دو تقه ی دیگر به در زدم، خبری نشد. رستوران به آن بزرگی و
دو تقه ی دیگر به در زدم، خبری نشد. رستوران به آن بزرگی و همین یک توالت نوبر بود. داشتم خیلی نرم به خودم می پیچیدم. مادرهایمان سرگرم تعیین شرایط ازدواج بودند. شراره از انتهای سالن، برایم بوس فرستاد. چشمکی حوالهاش کردم. پدرش از همانجا که نشسته بود مرا با غضب می پایید. دوتقه ی دیگر، صدا آمد: «اهممم.» تو دلم گفتم: «زهرمار!» پشت سرم صف درست شده بود. خواستم دوباره در بزنم که باز شد. مرد گفت: «هوی مگه سر آوردی عمو؟» سریع پریدم داخل و کلید را توی قفل چرخاندم. هواکش مثل زنبور ویزویز میکرد. بوی گربه مرده می آمد. نفسم را حبس کردم، درپوش توالت فرنگی را بالا زدم. تکهی بزرگ قهوه ای رنگی کف چاه توالت زل زده بود توی چشمهام. گفتم: «ای بی پدر!» اهرم سیفون را شکسته و انداخته بود توی سطل. روی آینه با رنگ قهوه ای نوشته بود «اینم بخاطر غذاهای آشغالت، عوضی!» باید چکار می کردم؟ شلنگ آب را مستقیم گرفتم روی آن. هنوز قرص و محکم سر جایش ایستاده بود. کسی کوبید به در. دلم پیچ می خورد. چاه بازکن را برداشتم و افتادم به جانش، آب می پاشید به سر و صورتم. افاقه نکرد. کسی دوباره در زد: «آقا سریعتر!» سرم گیج میرفت. از بیرون صدا آمد: «نکنه خوابت برده مشتی؟» دلپیچه امان نمیداد. گفتم: «گور باباش!» کمربندم را بازکردم. دلم نمی آمد روی توالت بنشینم، پاهام را دوطرف توالت فرنگی گذاشتم و رویش چمباتمه زدم. تازه چشمهام داشت باز می شد که یکهو پای چپم سر خورد و با پای راست فرو رفتم توی گه وکثافت. خواستم بلند شوم، نشد. پام گیر کرده بود. افتاده بودم رو به در. داد زدم کمک. چیزی نگذشت که در بافشار باز شد و خورد توی سرم. کسی گفت: «دوربین مخفیه؟» یکی گفت: «خاک توسرت!» دیگری گفت: «جفت پا می رفتی داداش!» باخنده زیر بغلم را گرفتند و کشیدند بیرون. هنوز پاهام رد قهوه ای می کشید کف زمین که چشمم افتاد به پدر شراره. لحظه خداحافظی جلوی در رستوران پدر شراره به من پوزخندی زد و کیفور پیپ می کشید.
- ۲.۱k
- ۰۳ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط