( بوسه دردناک )
( بوسه دردناک )
پارت ۱۱
هیجو: خدا لعنتش کنه آخه جچوری مگه میشه
الکس کلافه پفی کشید و باز هم به بیرون نگاه میکرد این که باید با تهیونگ ازدواج کنه برایش اصلا اتفاق خوبی نبود سمته هجیو چرخید و روبه رو اش روی صندلی ای که جلوش میزی قرار داشت نشست فنجان سفید رنگ را بالا برد تا کمی ازش را نوشجان کنه هیجو بلافاصله پا رو آن یکیپا انداخت و زمزمه کنان گفت
هیجو: یعنی هنوزم با هوسوک دوسته
الکس بدونه هیچگونه توجه به حرف دوست اش نکرد بلکه دریا افکارش او را سمته خودش کشانده بود از خدا میخواست دیگر با تهیونگ روبه رو نشه تنها لرزی به بدن و قلبش میداد وقتی فقد به یادش میآمد که تهیونگ برگشته روز و شب های گذشته وقتی به این موضوع حتی فکر کوچیکی میکرد بدنش به لرزه یافتند ولی حالا که واقعا بهش نزدیکه شده تا حدی که مدیر جدید بیمارستان الکس بود به شدت او را میترساند ...
بدونه هیچ مطلی روی صندلی اش نشست و مشغول بستند کمر بندش شد هیجو شکمو مشغول خوردن شیر کاکائو اش شد و زیر لبی گفت
هیجو: ترو خدا نگاش کن همش تو فکره
الکس هنوز هم به بیرون منتظر چشم دوخته بود و از آن منتظره لذت میبرد به یاد اینکه تهیونگ را در آن کشور غریبه تنها گذاشت کمی بغضش میگرفت نمیشه گفت این همه مدت منتظر نبود هر روز و هر شب به فکر اینکه یک روز تهیونگ قرار بود بیاد را صبح میکرد ولی هیچی اون جور که فکرشو میکرد نشد
انتظار بهترین از تهیونگ داشت ؟ به شدت به خودش لعنت فرستاد نباید از تهیونگ اخلاق و رفتار خوب را تصور میکرد آن هم این همه مدت با آن همه افکار دریا موج زده اش بلاخره رسید به سئول بعد از خداحافظی با هیجو سمته خونه خودش حرکت کرد دیگر دیر وقت بود کله چراغ ها
پارت ۱۱
هیجو: خدا لعنتش کنه آخه جچوری مگه میشه
الکس کلافه پفی کشید و باز هم به بیرون نگاه میکرد این که باید با تهیونگ ازدواج کنه برایش اصلا اتفاق خوبی نبود سمته هجیو چرخید و روبه رو اش روی صندلی ای که جلوش میزی قرار داشت نشست فنجان سفید رنگ را بالا برد تا کمی ازش را نوشجان کنه هیجو بلافاصله پا رو آن یکیپا انداخت و زمزمه کنان گفت
هیجو: یعنی هنوزم با هوسوک دوسته
الکس بدونه هیچگونه توجه به حرف دوست اش نکرد بلکه دریا افکارش او را سمته خودش کشانده بود از خدا میخواست دیگر با تهیونگ روبه رو نشه تنها لرزی به بدن و قلبش میداد وقتی فقد به یادش میآمد که تهیونگ برگشته روز و شب های گذشته وقتی به این موضوع حتی فکر کوچیکی میکرد بدنش به لرزه یافتند ولی حالا که واقعا بهش نزدیکه شده تا حدی که مدیر جدید بیمارستان الکس بود به شدت او را میترساند ...
بدونه هیچ مطلی روی صندلی اش نشست و مشغول بستند کمر بندش شد هیجو شکمو مشغول خوردن شیر کاکائو اش شد و زیر لبی گفت
هیجو: ترو خدا نگاش کن همش تو فکره
الکس هنوز هم به بیرون منتظر چشم دوخته بود و از آن منتظره لذت میبرد به یاد اینکه تهیونگ را در آن کشور غریبه تنها گذاشت کمی بغضش میگرفت نمیشه گفت این همه مدت منتظر نبود هر روز و هر شب به فکر اینکه یک روز تهیونگ قرار بود بیاد را صبح میکرد ولی هیچی اون جور که فکرشو میکرد نشد
انتظار بهترین از تهیونگ داشت ؟ به شدت به خودش لعنت فرستاد نباید از تهیونگ اخلاق و رفتار خوب را تصور میکرد آن هم این همه مدت با آن همه افکار دریا موج زده اش بلاخره رسید به سئول بعد از خداحافظی با هیجو سمته خونه خودش حرکت کرد دیگر دیر وقت بود کله چراغ ها
- ۱۵.۷k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط