{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مثل یک مسافر

مثل یک مسافر
پیشانی ات را می‌‌بوسد
به امیدِ دیداری میگوید
و می‌‌رود
ناگهان در خم یک کوچه گمش میکنی‌
ناگهان خودت را در گرگ و میشِ یک شهر ، مثل یک غریبه ، گم میکنی‌
ناگهان هیچ چیز پیدا نیست
هیچ چیز
جز تبسمی که لحظه به لحظه ناپدید میشود
جز آدمی‌ که در خودش قطره قطره آب می‌‌شود
جز خاطره ی یک شب
و یک تخت
آغشته به بویِ بوسه
و آغوش
و تنباکو
دیدگاه ها (۱۴)

هه ر باخی گولی وهک توی تیا بیت هه رگیز ئه وباخه خه زانی نابی...

وقتی تو نخندی خواندن ترانه های محلی در بیشه های نور هیچ لطف...

صبح های با تو نفس در من جان می گیردو به غیرت چشمهایتعشق بر ل...

و گاهی عشقیعنی رفتن از کنار آدمیکه دوستش داریوقتی که میدانی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط