تونی می تونی
_"جونگکوک"
بله
_"دوست دار....."
و بعد امیلی با جسم خونی که روی من افتاده بود چشماش بسته شد رنگش پریده بود و دستاش سرد شده بارون همینطور می زد و من و امیلی خیس بودیم خون همه جارو گرفته بود و من من امیلی رو برای همیشه از دست دا....
ههههه وای نه همش خواب بود امیلییی هوف امیلی کنارم رو صندلی خودش خوابیده بود عجب کابوس بدی بود امیلی مرده بود
بد ترین خوابی بود که تو زندگیم دیدم عرق کرده بودم تشنم بود و تو یه حالتی بودم که من کیم کجام اینجا چیکار می کنم مات و مبهوت به امیلی نگاه می کردم یه چند ثانیه ای بعد به خودم اومد یکم آب خوردم و به نقشه نگاه کردم حدودا ۲۰ دقیقه دیگه پروازمون تموم می شد بعد بلند شدم و رفتم سمت wc کار های لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون که دستم رو بشورم که......
شرط ۱۵ لایک🎀
ویو تهیونگ
اه واقعا که این چه وضعشه هی پیام های تهدید آمیز میاد و سلین هی می ترسه یعنی امیلی الان تو چه وضعیه...
بزار به جونگکوک یه پیامی بدم ببینم امیلی خوبه
_"جونگکوک"
+"بله😡"
_"وای تو چرا انقدر عصبانی هستی😂"
+"هیچی هی تا میام اروم چشم هامو ببندم یکی هی صدام میزنه"
_"چیه مگه چی شده"
+" امیلی"
_"چی شده چه کار کردی بلایی سرش اومده"
+"دیونه خوبه خودتم تو پرواز هستی"
_"بببن دیوونه شدم"
+"چرا"
_"خواهرت سلین هر دودقیقه یه بار براش پیام میاد هی گریه میکنه گوشیو از دستش گرفتم و الان خوابیده"
+"خواهر جنابالی هم همینطوره"
_"پس بگو چرا عصبانی و کلافه ای"
+"ببین تو زنگ زدی بع بابات چی گفت"
_"رسیدیم ویلا بهت میگم "
+"خب الان بگو"
_"تهیونگ ول کن بزار یکم استراحت کنم"
+"باشه"
بعد از باشه گفتنم گوشیم رو خاموش کردم و چشمام روهم گذاشتم و به خواب خیلی عمیقی فرو رفتن
ویو جونگکوک
بعد از اینکه تهیونگ گفت باشه گوشیو خاموش کردم یه نگاه به امیلی کردم و خوابیدم....
اما اون پیام ها خیلی بودند هی نوتیف میومد....
شاید اگر از همون روز اول امیلی همه چیز رو می گفت اینطور نمی شد..
اه چی دارم میگم معلومه که دوباره این اتفاق ها میوفتاد
بعد یکم چشمام رو گذاشتم روهم
وای وای نه چرا چراااا نباید امیلی بمیری باید پیشم بمونی تو به من قول دادی
_"جونگکوک خیلی دوست دارم"
نههههههه امیلی قشنگم بیدار شو بیدار شو من بدون تو نمی تونم لطفا
_"جونگکوک منم بدون تو نمی تونم ولی......"
ولی چی ولی چی حرف بزن بامن حرف بزن لطفا حرف بزن امیلی....
_"ولی من نمی تونم پیشت باشم"
نه نه می تونی می تونی
_"جونگکوک"
بله
_"دوست دار....."
و بعد امیلی با جسم خونی که روی من افتاده بود چشماش بسته شد رنگش پریده بود و دستاش سرد شده بارون همینطور می زد و من و امیلی خیس بودیم خون همه جارو گرفته بود و من من امیلی رو برای همیشه از دست دا....
ههههه وای نه همش خواب بود امیلییی هوف امیلی کنارم رو صندلی خودش خوابیده بود عجب کابوس بدی بود امیلی مرده بود
بد ترین خوابی بود که تو زندگیم دیدم عرق کرده بودم تشنم بود و تو یه حالتی بودم که من کیم کجام اینجا چیکار می کنم مات و مبهوت به امیلی نگاه می کردم یه چند ثانیه ای بعد به خودم اومد یکم آب خوردم و به نقشه نگاه کردم حدودا ۲۰ دقیقه دیگه پروازمون تموم می شد بعد بلند شدم و رفتم سمت wc کار های لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون که دستم رو بشورم که......
شرط ۱۵ لایک🎀
- ۲۴۰
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط