پارت
پارت ۸۲۳
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسنده حرام میباشد...
رفتم گرفتمش...
_این بچه برا توعه شاهین؟
_/اره
_ببینم...انسیه بچه رو بیار...اسم گذاشتین؟!
دختره اومد سمتم یه قدم رفتم عقب...
_/دلبرم...مشکلی نیست بده بچه رو...
_نمیدم...بچه خودمه دست هیشکی نمیدمش...
~انسیه گفتم بچه رو بیار...
دختره اومد سمتم...به زور میخواست از بغلم بچه رو بگیره... هیکلش دو برابر من بود...مبینا و ارمیتام اومدن کمک که دختره رو جدا کنن ازم...
~نمیدم دستای نجستو نزن به بچه ام...کثافت...
لونا با صدای بیشتری گریه کرد...
_/زنیکه نفهم داری میکشیش بچه مو ...
_بده گفتم...نمیبینی شیخ بچه رو میخواد...
_/غلط کرده با جدو ابادش...هرچیم بدم لونارو نمیدم دستش...
شاهین_کافیه دیگه...
زنه ازم جدا شد...
_شیخ ملیکا رو بچه مون خیلی حساسه دست کسی نمیدتش...یه موقع دیگه خودم میارمش ...
_/خیلی خب زنن دیگه جاهلن...برید پیش بقیه زنا...
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسنده حرام میباشد...
رفتم گرفتمش...
_این بچه برا توعه شاهین؟
_/اره
_ببینم...انسیه بچه رو بیار...اسم گذاشتین؟!
دختره اومد سمتم یه قدم رفتم عقب...
_/دلبرم...مشکلی نیست بده بچه رو...
_نمیدم...بچه خودمه دست هیشکی نمیدمش...
~انسیه گفتم بچه رو بیار...
دختره اومد سمتم...به زور میخواست از بغلم بچه رو بگیره... هیکلش دو برابر من بود...مبینا و ارمیتام اومدن کمک که دختره رو جدا کنن ازم...
~نمیدم دستای نجستو نزن به بچه ام...کثافت...
لونا با صدای بیشتری گریه کرد...
_/زنیکه نفهم داری میکشیش بچه مو ...
_بده گفتم...نمیبینی شیخ بچه رو میخواد...
_/غلط کرده با جدو ابادش...هرچیم بدم لونارو نمیدم دستش...
شاهین_کافیه دیگه...
زنه ازم جدا شد...
_شیخ ملیکا رو بچه مون خیلی حساسه دست کسی نمیدتش...یه موقع دیگه خودم میارمش ...
_/خیلی خب زنن دیگه جاهلن...برید پیش بقیه زنا...
- ۳.۱k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط