مافیای عاشق
مافیای عاشق
پارت 2
ویو ات
از خواب بیدار شدم اخخخخ سرم اینجا دیگه کجاس فکر کنم انباری بود منو به صندلی بسته بودن
ات: عوضیییی...کجاییی بیا این در کوفتی رو باز کننن( عربدع)
یهو در باز شد جونگکوک بود
جونگکوک: اووو پرنسس بیدار شدی
ات: خفه شووووو...به من نگو پرنسس
اگه جرعت داری دست و پاهامو باز کن تا بهت نشون بدم پرنسس یعنی چی ( عربده)
جونگکوک با ناباوری دستور داد دست و پاهاشو باز کنن
جونگکوک: خب منتظرم ( خنده)
ات با با حالت وحشی رفت سمته جونگکوک و وحشیانه بهش مشت میزد اول جونگکوک مقاومتی نکرد چون براش مهم نبود ولی یهو اونم شروع کرد به مشت زدن و ات افتاد زمین دهنش پر از خون شده بود
جونگکوک: اوووو خوشم اومد.. میای ادامه بدیم؟
ات: با کمال میل جئون( نیشخند)
..چند ساعت بعد..
توی این چند ساعت انقدر باهم دعوا کرده بودن که جونگکوک خسته شود و ات درحالی که صورتش خونی شده بود گفت
ات: فکر نمیکردم انقدر زود جا بزنی جئون ( خنده روانی)
جونگکوک: تو خیلی انرژی داری..ازش خوب استفاده کن پرنسس
و جونگکوک از اونجا رفت
ات: ازتت متنفرممم جئون من نگو..پرنسس( عربدع)
جونگکوک صدایه اتو شنید و خندش گرفت و به راهش ادامه داد اتم تمامه وسایل هایه انباری رو شکوند که یهو یه خدمتکار اومد تو که ات با حالت روانی و وحشی نگاش میکرد که خدمتکار مثله صگ ترسید
خدمتکار: خ..خانم ارباب..گ..گ..گفتن..ه..همراهم.ب.بیاین تا اتاقتون..ر..رو نشون بدم ( ترسیده)
ات حالت صورتش عوض شد و با لبخند بزرگی دسته خدمتکارو گرفت
ات: ببینم اسمت چیه ؟
خدمتکار: ک..کیم سوجین
ات: هی لازم نیس ازم بترسی سوجین
خدمتکار: بله خانم
خدمتکار اتو برد به اتاقش
خدمتکار: اگه چیزی..نیاز داشتید بهم بگین
ات: حتماً ( لبخند)
خدمتکار رفت که یهو......
خماری 😁
پارت 2
ویو ات
از خواب بیدار شدم اخخخخ سرم اینجا دیگه کجاس فکر کنم انباری بود منو به صندلی بسته بودن
ات: عوضیییی...کجاییی بیا این در کوفتی رو باز کننن( عربدع)
یهو در باز شد جونگکوک بود
جونگکوک: اووو پرنسس بیدار شدی
ات: خفه شووووو...به من نگو پرنسس
اگه جرعت داری دست و پاهامو باز کن تا بهت نشون بدم پرنسس یعنی چی ( عربده)
جونگکوک با ناباوری دستور داد دست و پاهاشو باز کنن
جونگکوک: خب منتظرم ( خنده)
ات با با حالت وحشی رفت سمته جونگکوک و وحشیانه بهش مشت میزد اول جونگکوک مقاومتی نکرد چون براش مهم نبود ولی یهو اونم شروع کرد به مشت زدن و ات افتاد زمین دهنش پر از خون شده بود
جونگکوک: اوووو خوشم اومد.. میای ادامه بدیم؟
ات: با کمال میل جئون( نیشخند)
..چند ساعت بعد..
توی این چند ساعت انقدر باهم دعوا کرده بودن که جونگکوک خسته شود و ات درحالی که صورتش خونی شده بود گفت
ات: فکر نمیکردم انقدر زود جا بزنی جئون ( خنده روانی)
جونگکوک: تو خیلی انرژی داری..ازش خوب استفاده کن پرنسس
و جونگکوک از اونجا رفت
ات: ازتت متنفرممم جئون من نگو..پرنسس( عربدع)
جونگکوک صدایه اتو شنید و خندش گرفت و به راهش ادامه داد اتم تمامه وسایل هایه انباری رو شکوند که یهو یه خدمتکار اومد تو که ات با حالت روانی و وحشی نگاش میکرد که خدمتکار مثله صگ ترسید
خدمتکار: خ..خانم ارباب..گ..گ..گفتن..ه..همراهم.ب.بیاین تا اتاقتون..ر..رو نشون بدم ( ترسیده)
ات حالت صورتش عوض شد و با لبخند بزرگی دسته خدمتکارو گرفت
ات: ببینم اسمت چیه ؟
خدمتکار: ک..کیم سوجین
ات: هی لازم نیس ازم بترسی سوجین
خدمتکار: بله خانم
خدمتکار اتو برد به اتاقش
خدمتکار: اگه چیزی..نیاز داشتید بهم بگین
ات: حتماً ( لبخند)
خدمتکار رفت که یهو......
خماری 😁
- ۵.۲k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط