{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم

پارت پنجم
( عزیز یکم هنتای داره جنبه نداری نخون ❤️)
اون داشت می‌خندید دستشو برد سمت کمربندش و آروم دستش رو برد زیر دامنت تو بلند بغل گوشش جیغ زدی و گوشاش گرفت و عقب رفت. عصبانی شده بود. درحالی که با صورت عصبانی داشت میومد سمتت گفت : ( دیگه اون روی سگ منو بالا آوردی.) یه پارچه آورد و دهنت رو باهاش بست پارچه بین دندونات بود دستات رو هم به تخت بست و بدنت رو نوازش کرد و کمربندش رو باز کرد پارچه رو بردی پایین لبت و آروم با همون صدای کمی که برا مونده بود گفتی : ( خواهش میکنم هر کاری بگی میکنم دست از سرم بردار هق....... هق.. هق * در حال گریه * گفت :( تنها کاری که میخوام بکنی پیروی کردن از منه و سرگرم کردنم با همراهی کردنت.) و بعد خندید تو دیگه نمیدونستی باید چیکار کنی کی فکرشو می‌کرد یه بار آوردن ساده تبدیل بشه به اینکه یکی بهت تجاوز کنه در حالی اون داشت اذیتت می‌کرد تو فکر میکردی کاش اونروز فرار میکردی تمام بدنت درد میکرد دیگه نایی تو بدنت برای دست و پا زدن نمونده بود همه‌ی بدنت توسط داشت لمس میشد و تو اصلا از این خوشت نمیومد تو فقط ۱۳ _ ۱۴ سالت بود بذنت برای انجام همچین کاری روت واقعا ضعیف و کوچولو بود.* دوستان داستان همینجوری نمیمونه اتفاقات خوبی هم قراره بیفته 😁 هنتای نویسیم خوب نیست برا همین تو جزئیات نمیرم ولی خلاصه که دازای کار خودشو کرد 😢 * از خواب که بیدار شدی بدنت خیلی بیشتر از قبل درد میکرد خیلی گیج بودی نمیتونستی حرکت کنی یه چیزی روت بود برگشتی و دیدی دازای لخت روی توعه یاد دیشب افتادی اشک از چشمات ریخت و شروع کردی به هق هق کردن با صدای گریت دازای بیدار شد اونم یکم حالش خوب نبود به چشمای خواب آلود گفت : ( بلاخره بیدار شدی! چرا داری گریه میکنی؟ ناراحتی که شب رویایمون به پایان رسید؟) خندید و گردنت رو بوسید تو رفتی زیر پتو اون از جاش بلند شد رفت حموم و دوش گرفت اومد بیرون و تو هنوز زیر پتو بودی آروم اومد سمتت و بغلت کرد با لبخندی پوزخند مانند گفت : ( چرا همش زیر پتویی نکنه از ددی جونت می‌ترسی ؟) تو از زیر پتو اومدی بیرون گفت : ( یالا برو حموم و لباسهایی که برات گذاشتم رو بپوش.) سرتو به نشونه موافقت تکون دادی و رفتی حموم دوش گرفتی اومدی بیرون با نگاه هیزی داشت به بدنت نگاه می‌کرد با صدای ارزونی گفتی از کجا حوله بردارم با دستش اشاره کرد و رفتی برداشتی و لباسات رو پوشیدی تا برگشتی دیدی اونم لباساش رو پوشیده همون کت و شلوار شیک مشکی. در حالی داشت کتش رو رو شونه هاش جاساز می‌کرد گفت : ( تا من میام اتاق کاملا تمیز باشه یادت نره تو خدمتکار شخصی من هستی .) بعد از اینکه رفت درو قفل نکرد رفتی بیرون اما دو تا نگهبان رو بیرون در دیدی دوباره رفتی داخل اتاق همه جارو تمیز کردی و برق انداختی شب ساعتای ۹ اینا بود که یهو یکی خیلی محکم در اتاقو زد ( هی بانداژ حروم کن درو باز کن). رفتی سمت در بازش کردی همون مردی بود که اونروز وقتی داشتی بارارو میبردی دیدی دو قدم عقب رفتی و سلام کردی با چهره تو هم رفته گفت : ( هاااااااا تو اینجا چیکار میکنی؟) خم شدی گفتی من خدمتکار شخصی دازای سان هستم. اسمم ت/ هست. عصبانی تر شد خم شد روی زانوش نشست و گفت : ( ببین کوچولو نگفتم کی هستی گفتم اینجا چیکار میکنی؟)
ت/ : من برای دازای سان کار میکنم. خدمتکارشون هستم.
پوزخند ریزی زد : ( فقط براش کار میکنی؟ اون عوضی رو من میشناسم عمرا فقط براش کار کنی کاری بهت نداشته باشه کلا یه هوله.)
با حرفش سرخ شدی و چیزی نگفتی وقتی نگاهت رو دید، فهمید که قضیه از چه قراره آروم نزدیکت شد دستشو برد تو موهات تو سرتو تکون ندادی. در حالی که داشت سرتو می‌آورد سمت سر خودت تا ببوستت گفت : ( پس خانم هرزه تشریف دارن.) با این حرفش عصبی شدی وقتی داشت لبش رو میچسبوند به لبات روی لبش تف کردی سرشو کشید عقب و لبش رو پاک کرد اینبار بزور بوسیدمت با دستت سرشو پس زدی و به نشونه ی انزجار از بوسیدنش روی زمین تف کردی یهو صدای دازای رو شنیدی که بلند داد زد : ( هی کوتوله به اموال من دست نزن) مرد از جاش بلند شد و با ناله ای از سر خستگی گفت : ( این دختر اصلا سرگرم کننده نیست شاید چهره ی زیبایی داشته باشه اما از احترام هیچی نمیدونه.) دازای لبخندی زد و گفت : ( برای اولین بار تو زندگی باهات موافقم هویجی) مرد عصبانی شد یکم باهم بحث کردن تو هنوز توی شک بودی اخرای بحثشون به تو ختم شد دازای با نگاه سردی رو به تو برگشت و با صدای خشن و فاسدی گفت : ( مگه نگفتم وقتی اومدم اتاقم تمیز باشه) ت/ : اتاق کاملا تمیزه همه جارو تمیز کردم.
دازای اشاره به تف روی زمین کرد و آروم باصدای ترسناکی گفت : ( تمیزش کن)


دوستان این پارت خیلی بد بود ببخشید 🙏شرمنده دیر پارت دادم
دیدگاه ها (۰)

وقتی ایست بازرسی جلوی راهمو میگیره من دارم اهنگ منصور گوش می...

بعله به زور تقلب 😁

رمان پارت ۲ عشق مخفیانه جونگ کوک زدی زیر گریه که راننده شروع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط