رفتم سمتش.
رفتم سمتش.
دختر بیجون روی زمین افتاده بود و موهاش ریخته بود روی صورتش. یه لحظه فکر کردم شاید یکی از آدمهای همون دور و بره، شاید هم یکی که از ماشین فرار کرده. ولی وقتی دستم رفت سمت موهاش و کنار زدم...
خشکم زد.
**لارا +** بود.
برای چند ثانیه واقعاً نتونستم حرف بزنم.
انگار مغزم قفل کرد.
لارا؟ اینجا؟ اینطوری؟ بعد از سه سال؟ وسط جاده؟
همونجا ایستاده بودم و فقط نگاهش میکردم. شوکزده، عصبانی، گیج... همهچی با هم.
**لارا +:**
(با صدای بریده و ترسیده)
جونگکوک... توروخدا... نجاتم بده...
از دور صدای چند نفر میاومد. معلوم بود دارن دنبالش میگردن. صداها نزدیک و نزدیکتر میشدن.
لارا با وحشت از جا تکون خورد و دوباره بهم نگاه کرد. توی چشمهاش هم ترس بود، هم التماس.
من... ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم.
یاد اون روزا افتادم. یاد اینکه لارا قبلاً چقدر بهم بیتوجه بود. چقدر منو نادیده گرفته بود. انگار که اصلاً وجود نداشتم.
همونجا بود که غرورم دوباره سر بلند کرد و به خودم گفت:
برو... همونجوری که اون وقتا رفتی.
خواستم برگردم سمت ماشین.
اما قبلش...
لارا پاهام رو گرفت.
**لارا +:**
(با صدای لرزون)
لطفاً... فقط منو از اینجا ببر...
نگاهش کردم.
صورتش پر از ترس بود. اون لارایی که همیشه محکم و سرد دیده بودم، حالا جلوی من ایستاده بود و التماس میکرد.
خب... طبیعی بود که آدم یهجا دلش نرم بشه. البته من که خیلی محکم و غیرقابلنفوذم! ولی خب... نه، زیادم نه.
**جونگکوک ـ:**
اول باید بگی اینا واسه چی دنبالتن.
صدای اون چند نفر هر لحظه نزدیکتر میشد.
لارا با عجله نفس میکشید و معلوم بود حتی وقت فکر کردن هم نداره.
**لارا +:**
(ترسیده و با عجله)
منو از اینجا ببر... بهت میگم... فقط الان نه...
نگاهش کردم.
به اون جادهی تاریک.
به صدای آدمهایی که داشتند نزدیک میشدن.
و بعد، با یه مکث کوتاه گفتم:
**جونگکوک ـ:**
سوار شو.
لارا یه لحظه با ناباوری نگام کرد، بعد سریع خودش رو جمع کرد و سوار ماشین شد.
در رو که بستم، نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم.
---
**وسط راه...**
سکوت داخل ماشین سنگین بود.
لارا سرش پایین بود و نفسهاش هنوز نامنظم. منم دستام محکم فرمون رو گرفته بودم.
بعد از چند دقیقه سکوت، بالاخره صدام رو شنید:
**جونگکوک ـ:**
چرا دنبالت بودن؟
اصلاً چرا اینجا بودی؟
لارا یه لحظه مکث کرد. انگار داشت بین گفتن و نگفتن جنگ میکرد. بعد بالاخره شروع کرد به حرف زدن.
**لارا +:**
بعد از اون روز...
بعد از اینکه باند لی رو نابود کردیم...
یکی از خانوادهشون زنده مونده بود.
من اخمام رفت تو هم.
اسم باند لی که اومد، یه حس بد توی دلم نشست.
**لارا + ادامه داد:**
اون اومد شرکت... و همهچی رو نابود کرد.
بعدش بین اعضای گروهمون دعوا شد.
همهچی به هم ریخت.
منم... همهی تقصیرها رو انداختم گردن اونا.
اونا هم از پیشم رفتن.
صدای لارا کمکم پایین اومد.
انگار خودش هم از چیزایی که میگفت خوشش نمیاومد.
**لارا +:**
الان دو ساله که رفتن...
فقط رزی مونده بود.
اونم الان رفته آمریکا و فقط گاهی به من زنگ میزنه.
من بدون اینکه نگام رو از جاده بردارم، گوش میدادم.
لارا نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
**لارا +:**
دو هفته پیش... خاندان لی منو گرفتن.
میخواستن مجبورم کنن با پسرشون ازدواج کنم.
با... **لی سوهو**.
یه لحظه سرم رو برگردوندم سمتش.
**جونگکوک ـ:**
همون... لی سوهو؟
**لارا +:**
آره...
تو از کجا میشناسیش؟
یه ثانیه مکث کردم.
بعد با خونسردی جواب دادم:
**جونگکوک ـ:**
باهاش همکارم.
لارا یهو سرش رو بالا آورد و با عصبانیت نگاهم کرد.
#Bts
#bts
#فیک جونگکوک #سناریو جونگکوک#سناریو بی تی اس
#jungkook
دختر بیجون روی زمین افتاده بود و موهاش ریخته بود روی صورتش. یه لحظه فکر کردم شاید یکی از آدمهای همون دور و بره، شاید هم یکی که از ماشین فرار کرده. ولی وقتی دستم رفت سمت موهاش و کنار زدم...
خشکم زد.
**لارا +** بود.
برای چند ثانیه واقعاً نتونستم حرف بزنم.
انگار مغزم قفل کرد.
لارا؟ اینجا؟ اینطوری؟ بعد از سه سال؟ وسط جاده؟
همونجا ایستاده بودم و فقط نگاهش میکردم. شوکزده، عصبانی، گیج... همهچی با هم.
**لارا +:**
(با صدای بریده و ترسیده)
جونگکوک... توروخدا... نجاتم بده...
از دور صدای چند نفر میاومد. معلوم بود دارن دنبالش میگردن. صداها نزدیک و نزدیکتر میشدن.
لارا با وحشت از جا تکون خورد و دوباره بهم نگاه کرد. توی چشمهاش هم ترس بود، هم التماس.
من... ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم.
یاد اون روزا افتادم. یاد اینکه لارا قبلاً چقدر بهم بیتوجه بود. چقدر منو نادیده گرفته بود. انگار که اصلاً وجود نداشتم.
همونجا بود که غرورم دوباره سر بلند کرد و به خودم گفت:
برو... همونجوری که اون وقتا رفتی.
خواستم برگردم سمت ماشین.
اما قبلش...
لارا پاهام رو گرفت.
**لارا +:**
(با صدای لرزون)
لطفاً... فقط منو از اینجا ببر...
نگاهش کردم.
صورتش پر از ترس بود. اون لارایی که همیشه محکم و سرد دیده بودم، حالا جلوی من ایستاده بود و التماس میکرد.
خب... طبیعی بود که آدم یهجا دلش نرم بشه. البته من که خیلی محکم و غیرقابلنفوذم! ولی خب... نه، زیادم نه.
**جونگکوک ـ:**
اول باید بگی اینا واسه چی دنبالتن.
صدای اون چند نفر هر لحظه نزدیکتر میشد.
لارا با عجله نفس میکشید و معلوم بود حتی وقت فکر کردن هم نداره.
**لارا +:**
(ترسیده و با عجله)
منو از اینجا ببر... بهت میگم... فقط الان نه...
نگاهش کردم.
به اون جادهی تاریک.
به صدای آدمهایی که داشتند نزدیک میشدن.
و بعد، با یه مکث کوتاه گفتم:
**جونگکوک ـ:**
سوار شو.
لارا یه لحظه با ناباوری نگام کرد، بعد سریع خودش رو جمع کرد و سوار ماشین شد.
در رو که بستم، نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم.
---
**وسط راه...**
سکوت داخل ماشین سنگین بود.
لارا سرش پایین بود و نفسهاش هنوز نامنظم. منم دستام محکم فرمون رو گرفته بودم.
بعد از چند دقیقه سکوت، بالاخره صدام رو شنید:
**جونگکوک ـ:**
چرا دنبالت بودن؟
اصلاً چرا اینجا بودی؟
لارا یه لحظه مکث کرد. انگار داشت بین گفتن و نگفتن جنگ میکرد. بعد بالاخره شروع کرد به حرف زدن.
**لارا +:**
بعد از اون روز...
بعد از اینکه باند لی رو نابود کردیم...
یکی از خانوادهشون زنده مونده بود.
من اخمام رفت تو هم.
اسم باند لی که اومد، یه حس بد توی دلم نشست.
**لارا + ادامه داد:**
اون اومد شرکت... و همهچی رو نابود کرد.
بعدش بین اعضای گروهمون دعوا شد.
همهچی به هم ریخت.
منم... همهی تقصیرها رو انداختم گردن اونا.
اونا هم از پیشم رفتن.
صدای لارا کمکم پایین اومد.
انگار خودش هم از چیزایی که میگفت خوشش نمیاومد.
**لارا +:**
الان دو ساله که رفتن...
فقط رزی مونده بود.
اونم الان رفته آمریکا و فقط گاهی به من زنگ میزنه.
من بدون اینکه نگام رو از جاده بردارم، گوش میدادم.
لارا نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
**لارا +:**
دو هفته پیش... خاندان لی منو گرفتن.
میخواستن مجبورم کنن با پسرشون ازدواج کنم.
با... **لی سوهو**.
یه لحظه سرم رو برگردوندم سمتش.
**جونگکوک ـ:**
همون... لی سوهو؟
**لارا +:**
آره...
تو از کجا میشناسیش؟
یه ثانیه مکث کردم.
بعد با خونسردی جواب دادم:
**جونگکوک ـ:**
باهاش همکارم.
لارا یهو سرش رو بالا آورد و با عصبانیت نگاهم کرد.
#Bts
#bts
#فیک جونگکوک #سناریو جونگکوک#سناریو بی تی اس
#jungkook
- ۵۶
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)