پاییز بلک
عنوان: "پاییز بلک"
صدای خفیف چکههای باران، از پنجرهی عمارت قدیمی بلک شنیده میشد. آمبر، با ردای رسمی وزارتخانه و نشان معاونت روی یقهاش، در کنار تخت پدر نشسته بود.
سیریوس، موهای نقرهای و پوست رنگپریده، هنوز همان چشمان شرور و دوستداشتنیاش را داشت—اما حالا پشت آن نگاه، گردی از خستگی موج میزد.
سیریوس (با لبخند ضعیف):
«شنیدم امروز توی جلسهی شورای عالی، حرف آخرت بود که رأی آورد... همون دختری که روزی با ورد معکوس خودش رو به هوا پرت میکرد.»
آمبر (با لبخند تلخ):
«اون دختر هنوز اینجاست. فقط یاد گرفته چطور بدون ورد، دنیا رو تغییر بده.»
سکوتی عمیق بینشان افتاد. آمبر دست پدرش را گرفت—دستی که روزی چوبدستی مارپیچش را در دستانش میچرخاند و حالا سرد و لرزان بود.
سیریوس آرام گفت:
«من هرگز پدری عالی نبودم… ولی از تو، یک زن خارقالعاده ساختی. به خودت افتخار کن، نه به من.»
آمبر در چشمان پدرش نگاه کرد. اشکی بیاجازه لغزید.
«من همیشه به تو افتخار میکردم... حالا نوبت منه که از تو مراقبت کنم.»
و در بیرون، برگهای زرد پاییز روی پنجره میرقصیدند—آخرین روزهای یک افسانه، و آغاز فرمانروایی ستارهای تازه در آسمان سیاست جادوگران.
#هنر #هنری #هنرمند #هنرمندان #هنر_دیجیال #هوش_مصنوعی
#داستان #داستان_کوتاه #داستان_نو #داستان_جالب #داستان_نویسی #نویسندگی_دیجیتال #هنر_هوش_مصنوعی
صدای خفیف چکههای باران، از پنجرهی عمارت قدیمی بلک شنیده میشد. آمبر، با ردای رسمی وزارتخانه و نشان معاونت روی یقهاش، در کنار تخت پدر نشسته بود.
سیریوس، موهای نقرهای و پوست رنگپریده، هنوز همان چشمان شرور و دوستداشتنیاش را داشت—اما حالا پشت آن نگاه، گردی از خستگی موج میزد.
سیریوس (با لبخند ضعیف):
«شنیدم امروز توی جلسهی شورای عالی، حرف آخرت بود که رأی آورد... همون دختری که روزی با ورد معکوس خودش رو به هوا پرت میکرد.»
آمبر (با لبخند تلخ):
«اون دختر هنوز اینجاست. فقط یاد گرفته چطور بدون ورد، دنیا رو تغییر بده.»
سکوتی عمیق بینشان افتاد. آمبر دست پدرش را گرفت—دستی که روزی چوبدستی مارپیچش را در دستانش میچرخاند و حالا سرد و لرزان بود.
سیریوس آرام گفت:
«من هرگز پدری عالی نبودم… ولی از تو، یک زن خارقالعاده ساختی. به خودت افتخار کن، نه به من.»
آمبر در چشمان پدرش نگاه کرد. اشکی بیاجازه لغزید.
«من همیشه به تو افتخار میکردم... حالا نوبت منه که از تو مراقبت کنم.»
و در بیرون، برگهای زرد پاییز روی پنجره میرقصیدند—آخرین روزهای یک افسانه، و آغاز فرمانروایی ستارهای تازه در آسمان سیاست جادوگران.
#هنر #هنری #هنرمند #هنرمندان #هنر_دیجیال #هوش_مصنوعی
#داستان #داستان_کوتاه #داستان_نو #داستان_جالب #داستان_نویسی #نویسندگی_دیجیتال #هنر_هوش_مصنوعی
- ۶.۴k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط