دلباخته
دلباخته...
پارت 7
ویو آدمین
ات حواصش پرت شد و میا از فرصت استفاده کرد و توی غذا انقدر نمک کرد که نمیشد خوردش ، تمامه جاندان جئون امده بودن و خدمتکارا غذا هارو بردن ، مهمونا از غذا خوردن که چهرشون رفت توی هم جونگکوک که متوجه شد یکمی از غذا خورد که دید غذا شور شده
((۸:۰۰ شب))
مهمونا رفتن
جونگکوک: اتتت( عربده)
ات: ب..ب..بله
جونگکوک:( یه سیلی محکم به ات زد)
ببینم دیوونه شدی ؟؟ بهت اعتماد کرده بودم ریدی توش
ات: میشه بپرسم چی شده ؟
جونگکوک: چرا غذا شور بود هوممم چرااااا؟؟( عربدع)
ات:( با دستاش موهاشو چنگ میزد)
ا..این امکان نداره..م..من خیلی خوب اونو درست کردم حتا چند بارم امتحانش کردم
ویو جونگکوک
به حرفاش اهمیت ندادم و اونو بردم به اتاق شنکجه و شکنجش کردم ، ولی یه چیزی برام عجیب بود نمیخندید دیگه خون از تمامه دهنش امده بود الانم که بیهوش شده دلم براش سوخت بلندش کردم و به اجوما گفتم که زخماشو پانسمان کنه و رفتم پیشش که یهو بلند شد
جونگکوک: هوی اینجوری بلند نشو..
ات: بابا من خوبم ( سریع بلند شد که تعادلشو از دست داد و جونگکوک گرفتش)
جونگکوک: هه دیدیم چقدر حالت خوب بود
ات: چرا انقدر مهربون شدی ؟؟؟
جونگکوک: مهربون بودم تو ندیدی
ات: ( موهاشو محکم گرفت)
ات: واییییییی اگه بحثو ادامه بدم مطمئنم خودمو میکشم🗿💔
جونگکوک: ( از خنده پاره شد 🤣)
ویو ات
اولین بار بود خندشو میبینم چقدر ناز بود کاش همیشه میخندید
جونگکوک: چیه؟؟ چرا همینجوری زل زدی بهم ؟؟
ات: خیلی خنده هات قشنگن
جونگکوک: اوم..مرسی
ویو جونگکوک
واقعا عاشق ات شودم ولی مطمئنم که منو نمیخاد....
ادامه دارد
پارت 7
ویو آدمین
ات حواصش پرت شد و میا از فرصت استفاده کرد و توی غذا انقدر نمک کرد که نمیشد خوردش ، تمامه جاندان جئون امده بودن و خدمتکارا غذا هارو بردن ، مهمونا از غذا خوردن که چهرشون رفت توی هم جونگکوک که متوجه شد یکمی از غذا خورد که دید غذا شور شده
((۸:۰۰ شب))
مهمونا رفتن
جونگکوک: اتتت( عربده)
ات: ب..ب..بله
جونگکوک:( یه سیلی محکم به ات زد)
ببینم دیوونه شدی ؟؟ بهت اعتماد کرده بودم ریدی توش
ات: میشه بپرسم چی شده ؟
جونگکوک: چرا غذا شور بود هوممم چرااااا؟؟( عربدع)
ات:( با دستاش موهاشو چنگ میزد)
ا..این امکان نداره..م..من خیلی خوب اونو درست کردم حتا چند بارم امتحانش کردم
ویو جونگکوک
به حرفاش اهمیت ندادم و اونو بردم به اتاق شنکجه و شکنجش کردم ، ولی یه چیزی برام عجیب بود نمیخندید دیگه خون از تمامه دهنش امده بود الانم که بیهوش شده دلم براش سوخت بلندش کردم و به اجوما گفتم که زخماشو پانسمان کنه و رفتم پیشش که یهو بلند شد
جونگکوک: هوی اینجوری بلند نشو..
ات: بابا من خوبم ( سریع بلند شد که تعادلشو از دست داد و جونگکوک گرفتش)
جونگکوک: هه دیدیم چقدر حالت خوب بود
ات: چرا انقدر مهربون شدی ؟؟؟
جونگکوک: مهربون بودم تو ندیدی
ات: ( موهاشو محکم گرفت)
ات: واییییییی اگه بحثو ادامه بدم مطمئنم خودمو میکشم🗿💔
جونگکوک: ( از خنده پاره شد 🤣)
ویو ات
اولین بار بود خندشو میبینم چقدر ناز بود کاش همیشه میخندید
جونگکوک: چیه؟؟ چرا همینجوری زل زدی بهم ؟؟
ات: خیلی خنده هات قشنگن
جونگکوک: اوم..مرسی
ویو جونگکوک
واقعا عاشق ات شودم ولی مطمئنم که منو نمیخاد....
ادامه دارد
- ۱۰.۸k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط