پارت
پارت ²³(☆•♡~)
♡ぢんげれ がめ♡
نوروکو داشت همچنان از من فرار میکرد و می خندید و حواسش به جلوش نبود...
حواسش نبود که داشت،به سمت تشت آب داغی که اونجا بود می رفت،خواستم بهش بگم که به اون سمت نرو اما دیکه خیلی دیر شده بود... دست نوروکو به اون تشت آب داغ خورد و باعث شد که آب داغی که داخل تشت بود روی صورت نوروکو بریزه...
بعد از این اتفاق پدر و مادرم فکر کردند که من از قصد نوروکو رو هُل دادم تا به تشت آب داغ بخوره،... پدرم من رو به خاطر این اتفاق کتک میزد و نوروکو و مادرم از من متنفر شدند. روی صورت نوروکو سوختگی بدی ایجاد شده بود، هرکاری تونستیم برای سوختگی نوروکو کردیم ولی سوختگی نوروکو خوب نشد که نشد. پدرم از چیزی که فکر می کردم با من خیلی بی رحم تر بود، اون من رو کشون کشون تا دم در برد... هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره که در رو باز کرد و بیرونم کرد و گفت؛《این خونه جای دختر خرابی مثل تو نیست!》
بعد در خونه رو محکم کوبید...
یوریکا داشت به حرف های کانیا گوش می داد،واقعا همچین اتفاقی برای کانیا افتاده بود؟! پس حتما خیلی توی زندگیش سختی کشیده بود...
کانیا چشماش برق زد و خواست چیزی بگه که در های سالن باز شد و چند سرباز مثلثی وارد شدند...
به قلم
میدوری چان:☆)
@tanjiro_1
بازنویسی
کچینا چان:♡)
@kechina
♡ぢんげれ がめ♡
نوروکو داشت همچنان از من فرار میکرد و می خندید و حواسش به جلوش نبود...
حواسش نبود که داشت،به سمت تشت آب داغی که اونجا بود می رفت،خواستم بهش بگم که به اون سمت نرو اما دیکه خیلی دیر شده بود... دست نوروکو به اون تشت آب داغ خورد و باعث شد که آب داغی که داخل تشت بود روی صورت نوروکو بریزه...
بعد از این اتفاق پدر و مادرم فکر کردند که من از قصد نوروکو رو هُل دادم تا به تشت آب داغ بخوره،... پدرم من رو به خاطر این اتفاق کتک میزد و نوروکو و مادرم از من متنفر شدند. روی صورت نوروکو سوختگی بدی ایجاد شده بود، هرکاری تونستیم برای سوختگی نوروکو کردیم ولی سوختگی نوروکو خوب نشد که نشد. پدرم از چیزی که فکر می کردم با من خیلی بی رحم تر بود، اون من رو کشون کشون تا دم در برد... هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره که در رو باز کرد و بیرونم کرد و گفت؛《این خونه جای دختر خرابی مثل تو نیست!》
بعد در خونه رو محکم کوبید...
یوریکا داشت به حرف های کانیا گوش می داد،واقعا همچین اتفاقی برای کانیا افتاده بود؟! پس حتما خیلی توی زندگیش سختی کشیده بود...
کانیا چشماش برق زد و خواست چیزی بگه که در های سالن باز شد و چند سرباز مثلثی وارد شدند...
به قلم
میدوری چان:☆)
@tanjiro_1
بازنویسی
کچینا چان:♡)
@kechina
- ۲.۵k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط