شرلوکSherlock
شرلوک*Sherlock
part17(3)🌀✒️
یه روز عادی سهشنبه بود. نور خاکستری لندن از پنجرهی اتاق پذیرایی خونهی ۲۲۱ب بیکر استریت میتابید و روی گرد و غبار نشسته روی میزها میرقصید. شرلوک داشت با یه ذرهبین کوچیک، طرح یه تایر ماشین رو روی یه روزنامه قدیمی بررسی میکرد؛ جزئیاتی که به نظر هیچکس دیگهای ربطی نداشت. جان هم داشت سعی میکرد پاش رو که هنوز یه کم درد میکرد، توی چکمهش جا بده.
ناگهان، تلفن خونه زنگ خورد. زنگ گوشخراش و مداومی که هیچکدوم عادت نداشتن بشنونش. شرلوک بدون اینکه سرشو بلند کنه، گفت: «جواب بده جان. احتمالاً یکی از همونای احمقه که فکر میکنه میتونه بدون دلیل زنگ بزنه.»
جان نفس عمیقی کشید و گوشی رو برداشت: «بیکر استریت، واتسون.»
یه صدای مردونهی عصبی و بریدهبریده از اون طرف خط اومد: «دکتر واتسون؟ دکتر جان واتسون؟»
«خودمم. بفرمایید؟»
«دکتر... من... من یه مشکلی دارم. یه مشکل خیلی بزرگ. یه مرگ... یه مرگ مشکوک. ولی نه اونجوری که فکر میکنید. یه جورایی... دیگه. من... من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. به من گفتن شما... شما میتونید کمک کنید.»
جان اخم کرد. «کی هستید شما؟ و منظورتون از 'یه جورایی دیگه' چیه؟»
مرد نفسنفس زد. «اسمم الان مهم نیست. مهم اینه که... یه چیزی پیدا شده. یه جعبه. جعبهی سیاه. ولی نه مال هواپیما. یه چیز دیگه. یه چیز... که نباید اونجا میبود.»
شرلوک ناگهان عینکش رو کنار گذاشت و با یه حرکت سریع سمت تلفن اومد. «جعبه سیاه؟ منظورش چیه؟ چی پیدا شده؟»
جان رو به شرلوک کرد و در همون حال که گوشی رو با دست دیگه نگه داشته بود، گفت: «الان میفهمم.» بعد دوباره سمت گوشی برگشت: «آقا، آروم باشید. بگید دقیقاً چی پیدا کردید. کجا هستید؟»
مرد صدای گرفتهای داشت: «من... من الان نمیتونم بگم کجا هستم. خیلی خطرناکه. ولی اون جعبه... اون جعبه همه چیز رو توضیح میده. فقط... فقط باید بهش دسترسی داشته باشم. ولی نمیتونم. کسایی هستن که نمیخوان کسی اون رو ببینه. خواهش میکنم... شما تنها امیدمی.»
شرلوک گوشی رو از دست جان گرفت و با صدای آروم ولی قاطع گفت: «من شرلوک هلمزم. شما احتمالاً فکر میکنید که من فقط یه کارآگاه معمولیام، ولی من مسائل رو جور دیگهای میبینم. اون جعبه که میگید، چی داخلشه؟ چه شکلیه؟ اطلاعاتی که توشه چیه؟»
صدای طرف مقابل کمی لرزید: «من نمیدونم دقیقاً چیه! فقط میدونم خیلی مهمه. خیلی خطرناک. یه جوری... که انگار زندگی خیلیها بهش بستگی داره. مثل... مثل یه اعتراف ناخواسته. اینا حرفای کسی بود که... که دیگه نیست. اون جعبه رو دیدم که طرفش داره میبره... ولی بعدش...» صدا قطع شد.
شرلوک چند لحظه گوشی رو نزدیک گوشش نگه داشت، بعد با یه حرکت سریع دوباره سر جاش گذاشت.
«خب جان، این یکی جالب شد.»
جان با تعجب پرسید: «چی؟ اون کی بود؟ چی میگفت؟»
شرلوک با هیجان توی چشماش گفت: «یه پروندهی جدید. یه پروندهی عجیب. یه جعبهی سیاه که معلوم نیست مال چیه، یه نفر که ادعا میکنه زندگیها بهش بستگی داره، و یه مرگ مشکوک که معلوم نیست اصلا اتفاق افتاده یا نه. و مهمتر از همه، یه نفر که خیلی خوب تونسته ما رو پیدا کنه.»
شرلوک بلند شد و شروع کرد به راه رفتن توی اتاق. «من به اون جعبه علاقهمند شدم. خیلی زیاد. فکر کنم وقتشه که یه کم از این کسالت رو کنار بذاریم و بریم دنبال یه سرنخ واقعی.»
ادامه دارد...
پایان پارت 17(بخش سوم)...
part17(3)🌀✒️
یه روز عادی سهشنبه بود. نور خاکستری لندن از پنجرهی اتاق پذیرایی خونهی ۲۲۱ب بیکر استریت میتابید و روی گرد و غبار نشسته روی میزها میرقصید. شرلوک داشت با یه ذرهبین کوچیک، طرح یه تایر ماشین رو روی یه روزنامه قدیمی بررسی میکرد؛ جزئیاتی که به نظر هیچکس دیگهای ربطی نداشت. جان هم داشت سعی میکرد پاش رو که هنوز یه کم درد میکرد، توی چکمهش جا بده.
ناگهان، تلفن خونه زنگ خورد. زنگ گوشخراش و مداومی که هیچکدوم عادت نداشتن بشنونش. شرلوک بدون اینکه سرشو بلند کنه، گفت: «جواب بده جان. احتمالاً یکی از همونای احمقه که فکر میکنه میتونه بدون دلیل زنگ بزنه.»
جان نفس عمیقی کشید و گوشی رو برداشت: «بیکر استریت، واتسون.»
یه صدای مردونهی عصبی و بریدهبریده از اون طرف خط اومد: «دکتر واتسون؟ دکتر جان واتسون؟»
«خودمم. بفرمایید؟»
«دکتر... من... من یه مشکلی دارم. یه مشکل خیلی بزرگ. یه مرگ... یه مرگ مشکوک. ولی نه اونجوری که فکر میکنید. یه جورایی... دیگه. من... من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. به من گفتن شما... شما میتونید کمک کنید.»
جان اخم کرد. «کی هستید شما؟ و منظورتون از 'یه جورایی دیگه' چیه؟»
مرد نفسنفس زد. «اسمم الان مهم نیست. مهم اینه که... یه چیزی پیدا شده. یه جعبه. جعبهی سیاه. ولی نه مال هواپیما. یه چیز دیگه. یه چیز... که نباید اونجا میبود.»
شرلوک ناگهان عینکش رو کنار گذاشت و با یه حرکت سریع سمت تلفن اومد. «جعبه سیاه؟ منظورش چیه؟ چی پیدا شده؟»
جان رو به شرلوک کرد و در همون حال که گوشی رو با دست دیگه نگه داشته بود، گفت: «الان میفهمم.» بعد دوباره سمت گوشی برگشت: «آقا، آروم باشید. بگید دقیقاً چی پیدا کردید. کجا هستید؟»
مرد صدای گرفتهای داشت: «من... من الان نمیتونم بگم کجا هستم. خیلی خطرناکه. ولی اون جعبه... اون جعبه همه چیز رو توضیح میده. فقط... فقط باید بهش دسترسی داشته باشم. ولی نمیتونم. کسایی هستن که نمیخوان کسی اون رو ببینه. خواهش میکنم... شما تنها امیدمی.»
شرلوک گوشی رو از دست جان گرفت و با صدای آروم ولی قاطع گفت: «من شرلوک هلمزم. شما احتمالاً فکر میکنید که من فقط یه کارآگاه معمولیام، ولی من مسائل رو جور دیگهای میبینم. اون جعبه که میگید، چی داخلشه؟ چه شکلیه؟ اطلاعاتی که توشه چیه؟»
صدای طرف مقابل کمی لرزید: «من نمیدونم دقیقاً چیه! فقط میدونم خیلی مهمه. خیلی خطرناک. یه جوری... که انگار زندگی خیلیها بهش بستگی داره. مثل... مثل یه اعتراف ناخواسته. اینا حرفای کسی بود که... که دیگه نیست. اون جعبه رو دیدم که طرفش داره میبره... ولی بعدش...» صدا قطع شد.
شرلوک چند لحظه گوشی رو نزدیک گوشش نگه داشت، بعد با یه حرکت سریع دوباره سر جاش گذاشت.
«خب جان، این یکی جالب شد.»
جان با تعجب پرسید: «چی؟ اون کی بود؟ چی میگفت؟»
شرلوک با هیجان توی چشماش گفت: «یه پروندهی جدید. یه پروندهی عجیب. یه جعبهی سیاه که معلوم نیست مال چیه، یه نفر که ادعا میکنه زندگیها بهش بستگی داره، و یه مرگ مشکوک که معلوم نیست اصلا اتفاق افتاده یا نه. و مهمتر از همه، یه نفر که خیلی خوب تونسته ما رو پیدا کنه.»
شرلوک بلند شد و شروع کرد به راه رفتن توی اتاق. «من به اون جعبه علاقهمند شدم. خیلی زیاد. فکر کنم وقتشه که یه کم از این کسالت رو کنار بذاریم و بریم دنبال یه سرنخ واقعی.»
ادامه دارد...
پایان پارت 17(بخش سوم)...
- ۲.۶k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط