{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرلوکSherlock

شرلوک*Sherlock
part 18 (3)🌀✒️
جان در آپارتمان بیکر استریت تنها بود. شرلوک برای پیگیری شماره تلفن رفته بود سراغ دوستش در مخابرات، و او را با انبوهی از صداهای ضبط‌شده و تردیدهایش تنها گذاشته بود. صدای مرد ناشناس در سرش می‌پیچید؛ نه فقط به خاطر ماهیت مرموزش، بلکه به خاطر حس ناآشنایی که در عمق آن نهفته بود. این حس، مثل یک نخ باریک، او را به گذشته‌ای می‌کشاند که به‌وضوح به یاد نمی‌آورد، اما به‌شدت احساسش می‌کرد.

دستگاه اسیلوسکوپ را روشن کرد. صفحه با نور سبز کم‌رنگی روشن شد و جان نوار صوتی را وارد کرد. صدای تماس تلفنی مرموز شروع به پخش شدن کرد. در حالی که امواج صوتی روی صفحه شکل می‌گرفتند، جان به دنبال ریتم یا الگوی خاصی بود. صدا در ابتدا گنگ و همراه با نویز بود، اما در لحظات کلیدی، لایه‌هایی زیرین نمایان می‌شدند.

«اینجا جان واتسون است.» صدای خودش بود، اما لحنش سرد و بی‌روح بود، انگار از کسی دیگر می‌شنید. بعد صدای مرد ناشناس، بم و کمی خش‌دار: «دکتر واتسون، زمان رو به اتمام است.»

جان مکث کرد. "زمان رو به اتمام است"؟ چه معنایی می‌توانست داشته باشد؟ آیا تهدید بود؟ یا شاید یک هشدار؟

صدای مرد ادامه داد: «شما باید انتخاب کنید. بین حقیقت و… فراموشی.»

حقیقت یا فراموشی؟ جان احساس کرد موهای پشت گردنش سیخ شده است. این دیگر شبیه پرونده‌های عادی نبود. انگار پای یک بازی روانی در میان بود، یک انتخاب اجباری با عواقب نامعلوم.

او نوار را دوباره پخش کرد، این بار روی بخش "انتخاب" تمرکز کرد. در پس‌زمینه، درست در لحظه‌ای که مرد این کلمات را گفت، جان چیز عجیبی شنید. صدایی شبیه به… نفس کشیدن؟ اما نه نفس کشیدن عادی. انگار کسی سعی داشت نفسش را حبس کند، یا شاید از درد نفس نفس می‌زد.

جان با دقت بیشتری گوش داد. صدا بسیار ضعیف بود، تقریباً در حد آستانه شنوایی. با استفاده از فیلترهای صوتی اسیلوسکوپ، تلاش کرد تا نویز را کاهش دهد و آن لایه پنهان را واضح‌تر کند.

«اینجا جان واتسون است.» صدای خودش بود.
صدای مرد: «دکتر واتسون، زمان رو به اتمام است.»
لایه پنهان: (صدایی شبیه خش‌خش آهسته، و سپس یک "هیس" کوتاه و بریده)

جان یادداشت برداشت: «صدای دوم: هیس کوتاه، با الگوی تنفسی نامنظم. در لحظه کلیدی.»

این «هیس» کوتاه، ناگهان حس آشنایی شدیدی را در جان بیدار کرد. نه صدایی که قبلاً شنیده باشد، بلکه حس و حالی شبیه به… یک خاطره‌ی گنگ. خاطره‌ای که از آن فرار می‌کرد، یا شاید فراموش کرده بود.

*چه کسی ممکن است در پس‌زمینه این تماس حضور داشته باشد؟ و چرا این صدا اینقدر آشناست؟*

در همین حین، شرلوک وارد شد. چهره‌اش کمی خسته اما چشمانش برقی داشت.

«جان،» گفت، «شماره تلفن متعلق به یک خط موقت بود. اما دوست من در مخابرات، یک ردپای ظریف پیدا کرده. گویا این شماره در گذشته با مکالمات مربوط به یک پروژه‌ی تحقیقاتی قدیمی، که سال‌ها پیش متوقف شده، مرتبط بوده. پروژه‌ای به نام… *جعبه‌ی سیاه*.»

جان سر بلند کرد. «جعبه‌ی سیاه؟»

«دقیقاً. و نکته جالب اینجاست که اون مکالمات قدیمی، اغلب شامل جلساتی برای **"مدیریت حافظه و حذف خاطرات ناخواسته"** بوده.» شرلوک پاکتی را روی میز گذاشت. «اینجا گزارش اولیه پروژه است. به نظر می‌رسد پرونده‌ی ما با گذشته‌ی تاریکی گره خورده باشد.»

جان به صدای روی دستگاه و سپس به شرلوک نگاه کرد. «حقیقت یا فراموشی.» زمزمه کرد. «این پیام، شاید فقط یک هشداری برای خود ما باشد.»

شرلوک با دقت به موج صوتی روی صفحه نگاه کرد. «یا شاید، کسی در آن سوی خط، دقیقاً می‌دانست که تو چه خواهی شنید، و چه چیزی را در تو بیدار خواهد کرد.»

ادامه دارد...

پایان پارت ۱۸(بخش سوم)...
دیدگاه ها (۱۰)

شرلوک *Sherlock part 19 (3)🌀✒️جان هنوز پشت دستگاه بود که ناگ...

زبانم قاصره🗿🌚🫴🏻

سال نو همتوننننن مبارککککککککککککککککککککککککککککککککک 🥳🥳🥳🪩🎇...

شرلوک*Sherlock part17(3)🌀✒️یه روز عادی سه‌شنبه بود. نور خاکس...

شرلوک*Sherlock part 24 (3)🌀✒️شرلوک به سرعت به سمت در فلزی که...

شرلوک*Sherlock part 27 (3)🌀✒️شرلوک جعبه‌ی فلزی را با دقت در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط