{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در ساحل ماسه ای با خدا قدم میزدم.

در ساحل ماسه ای با خدا قدم میزدم.
به پشت سرم نگاه کردم؛
جاهایی که از خوشی ها حرف زده بودیم دو رد پا بود
و جاهایی که از سختی ها حرف زده بودیم جای یک رد پا بود!
به خدا گفتم در سختی ها کنارم نبودی؟
گفت آن ردپایی که میبینی من هستم؛
تو را در سختی ها به دوش می کشیدم!!
دیدگاه ها (۳)

یک چیزهایی هست، خیلی بدتر از تنهایی... اما سال ها طول می‌کشد...

هههههه دقیقا

یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد و از خانه زد بیرون و رفت خون...

سخت است درک کردن ٬پسری که غــم هایـــــش راخودش میــــداند و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط