یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد و از خانه زد بیرون و رفت

یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد و از خانه زد بیرون و رفت خونه یکی از دوستاش یک ماه موند؛

بعد از یک ماه دختری را سر کوچه میبینه و بهش تیکه میندازه!
یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود؟!
میگه نه! میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی!
عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش؛ رفیقش داشت مشروب میخورد به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمیدونستم خواهر تو بود!
دوستش پیکشو میبره بالا میگه: به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد و خوابید ولی خواهرمو نشناخت.
دیدگاه ها (۶)

بیوگرافی اوسی/ تاناکا هیکاری/ اوسی شیطان کش

داستان خانواده گسکویین اشک هر مردی رو در میارهداستان کامل خا...

خدا قربون خنده هاتونننن😭😭😭😭🎀تیکه ی آخر دنس"BAD"از ایتیز رو ر...

اوسی دیمن اسلایر

شیسه اما می ترسید. حتی اگه روزی یونارو ببینه.. اون شیسه رو ی...

دختر ماه و پسر خورشید پارت سوم

dark life = 34سه روز از شب اعتراف گذشته بود. سه روزی که تهیو...

کامیل چشم هاشو بست. تو این روز و تو این ساعت نور زرد رنگ خون...

رمان خرس عسلی من فصل دو پارت یک جی‌یون ابی به سوون میده ولی ...

پارت سوم یوشیرو : دوهفته دیگه؟ اما قربان شما که گفتید یه ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط