{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

٭ می روم از دل سنگت، نفسی تازه کنی

٭ می روم از دل سنگت، نفسی تازه کنی
تا جهـــان را ، به بلـــندای خود اندازه کنی

حرفی ازعاطفه و عشق ، نگویی دیگر
شاید از ســـــنگِِِِِِِِِدلی ، نام، پـــــرآوازه کنی

از در بســــــــتــه و دیــــوار بــلــــــــــند دوری
آنچه درذهن، به هم بافته ای، سازه کنی

هرکسی از دل وازعشق، سخن می گوید
نشنوی،گوش خودت را در و دروازه کنی

سرنوشتی که خودت خواسته بودی را باز
بنویسی و بیــــــــــارایی و شــــــــــــــــیرازه کنی

می روم دور بمانم ، که تو شاید کمــــــــتر
خسته از دیدن من باشی و خمـــیازه کنی

نفسم با تو نشد تازه تر، اما به درک
می روم از دل سنگت، نفسی تازه کنی...
دیدگاه ها (۲)

'تو رها در من و من محو سراپای توامتو همه عمر من و من همه دنی...

بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوستگاهی همین قشنگ ترین شک...

سراب رد پای تو ، کجای جاده پیدا شد ؟کجا دستاتو گم کردم ..که ...

نگاهم که کردی دلم پر گرفتدلم غربت زنگ آخر گرفتنگاهم که کردی ...

دو پارتی از جیمین

پارت ۱۲برگشت ساسکه به قلعه، با اتفاقات خوشایندی همراه نبود. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط