{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان مدیر مین چشه (فصل دو):

داستان مدیر مین چشه (فصل دو):
(ویو لارا)
میدونستم که اگر دوباره بمیره دیگه نمیتونه دوباره زندگی کنه
برای یک لحظه چشام رو میبندم

فقط یک لحظه
فکر میکردم اگه اینجوری کنم شاید برگردم به عقب تا عاشقش نشم

فکر میکردم با بقیه فرق داره

درسته بزرگ ترین مافیا جهانم اما

عشق......
این عشق لعنتی منو به فنا داد

چشمام و باز کردم

رفته بود.....

اصلا براش مهم نبود که من اینجام.

خیلی اتفاقی به دستم نگاه کردم

ش دستم پر از شیشه بزرگ و کوچک بود
اما من دردی حس نمیکنم

آدم وقتی از یکی که انتظارش و ازش نداره و دیوانه وار دوستش داره از پست بهش خنجر بزنه
دردش بیشتر از سوزش هست....

خ
م
ا
ر
ی
دیدگاه ها (۲)

دونفر دیگه مونده تا 5۰۰ تایی بشیما:)(اصکی با اجازه و ذکر منب...

کپشن....رز لندی هام خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...

اهم......بچه ها....شاید شنیده باشید که کوکی یه بار گفت من با...

........

رفتم سمتش. دختر بی‌جون روی زمین افتاده بود و موهاش ریخته بو...

اشتباه من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط