{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۸۲۲
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسنده حرام میباشد...
شاهین دستشو انداخت دور کمرم ...دلم بدجوری درد میکرد...من دختر نبودم که!با امیر رابطه داشتیم...پس چجوری خون میاد...پریود شدم یعنی؟
_چرا وایستادین بشینین...
خواستم از شاهین جدا بشم که محکم تر کمرمو چسبید...نشوند کنار خودش...
_باید چادرو پوشیه سرشون کنی ...ماشالا زیبان...
_/مهم نیست واسم شیخ...دلبرم فقط منو میبینه...هیشکی نمیتونه جدامون کنه...
_/به هر حال به زنا میگم بهشون لباس مناسب بدن...
پوفف چادر و پوشیه چه صیغه ایه...
_شاهین من چادر نمیپوشما...
_/چند روزه عزیزم...تحمل کن...
ارمیتا~نگه دوران قاجاره پوشیه بزنیم...!
_/ساکت چه زبون درازم هستن...اطاعت از شوهر جز وظایفتونه....زبیده خوب میتونه یادتون بده...
صدا زد...
_انسیه انیسه...
یه دختر جون با عجله اومد بالا...
_/بله شیخ...
دیدگاه ها (۳)

ادامه ۸۲۲رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویس...

پارت ۸۲۳رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسن...

پارت ۸۲۱رمانMAMبه قلم م.اکپی و نشر رمان حتی با ذکر نام نویسن...

به نظرم قبلا شاهین باید اینجوری ملیکارو نگه میداشت...تا امیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط