پارت ۴: کشف رازهای پنهان و اولین جرقه
پارت ۴: کشف رازهای پنهان و اولین جرقه
“…و این کمک، آیا فقط برای سرگرمی بود، یا انگیزهی عمیقتری پشت آن پنهان بود؟ و رابطهی پیچیدهی میرا با برادرش، چه نقشی در این میان داشت؟”
تارا هنوز در حال و هوای دیدن اتاق جدیدش بود که میرا او را به سمت گالری هدایت کرد. راهروهای عمارت پر از تابلوهای نقاشی و مجسمههای زیبا بود. هر گوشه، داستانی از هنر و ثروت را روایت میکرد. گالری اصلی، ساختمانی مجزا در حیاط پشتی عمارت بود. وقتی میرا در را باز کرد، تارا نفسش را در سینه حبس کرد.
دیوارها پوشیده از تابلوهای رنگارنگ و چشمنواز بود. سبکهای مختلف، از امپرسیونیسم گرفته تا سورئالیسم، همه در کنار هم به نمایش درآمده بودند. در مرکز گالری، یک میز بزرگ قرار داشت که روی آن وسایل نقاشی و چند بوم نیمهکاره چیده شده بود.
“اینجا پناهگاه منه.” میرا با لبخندی گفت و به سمت یکی از بومها رفت. “اینا کارهای جدیدمه. هنوز تموم نشدن.”
تارا با هیجان به سمت تابلوها رفت. رنگها، خطوط و احساسی که در هر اثر موج میزد، او را مسحور کرده بود. “وای میرا، اینا فوقالعادهان! تو واقعاً استعدادی!”
میرا با رضایت به تارا نگاه کرد. “ممنونم. همین که یکی مثل تو، که هنر رو میفهمه، این حرف رو میزنه، خیلی برام ارزشمنده.” او سپس با لحنی جدیتر ادامه داد: “هیونجین هیچ وقت نقاشیهای من رو جدی نمیگیره. فکر میکنه یه سرگرمی بچهگانهست. ولی من میدونم که تو فرق داری.”
آنها ساعتها در گالری وقت گذراندند. میرا دربارهی تکنیکهای نقاشی، الهاماتش و حتی دغدغههای هنریاش صحبت میکرد. تارا هم از تجربیات دانشگاهیاش، علاقهاش به سبک خاصی از نقاشی و آرزوهایش برای آینده گفت. برای اولین بار از زمان ورود به این عمارت، احساس سبکی و راحتی میکرد. انگار که دیوارهای سرد عمارت، اندکی عقب نشستهاند.
“میدونی تارا…” میرا ناگهان مکث کرد و به چشمان تارا خیره شد. “من ازت خوشم اومده. حس میکنم میتونیم دوستای خوبی بشیم.”
تارا لبخندی زد. “منم همین حس رو دارم.”
“ولی…” میرا نگاهش را به سمت دیگری انداخت. “فقط یه مشکلی هست. هیونجین. اون…”
“اون هیچ وقت من رو دوست نخواهد داشت، درسته؟” تارا حرفش را کامل کرد.
میرا سرش را تکان داد. “نه اینکه نخواد… ولی خب، اون آدم احساساتی نیست. مخصوصاً وقتی پای عشق وسط باشه. اون بیشتر منطقی فکر میکنه. و فکر میکنه که ازدواج ما هم فقط یه توافقه.”
“منم همینطور فکر میکنم.” تارا آهی کشید. “ولی خب… شاید بتونیم با هم کنار بیایم.”
“کنار اومدن یه چیزه، ولی واقعاً خوشبخت شدن یه چیز دیگه.” میرا گفت و سپس با لحنی مرموز ادامه داد: “شاید… شاید بشه کاری کرد که هیونجین هم احساسات رو تجربه کنه. ولی این کار آسونی نیست.”
“منظورت چیه؟” تارا با کنجکاوی پرسید.
میرا لبخندی زد که کاملاً قابل تفسیر نبود. “هیچی. فقط دارم فکر میکنم. تو مطمئنی که واقعاً میخوای این زندگی رو ادامه بدی؟ همینطور که هست؟”
سؤال میرا، تارا را به فکر فرو برد. آیا واقعاً همینطور راضی بود؟ زندگی بدون عشق، بدون احساس؟
چند روز بعد، تارا کمکم به روال زندگی در عمارت عادت میکرد. صبحها با میرا وقت میگذراند، به گالری میرفتند یا در باغ قدم میزدند. هیونجین همچنان بیشتر وقتش را در دفتر کارش یا بیرون از خانه میگذراند. او فقط سر میز شام یا در مواقع ضروری با تارا صحبت میکرد.
یک روز، وقتی تارا داشت در کتابخانه عمارت میگشت، چشمش به یک آلبوم عکس قدیمی افتاد. کنجکاو شد و آن را برداشت. عکسها مربوط به دوران جوانی پدر هیونجین و همسر اولش، یعنی مادر واقعی هیونجین، بود. عکسهای شادی بودند. مادر هیونجین زنی زیبا و مهربان به نظر میرسید. در یکی از عکسها، او هیونجین کوچک را در آغوش گرفته بود و هر دو میخندیدند.
تارا با حسرت به عکس خیره شد. چهرهی شاد هیونجین در کنار مادرش، با هیونجین سرد و بیتفاوت امروز، زمین تا آسمان فرق داشت. انگار که شادی از وجودش ربوده شده بود.
“دنبال چی میگردی؟” صدای میرا از پشت سرش او را لرزاند.
تارا سریع آلبوم را بست. “هیچی… فقط داشتم عکسها رو نگاه میکردم.”
میرا با کنجکاوی به سمتش آمد. “عکسهای مادر فقیدم؟”
تارا سرش را تکان داد. “بله. خیلی زیبا بودن.”
میرا لحظهای سکوت کرد و سپس با لحنی گرفته گفت: “آره. اون بهترین زن دنیا بود. هیونجین خیلی دوستش داشت. بعد از رفتن اون… هیونجین عوض شد. خیلی عوض شد.” او به عکس مادر هیونجین اشاره کرد. “اون زن… مادر تو بود؟”
“نه. مادر پدر هیونجینه. ولی خب… خیلی وقت پیش فوت کرده.” میرا گفت و سپس با نگاهی معنادار به تارا خیره شد. “میدونی، اگه اون زنده بود… شاید اوضاع اینقدر سخت نبود.”
خب خوشگلا ادامش تو کامنتاست
“…و این کمک، آیا فقط برای سرگرمی بود، یا انگیزهی عمیقتری پشت آن پنهان بود؟ و رابطهی پیچیدهی میرا با برادرش، چه نقشی در این میان داشت؟”
تارا هنوز در حال و هوای دیدن اتاق جدیدش بود که میرا او را به سمت گالری هدایت کرد. راهروهای عمارت پر از تابلوهای نقاشی و مجسمههای زیبا بود. هر گوشه، داستانی از هنر و ثروت را روایت میکرد. گالری اصلی، ساختمانی مجزا در حیاط پشتی عمارت بود. وقتی میرا در را باز کرد، تارا نفسش را در سینه حبس کرد.
دیوارها پوشیده از تابلوهای رنگارنگ و چشمنواز بود. سبکهای مختلف، از امپرسیونیسم گرفته تا سورئالیسم، همه در کنار هم به نمایش درآمده بودند. در مرکز گالری، یک میز بزرگ قرار داشت که روی آن وسایل نقاشی و چند بوم نیمهکاره چیده شده بود.
“اینجا پناهگاه منه.” میرا با لبخندی گفت و به سمت یکی از بومها رفت. “اینا کارهای جدیدمه. هنوز تموم نشدن.”
تارا با هیجان به سمت تابلوها رفت. رنگها، خطوط و احساسی که در هر اثر موج میزد، او را مسحور کرده بود. “وای میرا، اینا فوقالعادهان! تو واقعاً استعدادی!”
میرا با رضایت به تارا نگاه کرد. “ممنونم. همین که یکی مثل تو، که هنر رو میفهمه، این حرف رو میزنه، خیلی برام ارزشمنده.” او سپس با لحنی جدیتر ادامه داد: “هیونجین هیچ وقت نقاشیهای من رو جدی نمیگیره. فکر میکنه یه سرگرمی بچهگانهست. ولی من میدونم که تو فرق داری.”
آنها ساعتها در گالری وقت گذراندند. میرا دربارهی تکنیکهای نقاشی، الهاماتش و حتی دغدغههای هنریاش صحبت میکرد. تارا هم از تجربیات دانشگاهیاش، علاقهاش به سبک خاصی از نقاشی و آرزوهایش برای آینده گفت. برای اولین بار از زمان ورود به این عمارت، احساس سبکی و راحتی میکرد. انگار که دیوارهای سرد عمارت، اندکی عقب نشستهاند.
“میدونی تارا…” میرا ناگهان مکث کرد و به چشمان تارا خیره شد. “من ازت خوشم اومده. حس میکنم میتونیم دوستای خوبی بشیم.”
تارا لبخندی زد. “منم همین حس رو دارم.”
“ولی…” میرا نگاهش را به سمت دیگری انداخت. “فقط یه مشکلی هست. هیونجین. اون…”
“اون هیچ وقت من رو دوست نخواهد داشت، درسته؟” تارا حرفش را کامل کرد.
میرا سرش را تکان داد. “نه اینکه نخواد… ولی خب، اون آدم احساساتی نیست. مخصوصاً وقتی پای عشق وسط باشه. اون بیشتر منطقی فکر میکنه. و فکر میکنه که ازدواج ما هم فقط یه توافقه.”
“منم همینطور فکر میکنم.” تارا آهی کشید. “ولی خب… شاید بتونیم با هم کنار بیایم.”
“کنار اومدن یه چیزه، ولی واقعاً خوشبخت شدن یه چیز دیگه.” میرا گفت و سپس با لحنی مرموز ادامه داد: “شاید… شاید بشه کاری کرد که هیونجین هم احساسات رو تجربه کنه. ولی این کار آسونی نیست.”
“منظورت چیه؟” تارا با کنجکاوی پرسید.
میرا لبخندی زد که کاملاً قابل تفسیر نبود. “هیچی. فقط دارم فکر میکنم. تو مطمئنی که واقعاً میخوای این زندگی رو ادامه بدی؟ همینطور که هست؟”
سؤال میرا، تارا را به فکر فرو برد. آیا واقعاً همینطور راضی بود؟ زندگی بدون عشق، بدون احساس؟
چند روز بعد، تارا کمکم به روال زندگی در عمارت عادت میکرد. صبحها با میرا وقت میگذراند، به گالری میرفتند یا در باغ قدم میزدند. هیونجین همچنان بیشتر وقتش را در دفتر کارش یا بیرون از خانه میگذراند. او فقط سر میز شام یا در مواقع ضروری با تارا صحبت میکرد.
یک روز، وقتی تارا داشت در کتابخانه عمارت میگشت، چشمش به یک آلبوم عکس قدیمی افتاد. کنجکاو شد و آن را برداشت. عکسها مربوط به دوران جوانی پدر هیونجین و همسر اولش، یعنی مادر واقعی هیونجین، بود. عکسهای شادی بودند. مادر هیونجین زنی زیبا و مهربان به نظر میرسید. در یکی از عکسها، او هیونجین کوچک را در آغوش گرفته بود و هر دو میخندیدند.
تارا با حسرت به عکس خیره شد. چهرهی شاد هیونجین در کنار مادرش، با هیونجین سرد و بیتفاوت امروز، زمین تا آسمان فرق داشت. انگار که شادی از وجودش ربوده شده بود.
“دنبال چی میگردی؟” صدای میرا از پشت سرش او را لرزاند.
تارا سریع آلبوم را بست. “هیچی… فقط داشتم عکسها رو نگاه میکردم.”
میرا با کنجکاوی به سمتش آمد. “عکسهای مادر فقیدم؟”
تارا سرش را تکان داد. “بله. خیلی زیبا بودن.”
میرا لحظهای سکوت کرد و سپس با لحنی گرفته گفت: “آره. اون بهترین زن دنیا بود. هیونجین خیلی دوستش داشت. بعد از رفتن اون… هیونجین عوض شد. خیلی عوض شد.” او به عکس مادر هیونجین اشاره کرد. “اون زن… مادر تو بود؟”
“نه. مادر پدر هیونجینه. ولی خب… خیلی وقت پیش فوت کرده.” میرا گفت و سپس با نگاهی معنادار به تارا خیره شد. “میدونی، اگه اون زنده بود… شاید اوضاع اینقدر سخت نبود.”
خب خوشگلا ادامش تو کامنتاست
- ۹۵
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط