{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۱۰۲

ادامه پارت ۱۰۲

با گریه داد زدم : حق نداشتین اینجوری خردش کنین..حق نداشتین ناامیدش کنین حق نداشتین ازم بگیرینش.. من روزها با اون حرف زدم بهتر از خودش میشناسمش..اون یه مرد خود ساخته و فوق العاده است.. اون نمیدونست.من یه پرنسسم.. واقعا نمیدونست نمیدونست و دوستم داشت. من دوسش دارم .پدر میفهمین؟ دوسش دارم 
بلند گریه کردم. سرپایین افتاده بابا نشونه ناراحتیش بود. درد خیلی بدی تو کل وجود و قلبم حس به مسیر رفته جونگکوک نگاه کردم.  
دستام رو داغون روی نیزه نگهبانای جلوم گذاشتم 
اروم گفتم : دوسش دارم 
اشکام دیدم رو تار کردن توی یه لحظه چشمام سیاهی رفت و پاهام سست شد و کل سالن دور سرم چرخید 
پاهام اونقدر سست شد که خم شد و افتادم زمین. سرم خیلی شدید درد گرفت و سرمای موزاییکهای زیرم توی یه لحظه بدنم رو لرزوند 
صدای جیغ مامان و کریستینا گفتن بابا آخرین چیزی بود 
که شنیدم و بعدش سیاهی یه سیاهی مطلق.
دیدگاه ها (۱)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 102・⁠]⁠ᕗمامانم سر پایین اندا...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 101・⁠]⁠ᕗ  جونگکوک داخل اومد ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 92・⁠]⁠ᕗنتونستم شام بخورم و ت...

ادامه پارت 100همه نگاه ها روی مامان رفت که محکم به جونگکوک ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط