๑˙❥˙๑بوسه دردناک ๑˙❥˙๑
๑˙❥˙๑بوسه دردناک ๑˙❥˙๑
پارت ۹
. الکس با ترس به پشت اش قدم برداشت تا از تهیونگ دور بماند ولی تهیونگ با قدم های که سمتش برمیداشت. باعث شد که میان خود و دیوار او را اسیر بگیرد الکس با لزریدن بدش نمیتوانست کاری بکنه که آروم بگیرد چرا از تهیونگ میترسید ... این گونه ذهنش بهم میریخت
تهیونگ: لعنتی سکوت نکن ...
الکس سمته راست چرخید تا از تهیونگ فرار کند ولی تهیونگ محکم دستش را روی دیوار گذاشت تا ازش دور نشود بلافاصله الکس سمته دیگی ای چرخید که باز هم فرار کنه ولی تهیونگ میان هر دو دست و دیوار او را اسیر گرفت
تهیونگ: بگو دیگه ...
الکس درست در چشم های پر از نفرت تهیونگ زول زد بلافاصله تهیونگ گفت
تهیونگ: این آخرین فرصتس که بهت میدم خانم لی .. بگو چرا ولم کردی
الکس پلک رو هم گذاشت و باز هم سکوت کرد این سکوتش تهیونگ را به شدت عصبی کرد باز هم با صدا بلند داد زد
تهیونگ: اگه بگی دست از سرت برمیدام
الکس به سکوتش ادامه داد اینگونه تهیونگ بیشتر عصبی میشد ..
محکم مشت اش گره خورد و دست کنار الکس دست راستش را به دیوار زد که باعث ترس و خوردن بدنش درون خود الکس شد
تهیونگ: لعنت بهت لی الکس .. دروغ گو ..
سمته گوش دخترک خم شد آن عطر به شدت تلخ اش که نشان میداد از تلخ ترین چیزی ساخته شده بود وارد ریه های دخترک شد و بلافاصله کم بود اکسیژن و مریضی اسم اش بهش قلبه کرد تهیونگ عصبی و با همان نفرت و خشم درون اش زمزمه کنان گفت
تهیونگ : پس اگه نمیگی زندگی رو جهنم میکنم برات لی الکس.. جهنم تو میشم
الکس به شدت بدنش لرزید ولی در آن لحظه فقد میخواست دست هایش را دوره گردن تهیونگش حلقه کنه و محکم سمته گردنش را در آغوش بگیره و آن بوی که قدیم میداد را وارد ریه هایش بکند یا بوسه ریزی رو گردنش بگذارد
الکس : منتظرم ... کیم تهیونگ جهنم من. شو قبلوت میکنم
تهیونگ از دخترک فاصله گرفت و مشتی که حالا خونی بود را سفت گره زد با چشم های اخم و عصبی به الکس زول زد با جدیت نجوا کرد
تهیونگ: باید باهام ازدواج کنی
الکس به یاد فرد سوم افتاد یعنی بهش اجازه ازدواج میداد نگاه پر از اشکی اش را به تهیونگ دوخت.. ولی سکوت کرد نمیتوانست در برابر آن ببر خشمگین چیزی بگوید تهیونگ بدونه هیچ توجه ای دیگی سمته تخت قدم برداشت دکمه های آستین هایش را باز میکرد همچنان که پشت به الکس بود گفت
پارت ۹
. الکس با ترس به پشت اش قدم برداشت تا از تهیونگ دور بماند ولی تهیونگ با قدم های که سمتش برمیداشت. باعث شد که میان خود و دیوار او را اسیر بگیرد الکس با لزریدن بدش نمیتوانست کاری بکنه که آروم بگیرد چرا از تهیونگ میترسید ... این گونه ذهنش بهم میریخت
تهیونگ: لعنتی سکوت نکن ...
الکس سمته راست چرخید تا از تهیونگ فرار کند ولی تهیونگ محکم دستش را روی دیوار گذاشت تا ازش دور نشود بلافاصله الکس سمته دیگی ای چرخید که باز هم فرار کنه ولی تهیونگ میان هر دو دست و دیوار او را اسیر گرفت
تهیونگ: بگو دیگه ...
الکس درست در چشم های پر از نفرت تهیونگ زول زد بلافاصله تهیونگ گفت
تهیونگ: این آخرین فرصتس که بهت میدم خانم لی .. بگو چرا ولم کردی
الکس پلک رو هم گذاشت و باز هم سکوت کرد این سکوتش تهیونگ را به شدت عصبی کرد باز هم با صدا بلند داد زد
تهیونگ: اگه بگی دست از سرت برمیدام
الکس به سکوتش ادامه داد اینگونه تهیونگ بیشتر عصبی میشد ..
محکم مشت اش گره خورد و دست کنار الکس دست راستش را به دیوار زد که باعث ترس و خوردن بدنش درون خود الکس شد
تهیونگ: لعنت بهت لی الکس .. دروغ گو ..
سمته گوش دخترک خم شد آن عطر به شدت تلخ اش که نشان میداد از تلخ ترین چیزی ساخته شده بود وارد ریه های دخترک شد و بلافاصله کم بود اکسیژن و مریضی اسم اش بهش قلبه کرد تهیونگ عصبی و با همان نفرت و خشم درون اش زمزمه کنان گفت
تهیونگ : پس اگه نمیگی زندگی رو جهنم میکنم برات لی الکس.. جهنم تو میشم
الکس به شدت بدنش لرزید ولی در آن لحظه فقد میخواست دست هایش را دوره گردن تهیونگش حلقه کنه و محکم سمته گردنش را در آغوش بگیره و آن بوی که قدیم میداد را وارد ریه هایش بکند یا بوسه ریزی رو گردنش بگذارد
الکس : منتظرم ... کیم تهیونگ جهنم من. شو قبلوت میکنم
تهیونگ از دخترک فاصله گرفت و مشتی که حالا خونی بود را سفت گره زد با چشم های اخم و عصبی به الکس زول زد با جدیت نجوا کرد
تهیونگ: باید باهام ازدواج کنی
الکس به یاد فرد سوم افتاد یعنی بهش اجازه ازدواج میداد نگاه پر از اشکی اش را به تهیونگ دوخت.. ولی سکوت کرد نمیتوانست در برابر آن ببر خشمگین چیزی بگوید تهیونگ بدونه هیچ توجه ای دیگی سمته تخت قدم برداشت دکمه های آستین هایش را باز میکرد همچنان که پشت به الکس بود گفت
- ۱۶.۷k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط