{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرات پانزدهم سناریو

پرات پانزدهم سناریو
--------------------------
کوک جوری لبای ات رو گاز می‌گرفت که لبای ات خونی شده بود و ات میخواست از دست کوک فرار کنه ولی نمیتونست و کوک زیر لبی که جوری که ات بشنوه آروم گفت : میدونم نمیتونی از من فرار کنی کوچولو
کوک دست از لبای ات کشید و ات رو گزاشت وسط پاهاش
کوک دستشو گزاشت روی گونه ی ات و با انگشت شصت لبای خونی اتو پاک کرد
ات: جونکوک....چ.. چرا اصابانی شدی من .. بهت گفتم کاری باهم نکردیم
کوک در حالی که نفس نفس میزد گفت: اون باید بدونه که تو برای کی هستی دختر کوچولو
ات چیزی نگفت ولی ابن جوری به کوک علاقه مند تر شده بود ولی ازش ناراحت بود چون لباش خیلی میسوخت
کوک ات رو بلند کرد و به اتاق برد و اونو گزاشت روی تخت
یاداوری: ( کوک لباس نپوشیده بود فقط تیشرت)
کوک اومد پیش ات و رفت زیر پتو و از زیر پتو پهلو ات رو چسبوند به خودش
ات وقتی دستش به تن داغ جونکوک خرد صورتش سرخ شد

امید وارم خوشت اومده باشه خوشمل بلا
دیدگاه ها (۶)

بچه ها من یه آنلاین شاپ تو اینستا گرام دارم خوشحال میشم ازم ...

آخه اینقدر کیوتتتتتتت

p:16

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟐ات بالاخره بین هق‌هق‌هاش آرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط