{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳: اولین صبح و سایه‌ی میرا👇🏻

پارت ۳: اولین صبح و سایه‌ی میرا👇🏻

…آیا راهی برای فرار از این سرنوشت ناخواسته وجود داشت؟ یا باید در این سکوت سرد و در این عمارت مجلل، به تدریج روح و احساساتش را از دست می‌داد؟

شب اول در عمارت هیون‌جین، برای تارا طولانی‌تر از همیشه بود. خواب به چشمانش نمی‌آمد. هر صدا، هر خش‌خش، او را به یاد حضور غریبه‌ای می‌انداخت که حالا شریک زندگی‌اش نامیده می‌شد. صبح زود، با اولین تابش نور خورشید، از خواب پرید. احساس خستگی و دل‌زدگی می‌کرد. به سمت کمد لباس رفت و یک پیراهن ساده‌ی سفید و شلوار جین آبی رنگی را انتخاب کرد. می‌خواست تا حد ممکن معمولی به نظر برسد.

وقتی از اتاق خارج شد، راهروهای عمارت هنوز در سکوت صبحگاهی فرو رفته بودند. به سمت پله‌ها رفت و با احتیاط پایین آمد. سالن صبحانه‌خوری بزرگ و مجلل بود، با میزی که انواع غذاها و نوشیدنی‌ها روی آن چیده شده بود. هیون‌جین پشت میز نشسته بود و با دقت روزنامه می‌خواند. انگار که حضور تارا را اصلاً حس نکرده بود.

“صبح بخیر.” تارا با صدایی آهسته گفت.

هیون‌جین سرش را از روی روزنامه بلند کرد. نگاهی گذرا به او انداخت و دوباره به روزنامه‌اش برگشت. “صبح بخیر.”

این اولین مکالمه‌ی رسمی آن‌ها پس از ازدواج بود. مکالمه‌ای کوتاه، سرد و بی‌روح، درست مثل تمام انتظارات تارا. او با اکراه روی صندلی مقابل هیون‌جین نشست و شروع به برداشتن چند لقمه نان و پنیر کرد.

در همین لحظه، صدای قدم‌هایی از ورودی سالن آمد. زنی جوان با همان چهره‌ی آشنا وارد شد. میرا بود. او لباسی راحت اما شیک به تن داشت و موهایش را به سادگی بسته بود. نگاهش بلافاصله به تارا افتاد و لبخندی کمرنگ زد.

“صبح بخیر.” میرا با لحنی گرم‌تر از هیون‌جین گفت و روی صندلی خالی کنار تارا نشست. “تو باید تارا باشی. خوشوقتم.”

تارا متعجب شد. انتظار نداشت میرا اینقدر صمیمی برخورد کند. “منم همینطور. ممنونم.”

“مادر گفته بود که امروز صبح زود می‌آیی. امیدوارم شب خوبی داشته باشی.” میرا نگاهی به برادرش انداخت که همچنان مشغول خواندن روزنامه بود. “البته، ظاهراً همه طبق معمول… مشغول کارهای خودشون بودن.”

هیون‌جین بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: “میرا، مزاحم کار من نشو.”

میرا چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و دوباره به تارا رو کرد. “نگران نباش. هیون‌جین همیشه همینطوره. در دنیای خودش غرق میشه.” او سپس با لحنی بازیگوشانه ادامه داد: “ولی تو نگران نباش. من اینجام که بهت کمک کنم اینجا راحت باشی.”

حرف‌های میرا، اولین جرقه امید را در دل تارا روشن کرد. شاید این عمارت سرد و این زندگی ناخواسته، آنقدرها هم تاریک نبود. شاید میرا می‌توانست پنجره‌ای به روشنایی باشد.

بعد از صبحانه، هیون‌جین بدون خداحافظی محل را ترک کرد. میرا پیشنهاد داد تا او را به اتاقش ببرد و درباره‌ی بخش‌های مختلف خانه توضیح دهد. تارا با خوشحالی پذیرفت.

“اینجا عمارت پدری منه، ولی خب، از این به بعد خونه‌ی تو هم هست.” میرا با لبخندی گفت و دست تارا را گرفت. “بیا، اتاقت رو بهت نشون بدم. بعدش هم می‌ریم یه سر به گالری نقاشی.”

“گالری نقاشی؟” چشم‌های تارا برق زد.

“آره. پدرم مجموعه داره. و البته… منم اونجا کار می‌کنم. نقاشی می‌کشم.” میرا با کمی غرور گفت. “تو هم که دانشگاه هنر می‌رفتی، درسته؟”

“آره. سال آخر بودم.” تارا با اشتیاق گفت. “خیلی دوست دارم گالری رو ببینم.”

میرا لبخند عمیق‌تری زد. “پس حتماً خوشت میاد. بیا بریم.”

هر دو به سمت اتاقی در انتهای راهرو رفتند. میرا کلید را چرخاند و در را باز کرد. اتاق تارا، بر خلاف اتاق شب قبل، با رنگ‌های روشن و وسایلی هنری تزئین شده بود. بوم‌های نقاشی، قفسه‌های پر از کتاب‌های هنری و یک میز طراحی بزرگ.

“اینجا اتاق توئه. امیدوارم دوست داشته باشی. اگه چیزی کم و کسر بود، بهم بگو.” میرا گفت.

تارا با هیجان به اطراف نگاه کرد. “وای، خیلی قشنگه! ممنونم میرا.”

“خواهش می‌کنم. راستی، شنیدم تو هم نقاشی می‌کشی. شاید بتونیم با هم کار کنیم. البته اگه هیون‌جین اجازه بده.” میرا با شیطنت چشمکی زد.

“اجازه بده؟” تارا پرسید.

“خب، اون خیلی روی این چیزا حساسه. مخصوصاً وقتی پای هنر و خلاقیت وسط باشه. فکر می‌کنه فقط خودش می‌فهمه.” میرا آهی کشید. “ولی نگران نباش. من یه راهی پیدا می‌کنم.”

تارا با شنیدن این حرف‌ها، حس غریبی پیدا کرد. میرا، با تمام تفاوت‌هایش با هیون‌جین، به نظر می‌رسید که می‌خواهد به او کمک کند. اما این کمک، آیا فقط برای سرگرمی بود، یا انگیزه‌ی عمیق‌تری پشت آن پنهان بود؟ و رابطه‌ی پیچیده‌ی میرا با برادرش، چه نقشی در این میان داشت؟

خوب خوی سلام خوشگلا پارت ۳ امیداورم خوشتون بیاد پلیز حمایت پلیز👆🏻
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴: کشف رازهای پنهان و اولین جرقه“…و این کمک، آیا فقط بر...

پارت ۵: اعتراف ناخواسته و تلنگر عمیق👇🏻“…و چرا میرا این موضوع...

چطورید من میخواستم بپرسم روزی چند تا پارت بنویسم من تو یه دف...

**پارت ۲: سکوت سرد در عمارت مجلل**👇🏻هفته بعد، زمان به سرعت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط